پدر همه چيز محمد بود پدر ، همه چيز محمد بود ؛ هم پدر بود ، هم سايه سر پدري كه فداكاري و ايمانش مثال زدني بود ؛ اما دوران با او بودن دوامي نداشت هنوز محمد پنج ساله بود كه او را از دست داد و تنها چيزي كه از او براي محمد به يادگار ماند ، يك خاطره شيرين بود و يك جلد كتاب دعا اين كتاب ، قديمي بود و محمد آن را به عنوان يادگار از پدر برداشت و تا آخر عمر ، با خودش نگاه داشت منبع : تبیان .نت
پاسخ : خاطرات-چون کوه با شکوه-شهيد بروجردي تو هم بايد روزه بگيري كلاس ششم ابتدايي كه بود ، با دهان روزه سر كلاس درس مي رفت و وقتي كه موقع اذان ظهر مي شد ، وضو مي گرفت و در يك گوشه از مدرسه نمازش را مي خواند در حالي كه من شش سال از او بزرگتر بودم ،به من گفت داداش ! تو هم بايد روزه بگيري و نمازت رو سر وقت بخوني
پاسخ : خاطرات-چون کوه با شکوه-شهيد بروجردي دلم شكست در كودكي مشكلات فراواني داشت ؛ چون پدرش در همان دوران از دنيا رفته بود و سرپرستي محمد را مادرش به عهده داشت وضع مالي مادر محمد هم زياد تعريفي نداشت محمد از خاطرات كودكي اش تعريف مي كرد كه بچه كه بوديم سر و وضع درست و حسابي نداشتيم حتي از كفشي كه زير پامون بندازيم و به مدرسه بريم ، خبري نبود توي سرما و گرما پابرهنه مي رفتيم مدرسه شلوارمون هم عبارت بود از يك زير شلواري كوتاه و بالاي زانو با اين كه درسم خيلي خوب بود ، به خاطر ظاهرمون بچه هاي ديگه توي مدرسه مسخره مون مي كردند ، و توي راه ، توي حياط مدرسه ،به طرفمون سنگ و خاك پرت مي كردن ما هم به ناچار ،مي ساختيم و دم برنمي آورديم با اين حال ،استعداد خوبي داشتم بچه ها درسهايي رو كه معلم مي داد ،نكته به نكته يادداشت مي كردند ولي باز موقع درس پس دادن ، وا مي موندن ؛ اما من بدون اين كه نكته اي رو يادداشت كنم ، همه اونها رو از حفظ بودم و تا آخر سال هر وقت كه معلم مي خواست به او پاسخ مي دادم ؛ اونهم پاسخهاي درست يك روز كه بچه ها خيلي اذيتم كرده بودند دلم شكست و غصه همه وجودم رو گرفت با درموندگي گوشه اي نشستم تا غروب شد شب هم به خونه نرفتم به ناچار در يك جايي بيرون از خونه موندم اون شب غصه دار وضع زندگي مون بودم ،نه كسي بود كه از ما دستگيري كنه و نه راهي مي شناختم كه بتونم از اون طريق زندگي رو بچرخونم دست نياز به طرف هركس دراز مي كردم ، دستم رو رد مي كرد اون شب خيلي به درگاه خدا راز و نياز كردم در همون عالم كودكي ، گاهي از خدا گله مي كردم و گاهي پوزش مي خواستم صبح كه شد ، طاقت نياوردم كه مادر و برادران و خواهرانم رو تنها بذارم ، آهسته راه خونه رو پيش گرفتم و رفتم خونه
پاسخ : خاطرات-چون کوه با شکوه-شهيد بروجردي بد و خوب را مي فهميد از همان دوران بچگي مواظب اوضاع و احوال خانواده بود با اين كه سنش خيلي كم بود ؛ اما به اندازه يك آدم بالغ مي انديشيد خوب وبد را تشخيص مي داد و همه چيز را خوب مي فهميد هميشه به خواهرانش تذكر مي داد كه مبادا يك دفعه بي روسري يا چادر باشند و بدون جوراب بيايند آنها هم مواظب بودند ؛ چون اگر محمد آنها را با آن وضع مي ديد ، حسابي ناراحت مي شد محمد از همان دوران كودكي ،براي افراد خانواده يك الگوي اخلاقي بود
