شروع موضوع توسط minaaa 10/12/10 در انجمن اشعار
من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش خویش را غیر مینگار و مران از در خویش
شد ز غمت خانه سودا دلم در طلبت رفت به هر جا دلم در طلب زهره رخ ماه رو می نگرد جانب بالا دلم
مستیست در سر از می و این تاب آفتاب در سر بتافتست پس از دست رفت سر
روز آن است که تشریف بپوشد جانها ما به مهمان خدا بر سر اسرار شویم
م میازار موری که دانه کش است که جدش تو تگزاس هفت تیر کش است
مستیم و بیخودیم و جمال تو پرده در زین پس مباش ماها در ابر و پرده در
روز آن است که در باغ بتان خیمه زنند ما به نظاره ایشان سوی گلزار شویم
مستان سلامت میکند ،پنهان پیامت میکند ان کو دلش را برده ای جان هم غلامت میکند ...
در کوی خرابات مرا عشق کشان کرد آن دلبر عیار مرا دید نشان کرد
دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.