1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

خاطرات-چون کوه با شکوه-شهيد بروجردي

شروع موضوع توسط MiTra ‏26/6/11 در انجمن متفرقه مذهبی

  1. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : خاطرات-چون کوه با شکوه-شهيد بروجردي

    اگر بروي با تير مي زنم

    زمان سربازي هر وقت دلش مي خواست مي آمد بيرون ؛ يعني دائماً بيرون از پادگان بود
    يك روز به او گفتم اين چه جور خدمتيه كه هميشه بيرون از پادگاني ؟!
    گفت اگر مي خواي بدوني پاشو بريم پادگان
    او را ترك موتور نشاندم و حركت كرديم دم در پادگان كه رسيديم ، يك سرباز داشت نگهباني مي داد او وقتي محمد را ديد ، گفت باز هم كه در رفتي !
    محمد گفت مي خواستي نرم ؟
    سرباز گفت حواست باشه كه به من حكم تير دادن اگه اين دفعه دربري تو رو با تير مي زنم
    محمد گفت شوخي كه نمي كني ؟!
    سرباز گفت جدي مي گم ، خيلي هم جدي مي گم اين دفعه كه خوابوندمت روي زمين مي فهمي كه من چقدر تو كارم جدي هستم !
    محمد گفت حاضري با من معامله اي بكني ؟
    سرباز گفت چه معامله اي ؟
    محمد گفت شرط ببنديم كه اگه من در بيرون از محوطه پادگان با فاصله دويست متر از تو بودم ، تو ديگه به من تيراندازي نكني ، اما اگه من رو در فاصله اي كمتر از اين ديدي ، به طرف من شليك كن !‌
    سرباز پذيرفت و محمد هم در حالي كه خداحافظي مي كرد ، به من سفارش كرد كه بروم و در فاصله دويست متري از اينجا منتظر باشم
    من پذيرفتم و خداحافظي كردم محمد هم از من و آن سرباز خداحافظي كرد و رفت داخل پادگان
    رفتم و در فاصله دويست متري در پادگان ،‌ موتورم را پارك كردم ، در حالي كه روي آن نشسته بودم ،‌منتظر ماندم
    چند دقيقه نگذشته بود كه يكي زد به پشتم برگشتم ؛ محمد بود داشتم از تعجب شاخ درمي آوردم او از كجا آمده بود ؟ نمي دانستم با خودم گفتم مگر فرشته است كه نمي شود او را با چشم ديد !
    از او پرسيدم چطوري اومدي ؟
    گفت اون سيم خاردار رو مي بيني ؟
    گفتم آره
    چند رشته سيم خاردار با فاصله كم ،‌دور محوطه پادگان قرار داشت و يك رشته سيم نيز به صورت حلقه اي روي آنها بود
    گفت از همون جا آمدم از روي سيم ها !
    زبانم بند آمده بود ، نمي دانستم چه بگويم راه افتادم رفتم نزديك سرباز و به او گفتم اون رو مي بيني ؟
    گفت كي ؟
    محمد زير نور چراغ برق ديده مي شد او را نشانش دادم و گفتم اون كه در فاصله دويست متري از ما ايستاده !
    وقتي كه سرباز محمد را شناخت ، چشمهايش داشت از تعجب چهارتا مي شد !‌محمد را صدا كرد ، او جلو آمد سرباز گفت چطوري رفتي اون طرف محوطه ؟
    محمد خنديد و گفت اون ديگه از اسراره ! تنها يادت باشه كه با هم شرط بستيم حالا اقرار مي كني كه من شرط را بردم ؟
     
  2. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : خاطرات-چون کوه با شکوه-شهيد بروجردي

    تو راحت باش

    زن گرفته بودم ، ديگر از دست آوارگي و مستأجري ذله شده بودم پيش محمد رفتم و درد دل كردم
    گفت تو ناراحت نباش ،‌درست مي شه
    گفتم ‌چطوري درست مي شه ‌، مگه راهي هم براي نجات از اين گرفتاري وجود داره؟
    گفت اونش با من !‌ تو كارت نباشه
    محمد آن موقع سرباز بود و در مهرآباد خدمت مي كرد رفت توي زورآباد زميني را گرفت و دوستانش را جمع كرد و شروع كرد به خانه سازي حالا محمد يك پايش توي پادگان بود و يك پايش زورآباد دوستانش هم از جان مايه مي گذاشتند سنگ مي بردند ، سيمان و آجر مي بردند ، پي مي كندند و دنبال خريد مصالح مي رفتند
    خانه كه آماده شد ، گفت داداش ! بفرما ، اين هم خونه ات ، حالا دست زن و بچه ات را بگير و برو اونجا بنشين
    از دست مستأجري خلاص شده بودم توي دلم براي محمد دعا مي كردم
    صاحبخانه شدن من براي محمد هم خوب شده بود ؛ چون به راحتي مي توانست كارهاي سياسي اش را توي آن خانه انجام دهد اما هر وقت كه مي خواست جلسه اي بگذارد و يا با دوستانش نقشه عملياتي را بكشد ، از من خواهش مي كرد كه بچه هايم را به جاي ديگر بفرستم
    بچه هاي من هم از خدا خواسته تا اسم خانه پدربزرگشان را مي بردم ، مثل پرنده بال در مي آوردند و مي رفتند و خانه مي ماند براي محمد و كارهاي او !
     
