میچکند از نگاهها، پنهان اشکها، یادگار دریایند آسمان هم به گریه میآید وقتی از چشم «کودکی»، آیند کودکی مانده در دل غربت خفته امّا درون ویرانه آن که روزی نگاه زیبایش شد حدیث هزار پروانه جرم او را کسی نمیدانست جرم پروانه را نمیدانند آنچه مردم شنیده میگویند رسمِ جانانه را، نمیدانند چشمها را گشوده، مینالید در فضای غریبِ ویرانه مثل شمعی که اشک میریزد در سکوت حزینِ یک خانه نالههایش، اگرچه میگفتند: «غربت خانه کرده بیتابش» دور میزد درون تاریکی لحظه لحظه، نگاه بیخوابش جستوجوهای او، نشان میداد انتظار کسی، به جان دارد! سر به بالا گرفته، میپرسید: عمّه، این خانه، آسمان دارد؟! آسمان را گرفت در آغوش مثل یک عقده در گلو، افسرد! آرزوی قشنگِ «بابا» هم! در همان آخرین نگاهش، مُرد
پاسخ : اشعاری در مورد ائمه(ع) با گونه هایم خنجرت الفت ندارد سیلی بزن دستان تو غیرت ندارد گفتند آن سر، روی نیزه مال باباست مادر بگو این حرفها صحت ندارد مادر بگو اینقدر بر بابا نتازند چشمان سیلی خوردهام طاقت ندارد از خون و خاکستر جدا کن کفترت را آخر به این گهوارهها عادت ندارد بلعید آتش خیمهها را آه، مادر! پاهای من دیگر چرا قدرت ندارد
پاسخ : اشعاری در مورد ائمه(ع) ای شام! ای پیچیده در حرارت عصیان! محکمتر بزن این تازیانههای پی در پی را که فردا از جای تازیانه ها، هزاران بهار جوانه خواهد زد. خرابههایت، آرامگاه ملایکیست که بر دیوارههای ویرانِ شرم سر میکوبند میروی و کوچکی دنیا را به طالبانش وامیگذاری. اندوهت را بر صورت خرابه میپاشی و میگذری تا به لبخندی ابدی بپیوندی.
پاسخ : اشعاری در مورد ائمه(ع) آمدی گوشه ویران چه عجب! زده ای سر به یتیمان چه عجب! تو مپندار که مهمان منی به خدا خوبتر از جان منی بس که از جور فلک دلگیرم اول عمر ز عمرم سیرم دل دختر به پدر خوش باشد مهربانی زدو سر خوش باشد تو بهین باب سرافراز منی تو خریدار من و ناز منی بعد از این ناز برای که کنم جا به دامان وفای که کنم اشک چشم من اگر بگذارد درد دلهام شنیدن دارد گرچه در دامن زینب بودم تا سحر یاد تو هر شب بودم گر نمی کرد به جان امدادم از غم هجر تو جان می دادم آنقدر ضعف به پیکر دارم که سرت را نتوان بردارم امشب از روی تو مهمان خجلم از پذیرایی خود منفعلم مژده عمّه که پدر آمده است رفته با پا و به سر آمده است دیدنی گوشه ویرانه شده جمع شمع و گل و پروانه شده آخر ای کشته راه ایزد پدرت سر به یتیمان می زد تو هم آخر پسر آن پدری تو پور آن نخل امامت ثمری که به پیشانی تو سنگ زده؟ که زخون بررخ تو رنگ زده؟ ای پدر کاش به جای سر تو می بریدند سر دختر تو علی انسانی
پاسخ : اشعاری در مورد ائمه(ع) گفتم بخود يا كه خبر از ما نداري؟ يا كه خيال آمدن اينجا نداري ؛حالا كه با سر آمدي،فهميده ام كه هرشب تو مي خواهي بيايي پا نداري آخر تو دور از ما كجاها رفته اي كه يكجاي سالم در تنت حتي نداري حتي پر از زخم و جراحت هم كه باشي زيباترين باباي دنيا تا نداري... حالا كه اينجايي بخواب آرام اي سر امشب كه درد خيزران ها را نداري با دختر تو دختران شام قهرند با طعنه مي گويند:كه تو بابا نداري...
