شروع موضوع توسط minaaa 10/12/10 در انجمن اشعار
شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو
وقتی به یاد نام شما آب میخوریم انگار جای آب می ناب میخوریم
مي روي و گريه مي آيد مرا ساعتي بنشين که باران بگذرد
دگربار این دلم خوابی بدیدست که خون دل همه مفرش گرفتست
تو مو میبینی و من پیچش مو تو ابرو بینی من اشارتهای ابرو
ورای پرده جانت دلا خلقان پنهانند ز زخم تیغ فردیت همه جانند و بیجانند
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
در آن دریای پرمرجان یکی قومند همچون جان ورای گنبد گردان براق جان همیرانند
دیدی که دگربار غم یار چه کرد چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.