شب بود و نسیم بود و باغ و مهتاب من بودم و جویبار و بیداریِ آب وین جمله مرا به خامشی می گفتند کین لحظه ی نابِ زندگی را دریاب
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست ! می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست می نشینی روبرویم، خستگی در می کنی چای می ریزم برایت، توی فنجانی که نیست
سلام. ممنون شب شماهم خوب وخوش. دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا