از فکر من بگذر خیالت تخت باشد “من” می تواند بی تو هم خوشبخت باشد این من که با هر ضربه ای از پا در آمد تصمیم دارد بعد از این سرسخت باشد تصمیم دارد با خودش ،با کم بسازد تصمیم دارد هم بسوزد ،هم بسازد
دنیای تاریکی به تَن دارم ! پس مانده های درد یعنی من رفتی و پای رفتنت ماندم با هرچه دارم مرد یعنی من...
عمر نیکو گهری بود که از کف دادم کند ای با خبران، بی خبری بنیادم عنکبوتی است فلک در پی صید مگسان مگسی بودم و در دام فلک افتادم شاد از دانش و بینش دل صاحبنظران به خیالی من بد مست خراب آبادم دشمنی نیست خطرناک تر از نفس و عجب که من از شادی این دشمن دون دلشادم در کمند هوس و بند هوی گشته اسیر مگر انگشت یدالله کند آزادم گیر ای دست خدا دست مرا تا آید شه اقلیم سعادت به مبارک بادم وای بر حال من و گوشه ی تنهایی قبر به خدا غیر خدا کس نرسد فریادم ای شهودی دگران را ز چه رو پند دهی چند گویی به دبستان سخن استادم
گفتم ای مرشد میخانه ی عشق دو سه پیمانه مرا مهمان کن احتیاجم همه مستی است ، دلم پر خون است تو بیا بر دل یک عاشق زار یک نفس ، احسان کن پاسخم داد ، بهای طلبت بسیار است در ازای دو سه پیمانه میِ کهنهیِ ناب ، که تو را مست کند تا دل شب چه برایم داری ؟ کیسه ای زر دادم پیر زرهای مرا برگرداند گفت این مستی و شیدایی و عشق به زر اینجا ندهند ار چه هزاران باشد سینه ات را بشکاف و دلت را به بهای می میخانه بده گر که عاشق شدی و مست شدن شیوه ی توست بایدت دل بدهی.. سینه را چاک زدم و دل پُر تپش و پُر خون را در ازای شبی از عشق تو بی خویش شدن ، بخشیدم.. • • • • [سوگل مشایخی]
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه باید ها ... مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا ...
در دلم عشق تو چون شمع به خلوتگه راز در سرم شور تو چون باده به میناست هنوز گر چه امروز من آیینه ی فردای منست دل دیوانه در اندیشه ی فرداست هنوز ابوالحسن ورزی