تاریک کوچههای مرا آفتاب کن با داغهای تازه، دلم را مجاب کن ابری غریب در دل من رخنه کرده است بر من بتاب، چشم مرا غرق آب کن
نهفته نفس سوی مخزن هستی رهی دارد نهانی شحنهای میباید این دزد نهانی را چو دیوان هر نشان و نام میپرسند و میجویند همان بهتر که بگزینیم بی نام و نشانی را