تنم از واسطه دوري دلبر بگداخت جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت سوز دل بين که ز بس آتش اشکم دل شمع دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بين کس واقف ما نيست که از ديده چهها رفت بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت
تا نميري و نگردي زنده باز صد هزاران بار هستي بي ادب هر که او جايي فرود آمد همي هست او را مرددونهمت لقب
به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله به نديم شاه ماند که به کف اياغ دارد شب ظلمت و بيابان به کجا توان رسيدن مگر آن که شمع رويت به رهم چراغ دارد
دلم که لاف تجرد زدي کنون صد شغل به بوي زلف تو با باد صبحدم دارد مراد دل ز که پرسم که نيست دلداري که جلوه نظر و شيوه کرم دارد