شروع موضوع توسط minaaa 10/12/10 در انجمن اشعار
ای که با سلسله زلف دراز آمده ای خبرت باد که دیوانه نواز آمده ای
یار شدم یار شدم با غم تو یار شدم تا که رسیدم بر تو از همه بیزار شدم
من نگویم که کمرا از قغس آزاد کنید قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
در کوی خرابات مرا عشق کشان کرد آن دلبر عیار مرا دید نشان کرد
دل گر چه در این بادیه بسیار شتافت یک موی ندانست ولی موی شکافت
تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی
یک دمی خوش چو گلستان کندم یک دمی همچو زمستان کندم شبتون خوش.
دوست آن است که گیرد دست دوست .. در پریشان حالیو درماندگی : |
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند این بار می برند که زندانی ات کنند
ر برم ؟|:
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.