صدای ضبط رو کم کرد و روی تخت دراز کشید.گیج شده بود.دلیل رفتارشو متوجه نمی شد.سه ماه بود که با هم بودند.همه چیز خوب بود تا روزی که ازش خواسته بود بهش زنگ بزنه.تا ابد که نمی شد بوسیله اینترنت حرف زد.تا کی باید نقش یک شناسه رو ایفا می کرد.اولش تماس نگرفتن او را گذاشته بود پای شرم و حیای دوخترونه،ولی هر چیز حدی داشت.چند بار خواهش کرده بود.شماره شرکت و خونه و همراهشو داده بود،اما دریغ از یک تک زنگ. دیگه طاقت نیاورده بود.گفته بود یا زنگ میزنه یا آنلاین نمیشه.اما باز هم زنگ نزده بود.دو روز بود آن لاین نشده بود.چشماشو بست .می خواست همه چیز رو فراموش کنه.به این آرامش نیاز داشت.تلفن زنگ خورد.یک شماره نا آشنا،یعنی خودشه؟مثل برق گوشی رو برداشت.نفسش بند امده بود. با اضطراب گفت الو. یک صدای ظریف دوخترونه جواب داد:علی آقا؟ باکمی تردید گفت: خودم هستم. من نگین هستم دوست بهار،بهار خودکشی کرده،خیلی سعی کرد بهتون بگه اما نتونست بگه اون ناشنواست!