در پی عــــشق تو دل دیوانه شد شمع گشتی ودلـــم پروانه شد ازلهیب عشـــــــق تو افروختم عــــشق را به سادگی نفروختم
کامجويان را ز ناکامي چشيدن چاره نيست بر زمستان صبر بايد طالب نوروز را عاقلان خوشه چين از سر ليلي غافلند اين کرامت نيست جز مجنون خرمن سوز را
آنگاه که می رفت به غم پی بردم از عمق وجودم به عدم پی بردم من از دل خود هیچ نمی دانستم تا برد دلم را به دلم پی بردم
ﻣﻌﺠﻮﻥ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﺳﺮﺷﺖ ﺗﻮ ﺑﯽ ﺷﮏ ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﺷﯿﺮ ﻭ ﺷﮑﺮ ﺁﻓﺮﯾﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﭘﺎﯼ ﻣﺮﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﯾﺪﻥ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺗﻮ ﭘﺎﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻔﺮ ﺁﻓﺮﯾﺪﻩ ﺍﺳﺖ
تا مرا بُردی بجای بی نشان شور بختی گُم شد و پایان گرفت ابر رحمت در ســرای دل تپید سایه ای از روشنـی ها جان گرفت
یک شب از کـــــوچه باد می آمد، ناگهان ریختی از آغوشم... بعد از آن شب پُراز هوای سفر، بعد ازآن شب پُراز قطار شدم