شروع موضوع توسط minaaa 10/12/10 در انجمن اشعار
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد گناه بخت پريشان و دست كوته ماست
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وان راز سر به مهر به عالم سمر شود
دل به دلداران سپردن کار هر دلدار نیست من به تو جان میسپارم دل که قابل دار نیست
تا نقش تو در سینه ما خانه نشین شد هر جا که نشینیم چو فردوس برین شد
شهاب عقب افتاد بی بی اهسته تر تا دم از شام سر زلف تو هرجا نزنند با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست
تنـــت بــه نــاز طبـــیـبان نیازمـند مباد وجــود نـازکــت آزرده گـزنـد مباد
دردم از یارست و درمان نیز هم دل فدای او شد و جان نیز هم
موي سپيد را فلکم آسان نداد اين رشته را به نقد جواني داده ام (
وزن میلنگه بی بی دقت بنما :/ ما را به چوب و رخت جوانی فریفته س این گرگ سالهاست که با گله اشناست
تدبیر کند بنده و تقدیر نداند تدبیر به تقدیر خداوند چه ماند عقب نموندم. دوبار ویرایش کردم. :)
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.