شروع موضوع توسط minaaa 10/12/10 در انجمن اشعار
دگربار این دلم آتش گرفتست رها کن تا بگیرد خوش گرفتست
تا قفل قفس باز شد آن سوخته پر رفت دلواپس ما بود ولیکن به سفر رفت
ترسيده ام يک عمر از روياي بعد از تو بايد ولي با ترس هايم روبه رو باشم
مسافر چون بود رهرو کدام است که را گویم که او مرد تمام است
تو هم اي بخت ملامت گر ما باش ولي سرزنش کردن ما سنگ دلي مي خواهد
دل به دلداران سپردن کار هر دلدار نیست من به تو جان میسپارم دل که قابل دار نیست
تا به رخسار تو زلف مشک فام افتاده است من که باشم افتاب اینجا به دام افتاده است
ـا کـه از طـارم مـیـخـانـه نـشـان خـواهد بود طــاق ابـروی تـوام قـبـلـه جـان خـواهـد بـود
دردمند از کوچه ی دلدار می آییم ما آه کز دارالشفا بیمار می آییم ما!
ای وای در این دار فنا خستگی ما چیزی نبود جز غم دلبستگی ما
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.