  3. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : خاطرات-چون کوه با شکوه-شهيد بروجردي

    فقط ايمانش كامل باشد

    اولش جرأت نمي كردم به او بگويم ، ولي بعد از كلي فكر كردن ، بالاخره خودم را قانع كردم كه اگر بفهمد ، رضايت خواهد داد ؛ چون با روحيه اش آشنا بودم من مي دانستم كه اگرچه بچه است ، ولي عاقل است و با اين امر خير مخالفت نمي كند
    جوانك هم بچه بدي نبود ، توي همان كارگاه با دو حقوق پادويي مي كرد
    رفتم پيش محمد ، اما هنوز مردد بودم كه به او بگويم خوب جواني است و غرور ، ممكن است برگردد و يك چيزي به من بگويد كه من نتوانم تحمل كنم
    بالاخره با كلي كلنجار رفتن با خودم ، رفتم پيشش اول مقداري مقدمه چيني كردم تا مزه دهانش را بفهمم ، آن وقت گفتم ‌خواهرت دختر مسلمونيه خوبه دختر مسلمون زود ازدواج كنه
    فهميد چه مي خواهم بگويم لبخندي زد و سرش را تكان داد متوجه شدم كه نرمش نشان داده است از آن پس ، هرچه من مي گفتم ،‌سكوت مي كرد و جوابم لبخند بود
    آن روز قضيه را برايش شكافتم ، اما بعداً يك شب سر فرصت لب كلام را به او گفتم گفتم ما يك شب مي خواهيم بياييم خانه شما
    آن روز به او نگفتم كه خواهرش را براي چه كسي مي خواهيم ، اما به برادر بزرگش قضيه را گفتم برادرش گفت من حرفي ندارم اما حالا سرپرستي اين بچه ها دست محمده چون من ازدواج كرده ام و اختيار اين بچه ها با اونه
    يك شب با يك جعبه شيريني به خانه آنها رفتيم آن شب به محمد هم گفتيم ، آن كسي كه ما درباره اش صحبت مي كرديم ، همين آقا هوشنگ خودمان است همان كسي كه توي كارگاه پادويي مي كند
    محمد گفت هر كس كه مي خواد باشه فقط ايمان داشته باشه ، خاطر خواه زن و بچه اش باشه ، براي ما كافيه مگه خودمون كي هستيم ما هم از طبقه همين مستضعفان و فقرا هستيم
    مادر محمد هم گوش سپرده بود به حرفهاي محمد و هرچه او مي گفت ، تأييد مي كرد
    آن روز بود كه متوجه شدم اگر محمد به بلوغ سني نرسيده ، اما به بلوغ عقلي رسيده است
     
  4. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : خاطرات-چون کوه با شکوه-شهيد بروجردي

    پاره تنم بود

    خوب مادر بودم ، خاطر بچه ام را مي خواستم ،‌پاره تنم بود ! نمي توانستم ناراحتي پسرم را ببينم دائم به او مي گفتم محمد جان ! شما كه دنبال مبارزه با شاه هستين ، ولي اونها زورشان زياده ، پول دارن ، آدم دارن ، اسلحه دارن ، شما رو مي گيرن ، بدبختتون مي كنن ، شلاقتون مي زنن ، ناخنهاتون رو مي كشن ، شما رو مي كشن !
    مي گفت مادر جون ! تو ناراحت نباش اگه اونها ما رو بكشن ، ما شهيد محسوب مي شيم و به بهشت مي ريم
    آن وقت نصيحتمان مي كرد كه اگه ما شهيد شديم و شما موندين ، بايد وظيفه خودتون رو خوب انجام بدين
    مي گفتم وظيفه ما چيه پسرم ؟
    مي گفت همون كاري كه حضرت زينب س بعد از حضرت امام حسين ع كرد او بعد از امام حسين ع از بچه ها نگهداري كرد به مردم فهموند كه امام حسين ع چه كسي بود و هدف امام حسين ع چه بود شما هم بايد به بچه هايي كه بعد از ما مي آن بگين كه ما براي چه شهيد شديم چه كار كرديم و چرا با شاه و دار و دسته اش جنگيديم
    مي پرسيديم پسرم ! شما از اين كارهايي كه مي كنين ، مي خواين چه نتيجه اي بگيريم
    مي گفت ما هدف داريم مادر مي خواهيم شاه نباشه ، بي ديني نباشه ، بي عفتي و بي حجابي نباشه ، حكومت شاهي نباشه ما مي خواهيم زنانمون حجاب داشته باشن و مردم ما از فقر و بدبختي خلاص بشن
    محمد ،‌آن روز سرنوشت آينده خودش را مي دانست
     