پاسخ : خاطرات-چون کوه با شکوه-شهيد بروجردي عبدالله قصاب دوره دوره گردن كلفتي بود آن زمان هر كس كه توي محله عربده كشي مي كرد و از چهار نفر زهرچشم مي گرفت ،بعدها مي توانست هر طور كه مي خواست بتازد عبدالله قصاب هم از اين دسته افراد بود بزن بهادر بود و كسي از پس او بر نمي آمد باورش شده بود كه كسي جلوي او جرأت عرض اندام ندارد ، به خاطر اين همه از او مي ترسيدند آن روزها محمد توي كارگاه تشك دوزي كار مي كرد حسن سياه هم همكار او بود يك روز كه مشغول كار بودند ،ناگهان سر و كله يك پسربچه توي كارگاه پيدا شد ؛ چهار پنج سال بيشتر نداشت حسن سياه پسرك را نمي شناخت ، محمد هم او را نمي شناخت پسرك وقتي وارد كارگاه شد ، بدون اين كه توجهي به كارگاه و موقعيت كارگران بكند ، شروع به ريخت و پاش كرد اسفنجهايي را كه براي داخل تشك و متكا بود به هر طرف مي پاشيد ، چرخ خياطي را دستكاري مي كرد ، نخها را به هم مي ريخت و حسن سياه در حالي كه صورتش را قشري از گرد و غبار گرفته بود و چشمهايش بي حوصله نشان مي داد ، سر پسرم داد زد كه نكن بچه ! بچه بدون توجه به اخطار او باز هم شيطنت كرد براي بار دوم صداي حسن سياه بلند شد بچه اگه از كارگاه بيرون نري ، چنان مي خوابونم تو گوشت كه كيف كني ! پسرك در حالي كه خودش را بي خيال نشان مي داد ، برگشت و دو طرف لپش را با انگشت كشيد و براي او شكلك درآورد ! حسن كه ديگر پاك از كوره در رفته بود ، به طرف او رفت و يك سيلي خواباند توي گوشش ! پسرك كه صورتش مثل لبو سرخ شده بود ، جيغش به هوا رفت و در حالي كه شيون مي كرد ، از كارگاه بيرون زد ساعتي نگذشت كه پسرك به همراه يك مرد قلچماق كه نشان مي داد به هواداري از او آمده است دوباره وارد كارگاه شد در حالي كه صداي ناله او هنوز بلند بود پسرك به محض ورود كسي را كه به جاي حسن سياه نشسته بود با انگشت نشان داد و گفت اين زده ! حالا حسن سياه رفته بود و به جايش برادر بزرگ محمد ـ علي محمد ـ نشسته بود علي محمد هم توي همان كارگاه كار مي كرد علي محمد ، بسيار آرام و مودب بود با ديدن پسرك و مرد قلچماق يك دفعه جا خورد تازه از راه رسيده بود و نمي دانست موضوع از چه قرار است ؛ اما به محض ديدن آنها را شناخت آن مرد عبدالله قصاب بود و آن بچه هم پسرش عبدالله قصاب بااشاره پسرش جلو رفت و بدون سئوال و جواب يك سيلي خواباند توي گوش علي محمد او كه اهل دعوا نبود ،تنها سرخ شد و چيزي نگفت اما صداي محمد بلند شد چرا او رو زدي ؟ عبدالله قصاب كر و كر زد زير خنده و گفت براي اين كه دلم مي خواست ! مي خوام ادبش كنم كه ديگه از اين جور بي احتياطي ها نكنه محمد از جايش بلند شد و به طرف عبدالله قصاب رفت جرأت و جسارت او باعث شد كه علي محمد هم جرأت پيدا كند دوتايي ريختند سرش عبدالله قصاب ،اول خيلي آنها را دست كم گرفته بود چند بار عربده كشيد ؛ اما هربار صداي عربده اش با چند ضربه خاموش مي شد وقتي ديد قضيه شوخي بردار نيست ، تسليم شد آن روز دو برادر چنان درسي به او دادند كه براي هميشه فكر لات بازي را از سر بيرون كرد عبدالله قصاب كه حسابي مشت و مال داده شده بود ،سرش را انداخت پايين و مثل يك گربه رام ، رفت خانه و بعد از آن روز ديگر هيچ كس او را توي آن محله نديد !
