شروع موضوع توسط minaaa 10/12/10 در انجمن اشعار
من غلام قمرم ،غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
دلبری و بیدلی اسرار ماست کار کار ماست چون او یار ماست
تو مپندار كه من شعر به خود می گويم تا كه هشيارم و بيدار يكی دم نزنم
ما ز بالاییم و بالا می رویم ما ز دریاییم و دریا می رویم
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
ورای پرده جانت دلا خلقان پنهانند ز زخم تیغ فردیت همه جانند و بیجانند
دوش دیوانه شدم ،عشق مرا دید و بگفت امدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
ورا خواهم دگر یاری نخواهم چو گل را یافتم خاری نخواهم
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.