  5. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : خاطرات-چون کوه با شکوه-شهيد بروجردي

    انفجار در خان سالار

    پيش از آن كه آقاي احمدي عضو گروه توحيدي صف شود ،‌خواهرزاده ايشان با اين گروه همكاري ميكرد يك روز گفت من يك دايي دارم كه خيلي با فساد و فحشا مخالفه دوست داره با اين حركتها مبارزه كنه ، اما چون تنهاست ، دستش به جايي بند نيست اگه اجازه بدين ، اون رو به شما معرفي كنم
    بچه ها چند جلسه در مورد او صحبت كردند پس از تحقيقات و مطالعات ، بالاخره قرار شد كه دايي ايشان رسماً عضو سازمان شود در آن روزها ، موج مبارزه عليه امريكاييها در ايران بالا گرفته بود و بچه ها بيشتر اوقات خودشان را صرف شناسايي امريكايي هاي مقيم ايران مي كردند تا در يك جا به آنها ضربه بزنند
    كاباره خان سالار يكي از مراكز مهمي بود كه امريكاييها در آنجا جمع مي شدند آنجا محل عيش و عشرت آنها بود
    احمدي و شكوري مأمور شدند اين عمليات را انجام دهند البته بروجردي به عنوان رئيس گروه بر تمام اين فعاليتها نظارت لازم را داشت
    براي انجام اين مأموريت ابتدا لازم بود كه محل عمليات شناسايي شود كاباره خان سالار هم از جمله نقاطي بود كه كمتر ايرانيها را به آنجا راه مي دادند
    براي اين كه نسبت به اين دو نفر شك نكنند لازم بود آنها را به شكل و قيافه اي درآورند كه به تيپ خارجيها بخورد بروجردي هم آن دو نفر را به اين خاطر براي مأموريت انتخاب كرده بود كه قيافه آنها بيشتر از ديگران به خارجيها مي خورد
    شكوري در ميان بچه ها ، تنها كسي بود كه دو دست كت و شلوار داشت ! هنگام رفتن به كاباره هر كدام يك دست از اين كت و شلوارها را پوشيدند احمدي خودش را به تيپ و قيافه جوانهاي كاباره رو درآورد و قيافه شكوري نيز چون كمي به ژاپني ها مي خورد ، تيپ جالبي براي اين مأموريت بود
    بمب در يك ساك قرار داده شده بود براي رفتن به كاباره از تاكسي استفاده شد تا نسبت به آنها شك نكنند
    راننده تاكسي از اعضاي تيم بود جلوي در كاباره كه رسيدند راننده منتظر ماند و شكوري و احمدي به داخل كاباره رفتند بمب كار گذاشته شد
    قرار بود بمب دقايقي بعد منفجر شود آنها نيز براي اين كه مورد سوءظن قرار نگيرند يك ساعتي در آنجا ماندند اما هنگام خروج از كاباره ، بمب منفجر شد
    آن روز اگرچه احمدي شهيد شد ، اما در اين عمليات ، تعدادي امريكايي نيز به هلاكت رسيدند
     
  6. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : خاطرات-چون کوه با شکوه-شهيد بروجردي

    نظر آقا

    سه روز به پايان خدمتش مانده بود يك روز مرا ديد و گفت مي خوام يك مركز مهم رو منفجر كنم
    برنامه ها تنظيم شد محمد يك بمب خيلي بزرگ درست كرد يك روز سربازي كه با آنها همكاري مي كرد ،‌مأمور شد كه اين بمب را توي پادگان لويزان كار بگذارد
    بمب هنوز تنظيم نشده بود فردا جلسه اي گذاشتيم تا درآن جلسه مشخص شود كه اين بمب را روي چه ساعتي بايد تنظيم كنيم اما پيش ازاين كه ساعت انفجار مشخص شود ، محمد گفت دست نگهدارين تا من با پاريس تماس بگيرم ، ببينم نظر آقا در اين باره چيه ؟
    تماس گرفت امام مخالفت كردند ايشان فرمودند اين كار رو نكنين ؛ چون ممكنه از دوستان انقلاب كسي در اونجا باشه وتوي اين حادثه از بين بره
    محمد سراسيمه آمد كه بايد هرچه زودتر بمب را برداريم به آن سرباز اطلاع داديم رفت و بمب را از پادگان خارج كرد
    بعداً‌ متوجه شديم كه شهيد كلاهدوز هم همان زمان در پادگان حضور داشت و اگر آن بمب منفجر مي شد ، حتماً ايشان كشته مي شدند