ایرانیان باستان آن چه که برای زندگی مفید قرار می گرفت از جلوه های خدای خوب و آن چه را که بدوزیان آور بود از جلوه های خدای بد می پنداشتند.به همین انگیزه آن ها روز وروشنایی را بیشتر دوست داشتند،چون هنگام کارو کوشش خوش و بالندگی بود با فرا رسیدن شب، آتش می افروختند تا جلوه های خدای بد زندگی پدیدار نگردد. هنگامی که درازترین شب سال یعنی آخرین شب از ماه آذر فرا می رسد،به انگیزه اینکه از فردای آن شب ،روشنایی بیشتر و روزها درازتر خواهد شد گرد هم آمده ، شادی می کردند. ایرانیان میوه هایی را که تا آن زمان سالم مانده بود یا آجیل و خوراکی های دیگر فراهم می کردند،همه با هم تا پاسی از شب را با شادی می گذراندند و با این شیوه به پیش باز چله بزرگ می رفتند که از فردای آن روز آغاز می شد،چله ای که با آمدن آن سرمای زمستان فرا می رسید و تا جشن سده یعنی چهل روز دیگر ادامه داشت.پس از آنچله کوچک آغاز می گشت، یعنی سرمای زمستان کاهش می یافت . چله کوچک از روز پس از جشن سده شروع می شد وتا روز بیستم اسفند ادامه داشت. پس از چله کوچک شکفتن شکوفه ها آغاز می گردید و فرا رسیدن بهار را نوید می داد.بیشتر خانه بزرگترها بویژه پدر بزرگ و مادر بزرگ مکان این مراسم است. شاهنامه خوانی ، گشودن دیوان حافظ .فال کوزه از آئین های زیبا و ماندگار تا زمان ماست.