پاسخ : اشعاری در مورد ائمه(ع) اشک یعنی اوج،عزت،اعتبار اشک یعنی بار،در دربار یار اشک یعنی عین نور و نورعین اشک یعنی کارمهدی برحسین حرمت این قطره افزون داشتند هـرکه را دادند کم نگذاشتند شیعۀ بی گریه بی سرمایه است سورۀ نوراست اگر بی آیه است دیدۀ بی اشک دُرج بی دُر است سفرۀ رنگینی از خالی پُراست
پاسخ : اشعاری در مورد ائمه(ع) از بــيـت آل طـاهـا(ص) آتـــش کــشــد زبـانــه گــوئـي شــده قـــيـامـت بـر پـا درون خــانــه برپاست شور محـشر از عـتـرت پـيـمبـر(ص) خـلــقـنـد مـات و مـبـهـوت از گـردش زمانـه اهريمنان نمودند خون قلب مـصـطفي (ص) ر در مـنـظـر خـلايـق بـي جــرم و بــي بـهــانـه در پــشــت در فــتــاده ام الائـــمـــه )س) از پـا دارد فـغــان ز دشـمـن آن گـــوهــر يـگــانـه زيـنـب (س) بـه نـاله گـويـد کـشـتـند مــادرم را ايـن يک ز ضـرب سـيـلي آن يک ز تـازيانه در خون فتاده زهرا )س) چون مرغ نيم بسمل مـحـسـن (ع) فـتاده چـون گـل پر پر در آستانه در پشت زانـوي غم پژمان نشسته حـيـدر(ع) مانده حـسـيـن مظـلوم(ع) حيران در آن ميانه از نقش خون و ديوار پرسد ز حال زهرا(س) وز زخــم سـيـنـه گـيـرد از مــيــخ در نشـانه دارد حــســن(ع) شـکـايـت از کـيـنـه مغيره (ل) ريـــزد ز ديـــدگـــانـــش يــاقـــوت دانـه دانـه بـا پـهـلـوي شـکـسـته چون مـرغ بـال بسته زهـرا(س) بـه خـون نـشسـته در کـنج آشيانه
پاسخ : اشعاری در مورد ائمه(ع) غريب کوفه شانه هاي زخمي اش را هيچ كس باور نداشت بار غربت را كسي از روي دوشش بر نداشت در نگاهش كوفه كوفه غربت و دلواپسي عابر دلخسته جز تنهائيش ياور نداشت بام هاي خانه هاي مردم بيعت فروش وقت استقبال از او جز سنگ و خاكستر نداشت مي چكيد از مشك هاشان جرعه جرعه تشنگي نخل هاشان ميوه اي جز نيزه و خنجر نداشت سنگ ها كمتر به پيشاني او پا مي زدند نسبتي نزديك اگر با حضرت حيدر نداشت روي گلگون و لبي پر خون و چشماني كبود سرنوشتي بين نامردان از اين بهتر نداشت سر سپردن در مسير سربلندي سيره اش جز شهادت آرزوي ديگري در سر نداشت دخترش با ديدن بازارهاي كوفه گفت خوب شد باباي من در دست انگشتر نداشت
پاسخ : اشعاری در مورد ائمه(ع) گفت در طغیان عشقم کوثرم تیغ دارم پیش مرگ حیدرم می دهم جان جان او را می خرم هرچه پیش آید علی را می برم دست خالی گرنشد حل مشکلم ذوالفقاری دارم از آه دلم بیم دارید ازمن و از آه من سیل عشقم کیست سد راه من دید ساقی کوثرش را در خروش رافت رحمانی اش آمد به جوش آسمان دیده را پر اَبر کرد گفت : سلمان باز باید صبر کرد خیز کان بانوی بی همتای من گرگشاید لب به نفرین وای من تا نگشته آسمانها زیر و رو با زبان مرتضی او را بگو ای عروس آسمانی خدا ترجمان مهربانی خدا ای بلندای دلت هفت آسمان ای گذشت تو کران تا بیکران ای امید رحمتٌ للعالمین خاتم پیغمبران را خود نگین ماه پیشانی جبین پرچین مکن فاطمه، جان علی نفرین مکن گفت سلمان پس مسلمانی چه شد آن سفارش ها که میدانی چه شد این که در بند است مولای همه است این همه بود و نبود فاطمه است ریسمان وبازوی خیبرگشا دوستی این بود با آل عبا ؟ ای فدای تار مویش جان من جان چه ارزد در بر جانان من خواهد اَر بالاتر ازجان هم به چشم صبر میخواهد علی آن هم به چشم