پاسخ : خاطرات-چون کوه با شکوه-شهيد بروجردي عقب نشيني نمي كنم ! شانزده ساله كه شد ، همه اش از امام خميني رحمت الله عليه مي گفت امام خميني ره همه چيز او بود به خاطر او ،خود را به هر آب و آتشي مي زد يك روز صاحب كار او گفت به اين محمد آقا بگوييد اين قدر از آقاي خميني حرف نزنه من مي دونم كه آخرش اون يك روز با اين حرفهاش مارو بدبخت مي كنه و ساواكيها را مي كشونه اينجا موضوع را با محمد درميان گذاشتند محمد گفت غير ممكنه كه من از راهي كه در پيش گرفته ام ،يك قدم عقب نشيني كنم !
پاسخ : خاطرات-چون کوه با شکوه-شهيد بروجردي ساعتي كار نمي كنم از بچگي توي كارگاه يك نفر يهودي كار مي كرد كه اسمش پيكر بود كارش تشك دوزي بود تشك ابري مي دوخت و به صورت ساعتي مزد مي گرفت پيكر اگر چه او را دوست داشت ؛ اما ما فكر مي كرديم كه اين علاقه بيشتر به خاطر آن است كه محمد از صبح زود مي رفت توي كارگاه و سوزن و قيچي توي دستش بود و تا نيمه هاي شب كار ميكرد وقتي محمد كمي بزرگتر شدديگر به او باج نداد يك روز در مقابل او ايستاد و گفت ديگه حاضر نيستم ساعتي كار كنم من از اين پس تصميم گرفته ام كنتراتي كار كنم پيكر ، اول مقاومت كرد ؛ ولي چون ديد به ضررش تمام مي شود ،بالاخره پذيرفت از آن پس محمد صبح مي آمد كارگاه و ساعت دو بعد از ظهر هم تعطيل مي كرد و مي رفت درس مي خواند با اين حساب ، هم درآمدش بيشتر شده بود و هم مي توانست به درس و مشقش برسد
پاسخ : خاطرات-چون کوه با شکوه-شهيد بروجردي به دنبال مرجع پيش از اين كه به سن بلوغ برسد ،نماز خواندن را آغاز كرد قبلاً من نماز خواندن او را نديده بودم ، اما يك وقت متوجه شدم كه او رو به قبله ايستاده است و دارد نماز مي خواند با خود گفتم شايد اين بار اتفاقي داره نماز مي خونه اما بعد كه دقت كردم ، ديدم نه ، ديگر به طور مرتب نمازهايش را مي خواند و در هيچ شرايطي نمازش ترك نمي شود بعدها كه كمي بزرگتر شد ، در پي آن بود تا براي خود ، يك مرجع تقليد انتخاب كند به او گفتم كه بايد سعي كنيم تا شايسته ترين فرد را براي اين امر بشناسيم و در حال حاضر مجتهد اعلم آيت الله خميني است كسي كه به خاطر مخالفت با سياستهاي شاه از ايران تبعيد شده است و الان در عراق به سر مي برد از آن پس ، محمد رفت و تحقيق كرد ، تا اين كه يك روز آمد و گفت من حرفت رو پذيرفتم با پذيرش حضرت آيت الله خميني به عنوان مرجع و مجتهد اعلم ، ديگر مسير حركتش مشخص شد و در نهايت به آنجايي منتهي شد كه خودش مي خواست
