شروع موضوع توسط minaaa 10/12/10 در انجمن اشعار
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند وندران ظلمت شب اب حیاتم دادند
در حلقه عشاق به ناگه خبر افتاد کز بخت یکی ماه رخی خوب درافتاد
دگرباره چو مه کردیم خرمن خرامیدیم بر کوری دشمن
نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا
ای تو چو خورشید و شه خاص من کفر من و توبه و اخلاص من
نور تویی سور تویی دولت منصور تویی مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا
ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او شوریده گردد عقل او آشفته گردد خوی او
ورا خواهم دگر یاری نخواهم چو گل را یافتم خاری نخواهم
معشوق را جویان شود دکان او ویران شود بر رو و سر پویان شود چون آب اندر جوی او
وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.