بُغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند! دلمان تنگ شد وُ قافیـه ها ریخت به هم من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق! پس چرا زندگیِ ساده ی ما ریخت به هم..؟
خوشا روزي که با هم مينشستيم قلم در دست و کاغذ مينوشتيم قلم بشکست و کاغذ در هوا شد مگر خط جدايي مينوشتيم. **********************************
این منم مرد تا همین دیروز مرد پابند آرزوهایت مرد یک عمر کودکی کردن لابهلای بلند موهایت خاطرت هست روزگارم را جایگاه مقدسی بودم وزن یک عشق روی دوشم بود من برای خودم کسی بودم من برای خودم کسی هستم دور و بر خـُرده عشق هم کم نیست آنکه دل از تو بُرد هر کس هست بند انگشت کوچکم هم نیست میشد از او بگیرمت اما.. زور بازو به دستهایم نیست ! میشد از رفتنت گذشت اما جان در اندازههای پایم نیست
دلم جز مِهرِ مَه رویان، طریقی بر نمیگیرد ز هر در میدهم پندش، ولیکن در نمیگیرد خدا را ای نصیحتگو، حدیثِ ساغر و مِی گو که نقشی در خیالِ ما، از این خوشتر نمیگیرد سر و چَشمی چُنین دلکَش، تو گویی چشم از او بردوز؟ برو کاین وعظ بیمعنی، مرا در سر نمیگیرد