پاسخ : خاطرات-چون کوه با شکوه-شهيد بروجردي درس دينداري كلاس هشتم يا نهم بود كه متوجه شديم روزها غيبش مي زند نمي دانستيم كجا مي رود رفتم تحقيق كردم ديدم مي رود جلسه ، كجا ؟ نمي دانم ؟! يك روز كه به خانه آمد به او گفتم محمد ! توي جلسه چه چيزي به شما ياد مي دن؟ اول منكر شد كه اصلاً جلسه اي در كار نيست ، اما بعد كه اصرار كردم ، گفت درس دينداري از خدا و از پيغمبر مي گن قرآن و اصول دين ياد مي دن يك روز دنبالش كردم محل جلسه شان را پيدا كردم 50ـ60 نفري مي شدند يك آقايي هم با آنها كار مي كرد اسمش آقا عبدالله بود آقا عبدالله اين بچه ها را راهنمايي مي كرد يك روز به من گفت تو هم بيا جلسه اول قبول نكردم ، ولي وقتي كه با اصرار او روبرو شدم پذيرفتم توي راه همه اش به من سفارش مي كرد متوجه باش تا كسي از اين قضيه بو نبره آن روز تعدادي از بچه ها در آنجا جمع شده بودند آقا عبدالله هم به آنها درس ديني مي داد ، هم درس سياسي از شاه مي گفت ، از دار و دسته شاه از حقوق مردم و از جنايات رژيم پهلوي راستش در آن موقع خيلي مي ترسيدم ؛ البته بيشتر از همه براي جان خودم ! وقتي بيرون آمدم به محمد گفتم نمي ترسي يك وقت گير بيفتي ؟ گفت ما از كشته شدن نمي ترسيم چون مرگ ما شهادته اگر پيروز شديم كه چه بهتر اگه هم كشته شديم آن وقت شهيد محسوب مي شيم و به پيشگاه خداوند مي ريم فصل تابستان بود و اينها توي حياط نشسته بودند و درس ميخواندند كه خبر آوردند آقا عبدالله را گرفتند شاگردانش كه شنيدند ، شلوغ كردند ، همه عصباني بودند و بيشتر از همه محمد ناراحت بود و مي گفت اگه اونها آقا عبدالله رو بكشن ما ساكت نمي نشينيم يا همه شهيد مي شيم و يا شر شاه رو از سر اين ملت كوتاه مي كنيم !
پاسخ : خاطرات-چون کوه با شکوه-شهيد بروجردي پادو توي كارگاه تشك دوزي كه كار مي كرديم ، هرگاه كه صاحب كار مي رفت ، بروجردي پادوي كارگاه را صدا مي كرد چرخ را در اختيارش مي گذاشت و كارهاي خياطي مثل كوك زدن ، برش دادن را به او آموزش مي داد ما مي دانستيم كه اگر صاحب كار بفهمد ، خيلي ناراحت مي شود و اين را چند بار به او گفتيم ، اما توجه نكرد مي گفت بذار بفهمه ! مشكلي پيش نمي آد ، در نهايت من رو از اين جا بيرون مي كنه ، اما با اين حال من بايد به اين بچه كار ياد بدم ، تا در آينده بتونه روي پاي خودش وايسه اون تا كي مي خواد پادويي اين مرد رو بكنه او اگه كار ياد نگيره ، بايد تا آخر پادو باقي بمونه و زير بار زور بره عاقبت ،همان طور كه فكر مي كرديم شد و صاحب كار از قضيه بو برد و با او درگير شد مي گفت شنيدم تو همچنين كاري مي كني ، اما بايد بدوني كه اين كارها به تو مربوط نيست ، تو نبايد هركه پاش رو گذاشت اينجا به اون كار ياد بدي پادو كه اومد توي اين كارگاه كارش پادويي است و بايد پادويي كنه حداقل تا چند سال ، نبايد كار ياد بگيره اما از آنجا كه مرام بروجردي اين بود كه مردم آزاد زندگي كنند ، به حرفهاي او توجهي نداشت و آنچه را كه خودش صلاح مي دانست انجام مي داد