پاسخ : وصف حال خود با شعر خود را به دست خدا بسپار!... آدمها، احساس خلا و پوچی می کنند، زیرا در مقابل هستی مقاومت می کنند. در مقابل هستی، مقاومت نکن. آرام باش و صبور. آسان بگیر. خود را به دست خدا بسپار! بگذار خدا عهده دار زندگی تو باشد. آنگاه طعم دیگر زندگی را نیز خواهی چشید. آنگاه سعادت ذا، همچون هوا، تنفس خواهی کرد ... \"مسیحا برزگر\" از کتاب دانه در عشق می شکفد.
پاسخ : وصف حال خود با شعر گـاه گـویـم کـه بـنـالم ز پـریشانی حـالم بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم
پاسخ : وصف حال خود با شعر ای تکیه گاه محکم من، ای پدر جان ای ابر بارنده ی مهر و لطف و احسان ای نام زیبایت همیشه اعتبارم خدمت به تو در همه حال، هست افتخارم
پاسخ : وصف حال خود با شعر ز تهی سرشار، جویبار لحظهها جاریست. چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب، واندر آب بیند سنگ، دوستان و دشمنان را میشناسم من. زندگی را دوست میدارم؛ مرگ را دشمن. وای، اما – با که باید گفت این؟ - من دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن. جویبار لحظهها جاری.
پاسخ : وصف حال خود با شعر فکر میکنم فقط باید لبخند بزنی و دلت را بسپاری به ملودی تپش دل مردمی که از کنارت رد میشن!
پاسخ : وصف حال خود با شعر چقدر نوازش دست های مهربانت خوب است و من چه زود دلم برای همه چیزهای خوب تنگ میشود …
پاسخ : وصف حال خود با شعر من بي مي ناب زيستن نتوانم بي باده کشيده بارتن نتوانم من بنده ي آن دمم که ساقي گويد يک جامِ دگر بگير و من نتوانم
پاسخ : وصف حال خود با شعر امشب اگر ياري کني اي ديده طوفان ميکنم آتش به دل مي افکنم دريا به دامان ميکشم
پاسخ : وصف حال خود با شعر سلام ؛ حال من خوب است ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند . . . با این همه اگر عمری باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم که نه دل کسی در سینه بلرزد و نه این دل نا ماندگار بی درمانم . . . می دانم ، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است ! انگار که تعبیر همه رفتن ها ، هرگز باز نیامدن است بی پرده بگویمت : می خواهم تنها بمانم در را پشت سرت ببند بی قرارم ، می خواهم بروم ، می خواهم بمانم ؟! هذیان می گویم ! نمی دانم . . . نه عزیزم ، نامه ام باید کوتاه باشد ساده باشد ، بی کنایه و ابهام پس از نو می نویسم: سلام! حال من خوب است اما تو باور نکن . . .