مرا میبینی و هر دَم زیادَت میکنی دَردَم تو را میبینم و میلم زیادَت میشود هر دَم به سامانم نمیپرسی، نمیدانم چه سر داری به درمانم نمیکوشی، نمیدانی مگر دردم؟ نه راه است این که بُگذاری مرا بر خاک و بُگریزی گُذاری آر و بازم پرس تا خاکِ رَهَت گردم حافظ
من به زخــم کسی نمک نــزدم به کسی تاکنــون ، کلک نـــزدم من همینم ، همیــن که می بینی هیچ بــر چهــره ، صــورتک نزدم بـاعــث اضطــرابِ گل نشـــدم سنگ بــر بال شاپــرک نـــزدم مــن مسیــح همیشـه مصلــوبم گــر کتک خــورده ام ، کتک نزدم پس چرا بر دلم نمک زده اند؟ من که بر زخـم کـس نمک نزدم فرشید یوسفی
بگذشت و بازم آتش در خرمن سکون زد دریای آتشینم در دیده موج خون زد خود کرده بود غارت عشقش حوالی دل بازم به یک شبیخون بر ملک اندرون زد دیدار دلفروزش در پایم ارغوان ریخت گفتار جان فزایش در گوشم ارغنون زد دیوانگان خود را میبست در سلاسل هر جا که عاقلی بود اینجا دم از جنون زد یا رب دلی که در وی پروای خود نگنجد دست محبت آنجا خرگاه عشق چون زد غلغل فکند روحم در گلشن ملایک هر گه که سنگ آهی بر طاق آبگون زد سعدی ز خود برون شو گر مرد راه عشقی کان کس رسید در وی کز خود قدم برون زد مشرف الدین مصلح بن عبدالله شیرازی
رخ تو چگونه بینم که تو در نظر نیایی نرسی به کس چو دانم که تو خود به سر نیایی وطن تو از که جویم که تو در وطن نگنجی خبر تو از که پرسم که تو در خبر نیایی عطار