شروع موضوع توسط minaaa 10/12/10 در انجمن اشعار
تو پنداری که بد خو گفت و جان برد؟!؟!؟! حسابش با کرام الکاتبین ست
تو فکر می کنی از دشمنی چه کم دارد بهـانه گیری یاران نیـمه راه از هم ؟!
مرا بهانه ی چشمان مست تو کافی ست من از نگاه خدایم کشیده ام صد جور
روي تو كس نديد و هـــزارت رقيب هست در غنچه اي هنوز و صدت عندليب هست
تو را من چشم در راهم دران هنگام که میگیرد سایه ها رنگ سیاهی گرم یاداوردی یا نه من از یادت نمیکاهم...
مـاتـم سـرای عـشـق به آتش چه می کشی فـردا بـه خـاک سـوخـتـگـان مـی کشانمت
تنی آلوده درد و لبریز غم دارم ز اسباب پریشانی تو را ای عشق کم دارم
ما چو پيمان با كسى بستيم، ديگر نشكنيم گر همه زهر است چون خورديم،ساغر نشكنيم
من می خورم تو می کنی بد مستی خاکم به دهن مگر که مستی ربی
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم در میان لاله و گل آشیانی داشتم
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.