نفس برآمدو کام از تو بر نمی آید که بخت من از خواب در نمی آید زبس که شد دل حافظ رمیده از همه کس کنون ز حلقه زلفت به در نمی آید
در کنارت لحظه های زندگی بستری پوشیده از گلهای سرخ هدیه ام خواهد نمود ، چون گلی نوخاسته من شکوفا می شوم .
من اینجا ریشه در خاکم من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم من اینجا تا نفس باقیست می مانم من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم؟!
مرگ هر لحظه ،برای لحظه ی بعدی، تولد میشود زین تسلسل ،بودن آینده ها ،هر دم ،تعهد میشود مرگ ما خواهد رسید، امروز یا فردا ،ولی یاران من از سوی شیطان ،برای غفلت ماها ،تعمد میشود ما همه روحیم، من و بیتا ،تو و فرنوش ،ام اس جان بدان آخرش سهم همه، حتی همین پارمیس ،تجرد میشود من نمیدانم، چگونه، یا چرا ،اما دریغ از یار پر مقدار ما وای از فرمان عشق بی کران ،هر دم ،تمرد میشود
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکنمن در کنار توست اگر چشم وا کنی خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکنبگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
دور ماندند زمن آدم ها. سایه ای از سر دیوار گذشت، غمی افزود مرا بر غم ها. فكر تاریكی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهانی. نیست رنگی كه بگوید با من اندكی صبر،سحر نزدیك است .. هردم این بانگ برآرم از دل: وای،این شب چقدر تاریك است..
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود! وین راز سر به مهر به عالم سمر شود! گویند سنگ لعل شود در مقام صبر!!!! اری شود ولیک بخون جگر شود!!!!!!!
دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود_تاکجا باز دل غمزده ای سوخته بود رسم عاشق کشی و شیوه شهر آشوبی_جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود
دوستان وقت گل ان به که به عشرت کوشیم.. سخن پیر مغانست -به جان بنیوشیم.. نیست در کس کرم و وقت طرب میگذرد! چاره ان است که سجاده به می بفروشیم!!!!!!!!