شروع موضوع توسط minaaa 10/12/10 در انجمن اشعار
داشتم در دل خود کز سر هستی برهم باز رنگ دل تو راه برین غمزده بست
تار و پود عالم امکان، به هم پیوسته است عالمی را شاد کرد آنکس که یک دل شاد کرد
دردم از یار است و درمان نیز هم دل فدای او شد و جان نیز هم:rolleyes:
من نه آن بودم که آسان رفتم، اندر دام عشق آفرین بر فرط استادی آن صیاد باد
دردهایم را برایت گفته ام بشنو اینک این سکوت تلخ را
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همین جاست بیایید بیایید
دست دردست هم دهیم به مهر میهن خویش را کنیم آباد!
دوش خلوتی با خیالت دل مارا ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کزدم
من نه آنم که دوصد مصرع رنگین گویم من چو فرهاد یکی گویم و شیرین گویم
من آن صيدم که هر کس را نظر بر حال من افتد زبس زخم دلم کاريست در دنبال من افتد
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.