شروع موضوع توسط minaaa 10/12/10 در انجمن اشعار
تا نقش خیال دوست با ماست ما را همه عمر خود تماشاست
تنها نه من از شوق سر از پا نشناسم یک دسته چو من عاشق بی پا و سر اینجاست
تو را در دلبری دستی تمامست مرا در بیدلی درد و سقامست
تمام نا تمام من با تو تمام می شود صاحب بی نام و نشان صاحب نام می شود
دلم امروز خوی یار دارد هوای روی چون گلنار دارد
دلی بستم به آن عهدی که بستی تو آخر هر دو را با هم شکستی
یا رب چه یار دارم شیرین شکار دارم در سینه از نی او صد مرغزار دارم
مشتاقی ومهجوری دور از تو چنانم کرد کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یار شدم یار شدم با غم تو یار شدم تا که رسیدم بر تو از همه بیزار شدم
ماییم و می و مطرب و این کنج خراب جان دل و جام و جامه در رهن شراب
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.