پاسخ : اشعاری در مورد ائمه(ع) بی تاب بود باد و چنان برق می وزید با پنجه اش به صورت مهتاب می کشید طوفان سرخ رنگ مهیبی که ترس را در برگ های یاسمن کوچکی دمید تاریکی شب آمد و از ترس یاسمن آن شب کنار حضرت خورشید آرمید می گفت: صبح شوم! تو دیگر مکن طلوع اما چو صبح شد به دو چشمان خویش دید... مشتی شهاب سنگ به خورشید می زدند تا آنکه شعله های وجودش فرو کشید گویند لکه ها اثر قطب هاست نه! این لکه های خورشید از آن زمان رسید از لحظه ای که راس تو را روی نی زدند بر روی ماه نقش پر از راز شد پدید «و الشمس» «والقمر»همگی آیه ی تواند مانند «ام حسبت» و «احیا» و «ما یعید»
پاسخ : اشعاری در مورد ائمه(ع) وقتی نگاه شهر پر از سنگ می شود بشکستن هر آینه فرهنگ می شود بیچاره من که عابر این شهر کینه ام از هر طرف نصیب سرم سنگ می شود بر سبزی بهار اینجا امید نیست وقتی جفا به جای وفا رنگ می شود اینجا درخت وقت ثمر، نیزه می دهد اینجا کمیت عاطفه ها لنگ می شود اینجا صدای پتک هر آهنگری چه خوب با سم اسب جنگ هماهنگ می شود آوای گریه های غریبانه ی دلم در گوش شهر کوفه خوش آهنگ می شود بر زلفهای دختر بابا ئی ات حسین هر دست جای شانه زدن چنگ می شود... ((موسی علی مردانی))
پاسخ : اشعاری در مورد ائمه(ع) ویران سرایم امشب شد میهمان سرایم این جا که خیزران نیست قرآن بخوان برایم هر شب صدات کردم امشب دعات کردم یا در برم بمانی یا همرهت بیایم زهرا عذار نیلی نگشود بهر حیدر من هم به محضر تو صورت نمی گشایم گر افکنی جدایی در بین جسم و جانم دیگر به جان زهرا از خود مکن جدایم من دختر حسینم هم سنگر حسینم ماه صفر محرم، شام است کربلایم خواهم در این خرابه دور سرت بگردم دیوار گشته حائل، زانو شده عصایم دیشب به شوق وصلت تا صبح گریه کردم امشب بگو اسیران گریند در عزایم کی گفته در خرابه شب ها گرسنه خفتم بعد از تو بوده هر شب خون جگر غذایم دانی چرا عدویم تا حد مرگ می زد فهمیده بود از اول من دخت مرتضایم تا دور او بگردم تا دست او ببوسم ای کاش همرهت بود عموی با وفایم هر چند روسیاهم آلوده گناهم مولا بگیر دستم من "میثم" شمایم
پاسخ : اشعاری در مورد ائمه(ع) شعر شهادت حضرت رقیه آینه دار فاطمه ، تموم حاصل باباست شبا صدای لالائیش ، تپشهای دل باباست می دوخت به چشمای بابا ، نگاه صاف و ساده شو وقت نماز که می رسید ، زود می آورد سجاده شو یه گوشه توی خیمه ای ، تنگ غروب کربلا جانماز کوچیکشو ، پهن کرده بود واسه بابا باد سیاهی وزرید و ، به جای بابا شمر اومد به صورت نحیف گل ، با دست سنگی سیلی زد پیش چشای نیمه جون ، دشت و به آتیش کشیدند پای برهنه بچه ها ، روی خارا می دویدند زخم زبون و هلهله ، جای کبود سلسله دلهره و وحشت شب ، دست سیاه حرمله با التماس و اشک و آه ، می پرسید از راه نجف می گفت کجاست قبر بابام ، رو بکنم کدوم طرف یتیم نواز کوفیا ، حالا کجاست تا ببینه سایة تازیانه ها ، به روی گلهاش می شینه شده پاهای کوچیکش ، اسیر زخم آبله از روی ناقه افتاده ، خدایا رفته قافله دامن دشت پر شده از ، یه بغض و احساس کبود زائر روی هم شدند ، آخه دو تا یاس کبود نگاهاشون شبیه هم ، رو چهره شون یه هاله بود صورتشان بنفشه پوش ، کنج لباشون لاله بود روی یکی نیلی شده ، تو قصة غصب فدک اون یکی هم از کوفیا ، بی بهونه خورده کتک یکی غریب و بی پناه ، با گریه و خسته دلی ولی یکی تو کوچه ها ، جلوی چشمای علی شاعر : یوسف رحیمی
پاسخ : اشعاری در مورد ائمه(ع) دیوانه ی شعر ناله ام یا سیب رنگ لاله ام آن فدکم که داده اند به سقیفه حواله ام سه ساله ی مو سپیدم مثل فاطمه خمیده ام تا سر بابامو دیدم یادم رفته چی کشیدم بگم از رد پای سرخ یا که گوشواره های سرب اگه نشناختم سرتو بذار پای چشای سرخ حرمله بی آبرو بود یتیم کشی کار ما بود همیشه شکنجه گاهم جلو نیزه ی عمو بود قلبمو حرف بد شکست حرمت من بی حد شکست دندون شیریم یادته اشاره کردو زد شکست کافی نبود زخم بازو کافی نبود چشم کم سو می گفت چون شبیه زهراست واجبه بشکنه پهلوم من نه لباس نو می خوام نه آب ونان جو می خوام هر چی میخواد بشه بشه بابا فقط تو رو میخوام تا کی برای من غمگین تازیانه باشه تسکین گرمی دستاتو می خوام بین این دستهای سنگین دوباره رسمه زن زدن دوباره سلسله رسد ....