شروع موضوع توسط minaaa 10/12/10 در انجمن اشعار
تـا کـه از طـارم مـیـخـانـه نـشـان خـواهد بود طــاق ابـروی تـوام قـبـلـه جـان خـواهـد بـود
دوش ديدم که ملايک در ميخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند
دو تنها و دو سرگردان دو بی کس دد و دامت کمین از پیش و از پس
سر ازادگي مردن ته دلدادگي ميشه يه وقتايي تمام دين همين آزادگي مييشه
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند ارث پدر ما را اندوه مادرزاد
در جهان جز وسعت مرداب هر چه می گویند و می جویند و می پویند حرف مفت است و ندارد سود
دفتر عشق که سر خط همه شوق است وامید آیتی خواندمش از یاس به پایان که مپرس
سيل بر خانه ي من زور چرا مي آرد؟ من كه بي وقت در خانه ي بازي نزدم
مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد
در آغاز محبت گر پشيماني بگو با من كه دل ز مهرت بر كنم تا فرصتي دارم
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.