ما زنده به لطف و رحمت زهرائیم مامور برای خدمت زهرائیم روزی که تمام خلق حیران هستند ما منتظر شفاعت زهرائیم
ماییم به صد هزار غم رفته به خاک پیدا شده در جهان و بنهفته به خاک ای بس که به خاک من مسکین آیند گویند که این تویی چنین خفته به خاک
یادم انداخت زمان قید مکان را زد و رفت منِ جامانده در این قرن زمانزد شده ام مثل آئینه که از دیدن خود می شکند مثل عکسم که نمی خواست بخندد شده ام
من چگونه هوش دارم پیش و پس چون نباشد نور یارم پیش و پس عشق خواهد کین سخن بیرون بود آینه غماز نبود چون بود
تو آهوچشم نگذاری مرا از دست تا آن گه که همچون آهو از دستت نهم سر در بیابانی کمال حسن رویت را صفت کردن نمیدانم که حیران باز میمانم چه داند گفت حیرانی