شروع موضوع توسط minaaa 10/12/10 در انجمن اشعار
تو شاخ خشک چرایی به روی یار نگر تو برگ زرد چرایی به نوبهار نگر
روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا
تو بگشا چشم تا مهتاب بینی تو مه را نور بخشیدن میاموز
ز فرزین بند آن رخ من چه شهماتم چه شهماتم مکن ای شه مکافاتم مکن ای شه مکافاتم
مطربا عشقبازی از سر گیر یک دو ابریشمک فروتر گیر
رفتم آن جا مست و گفتم ای نگار چون مرا دیوانه کردی گوش دار
رحم بر یار کی کند هم یار آه بیمار کی شنود بیمار
رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستم هم بیدل و بیمارم هم عاشق و سرمستم
ملول جمله عالم تازه گردد چو خندان اندرآید یار بییار
روز شادی است بیا تا همگان یار شویم دست با هم بدهیم و بر دلدار شویم
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.