تــــو را بر كوه خواندم آب مى شد به دريا گفتمت بى تاب مى شد چو بر شب نام پاكت را ســـــرودم ز خورشيد رخت سيراب مى شد
دل من يار و غمخوارى ندارد پريشان است بـــازارى ندارد هزاران قلب را تسخير كردند كسى با قلب ما كارى ندارد