پاسخ : اشعاری در مورد ائمه(ع) درسوگ لاله پرپرشده باغ نبوت وامامت ای دل مددی که بی امان گریه کنیم چون ابر بهار و آسمان گریه کنیم امروز که روز رفتن فاطمه است با مهدی صاحب الزمان گریه کنیم از هجر فقیه آشنا گریه کنیم یا برتخریب سامرا گریه کنیم یا فاطمه بگذار که با این همه غم از بحر شهادت شما گریه کنیم ساقی امشب آتشی دارد دلم شعله شعله اشک می بارد دلم عشقم امشب باجنون آمیخته اشک های من به خون آمیخته همچو موج آتشم سردرگمم نیستم گرچه میان مردمم خودنمیدانم کجایم کیستم ؟ هستی ام رفته زدستم نیستم همچو موج آتشم سردرگمم نیستم گرچه میان مردمم من چه می گویم بهارم گم شده زیردست و پا قرارم گم شده خوشه ازتاک تحمل چیده ای ازبهار زخم دل گل چیده ای ای دریغا عمق زخمم فاش نیست شرح دردم کار کند وکاش نیست از لب و دست هزاران چنگ و نی آید آیا سوز دل ابراز نی شعر هم هر دم نوایی می زند گاه گاهی دست وپایی می زند سیلی طوفان و ساحل دیده ای ؟ ماهی افتاده در گِل دیده ای ؟ دیده ای پرهای درهم ریخته ؟ با سپیدی سرخ را آمیخته سرو را گاه نشستن دیده ای؟ شاخه را وقت شکستن دیده ای ؟ سینه ام آتشفشانی می کند شعر اما بی زبانی می کند زهره را یک خواب راحت دیده ای بازی نیش وجراحت دیده ای دود آهی رفته تا چشم فلک سوخته در بی کسی نخل فدک
پاسخ : اشعاری در مورد ائمه(ع) دل برایم روضه خوانی می کند برتن من سر گرانی می کند سینه را آه دمادم داده اند زخم را با تیغ مرحم داده اند لاله ام را داد بر باغ آمده باد برخاکستر باغ آمده نا کِسان عرش خدا را سوختند آن دل بی انتها را سوختند آیه های هل اتی را سوختند در مدینه کربلا را سوختند آنچه آنجا بین آتش بود و دود آیه های آخر والفجربود نسترن های تبسم دود شد گوهر دردانه ای مفقود شد رفته غارت نان طفل هَل اَتی گمشده انگشتری اِنّما پس چه شد اَلیَوم اَکمَلتُ لَکُم حرمت میخانه و ساقی و خم حذف شد فریاد سرخ ذوالفقار قرن ها باید که بازآید بهار کمتراز شب روزمردم تار نیست وای برمن یک نفر بیدار نیست جان به قربانگاه جانان آمده جای کوثر به طغیان آمده دیده ای طغیان نهر عشق را زلزله درهفت شهر عشق را مَستم از تکبیره الاحرام او آب شد آتش پیش جام او سخت دارد استقامت می کند با قیام خود قیامت می کند در قنوتش آسمانی از دعا در رکوعش اقتدا بر مرتضی سجده ای جانانه در درگاه کرد سجده ای هم نیمه های راه کرد زان قیام و زان رکوع و زان سجود سینه و رخسار و رویش شد کبود این نماز قبله و قبله نماست از نماز خلق آدابش جداست آنکه درمعشوق فانی می شود در حقیقت جاودانی می شود در بلوغ عشق پیش چشم جمع شمع شد پروانه و پروانه شمع جهل مردم قلعه ي خیبر شده یامحمد فاطمه حیدر شده موج کوثر چون به مسجد سرنهاد لرزه بر اندام یثرب اوفتاد
پاسخ : اشعاری در مورد ائمه(ع) غصه ات اي ملك سوخته پر سنگين است گريه ام روز و شب و شام و سحر سنگين است كس زمن بعدِ تو بر صبر توقع نكند بشكند چون كه كمر، درد كمر سنگين است بانويم، هست يقينم كه ترا چشم زدند وضع و حال تو بگويد كه نظر سنگين است با علي حرف بزن تا كه نگويند به هم با علي مثل همه فاطمه سرسنگين است رمقي نيست كه حركت بدهي جسمت را نتواني بزني بال كه پر سنگين است تك و تنها وسط راه رهايم نكني راهزن پر شده و بار سفر سنگين است همه با ديدن روي تو چنين مي گفتند دست آنكس كه تو را زد چه قدر سنگين است.
