شروع موضوع توسط minaaa 10/12/10 در انجمن اشعار
من چند گفتم های دل خاموش از این سودای دل سودش ندارد های من چون بشنود دل هوی او
ورای پرده جانت دلا خلقان پنهانند ز زخم تیغ فردیت همه جانند و بیجانند
داند دل هر پاک دل آواز دل ز آواز گل غریدن شیر است این در صورت آهوی او
واقف سرمد تا مدرسه عشق گشود فرقیی مشکل چون عاشق و معشوق نبود
وقت آن است كزين منزل ويران بروم راحت جان طلبم از پي جانان بروم
من دست و پا انداختم وز جست و جو پرداختم ای مرده جست و جوی من در پیش جست و جوی او
ما زبالاییم و بالا میرویم ما ز دریاییم و دریا میرویم
مرا چون تا قیامت یار اینست خراب و مست باشم کار اینست
تو جام عشق را بستان و میرو همان معشوق را میدان و میرو
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.