شروع موضوع توسط minaaa 10/12/10 در انجمن اشعار
تمام هستی من حس یک عروسک بود حیاط خانه ی ما چلچراغ یاس و میخک بود
در کوی خرابات مرا عشق کشان کرد آن دلبر عیار مرا دید نشان کرد
دوست ان باشد که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی
یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا
انانکه خاک را به نظر کیمیا کنند ایا بود که گوشه ی چشمی به ما کنند
دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا
ان ترک خو که صوفی ام الخبایثش خواند اشها لنا و حبو یا الیها السکارا
این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا
از فرط لاله ،بوستان گشته به از باغ ارم وزفیض ژاله ، گلستان رشک نگارستان چین
نمي توان به تو شرح بلاي هجران کرد فتاده ام به بلايي که شرح نتوان کرد
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.