شروع موضوع توسط minaaa 10/12/10 در انجمن اشعار
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
در دایره قسمت ما نقطه ی تسلیمیم لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی
یا رب مگیرش ار چه دل چون كبوترم افكند و كشت و عزت صید حرم نداشت
تا قفل قفس باز شد آن سوخته پر رفت دلواپس ما بود ولیکن به سفر رفت
تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود سر ما خاك ره پیر مغان خواهد بود
دل به دلداران سپردن کار هر دلدار نیست من به تو جان میسپارم دل که قابل دار نیست
تا كی به انتظار قیامت توان نشست برخیز تا هزار قیامت به پا كنی
یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
در بحر فتادهام چو ماهی تا یار مرا به شست گیرد
در این دنیا کسی بی غم نباشد اگر باشد بنی آدم نباشد
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.