پاسخ : اشعاری در مورد ائمه(ع) دل غريب من از گردش زمانه گرفت به ياد غربت زهرا شبی بهانه گرفت شبانه بغض گلو گير من کنار بقيع شکست دل از ديده اشک دانه دانه گرفت ز پشت پنجره ها ديدگان پر اشکم سراغ مدفن پنهان و بی نشانه گرفت نشان شعله و دود و نوای زهرا را توان هنوز ز ديوار و بام خانه گرفت مصيبتی است علی را که پيش چشمانش عدو اميد دلش را به تازيانه گرفت چه گفت فاطمه کان گونه با تاثر و غم علی مراسم تدفين او شبانه گرفت فراق فاطمه را بوتراب باور کرد شبی که چوبه تابوت را به شانه گرفت
پاسخ : اشعاری در مورد ائمه(ع) عمریست با عنایت تو گریه میکنم تنها به قصد غربت تو گریه میکنم عمریست پای بیرق مشکی روضه ها در سایه سار رحمت تو گریه میکنم قبرت که نیست دلخوشم از اینکه لا اقل پایین هیئت تو گریه میکنم آه ای ضریح گمشده ! بانوی بی نشان در حسرت زیارت تو گریه میکنم تا صبح در حوالی دلتنگی بقیع با بوی یاس تو گریه میکنم تا آسمان سرخ أحد پا به پای اشک هرشب به رسم عائت تو گریه میکنم گاهی به یاد هق هق آن پاک نیمه جان در سوگ بینهایت تو گریه میکنم گاهی کنار روضه ات از دست میروم از بس که در مصیبت تو گریه میکنم از ابتدا مرثیه هایت قدم قدم تا کوچه شهادت تو گریه میکنم
پاسخ : اشعاری در مورد ائمه(ع) تـا عـلــی ماهَـش بـه ســوی قبـــر بُرد مـاه، رخ از شــرم، پـشـت ابـــــر بُرد آرزوهــا را عـلــی در خــــاک کـــرد خـاک هــم گـویی گــریبـان چاک کرد زد صــدا: ای خــاک، جـانـانــم بگیــر تــن نـمـانــده هیـچ از او، جـانـــم بگیر نــاگــهـان بـر یــاری دســــت خــــــدا دسـتــی آمـد، همچو دست مصـطـفــی گـوهــرش را از صــدف، دریا گرفت احـمــــد از دامـاد خـود، زهــرا گرفت گـفـتـش ای تـاج ســر خیــل رُسُــــــــل وی بَــر تـــو خُــرد، یکسر جزء و کل از مــن ایــن آزرده جـانـــت را بـگـیـر بـازگــردانــدم، امـانــت را بـگیــــــــــر بــار دیــگر، هـدیـه ی داور بـگـیــــــــر کــوثـــرت از سـاقــــی کـوثــــــــر بگیر مــی کِـشــد خجلــت عـلــی از محضـرت « یــاس » دادی، می دهد « نیلوفــر» ت « بَدر » بخشیدی، « هلال » ت می دهم تو « الف » دادی و « دال » ت می دهم