من با تو چقدر ساده رفتم بر باد تو نام مرا چـــــه زود بردی از یاد من حبه ی قند کوچکی بودم که از دست تو در پیاله ی چای افتاد
شورجنون ما و من جوش وفسون وهم وظن وقف بهار زندگیست لیک کجاست زندگی جز به خموشی از حباب صرفه ی عافیتکه دید ای قفس اینقدر مبال تنگ قباست زندگی
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را