گر زخم خورم ز دست چون مرهم دوست یا مغز برآیدم چو بادام از پوست غیرت نگذاردم که نالم به کسی تا خلق ندانند که منظور من اوست سعدی
من از آتش عشق هم نرم گردم اگرچه ز پولاد سختست لادم. ....... ( لاد = دیوار) مرا توبه و پارسایی نسازد شبانگاه میباید و بامدادم همی تا میان عاشقی را ببستم بلا را سوی خویشتن ره گشادم دو چشمم بر آبست و پر آتشم دل سر آورده بر خاک و در دست بادم منم بندهٔ عشق تا زنده باشم اگر چه ز مادر من آزاد زادم بجز عشق تا عمر دارم نورزم اگر بیش باشد ز صد سال زادم دل از بادهٔ عشق خوبان نتابم چنین باد تا باد رسم و نهادم ز نیک و بد این و آن فارغم من برین نعمت ایزد زیادت کنادم نه آویزم از کس نه بگریزم از کس نه گیرنده بازم نه بیمهر خادم ..... ( خاد = زغن ، مرغ گوشت ربا) مرا عشق فرمانروا اوستادست من استاده فرمانبر اوستادم ببردم به تن رنج در کنج محنت که گنج خرد بر دل خود نهادم سنائی
عمر نیکو گهری بود که از کف دادم کند ای با خبران، بی خبری بنیادم عنکبوتی است فلک در پی صید مگسان مگسی بودم و در دام فلک افتادم شاد از دانش و بینش دل صاحبنظران به خیالی من بد مست خراب آبادم دشمنی نیست خطرناک تر از نفس و عجب که من از شادی این دشمن دون دلشادم در کمند هوس و بند هوی گشته اسیر مگر انگشت یدالله کند آزادم گیر ای دست خدا دست مرا تا آید شه اقلیم سعادت به مبارک بادم وای بر حال من و گوشه ی تنهایی قبر به خدا غیر خدا کس نرسد فریادم ای شهودی دگران را ز چه رو پند دهی چند گویی به دبستان سخن استادم