به دورانی که شد قحط وفای دلها چرا هر دم نگویم من من مرغ شباهنگم بشد کنج قفس قسمت من چــرا چــرا چــرا خدایا
حافظ مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم
* میخواستمت به عشق مـن بـد کـردی هر چه که دلـت خواسـت سـرم آوردی بعـد از تـو دلـم را به کسی بخـشـیـدم خـوش بـاش ، دعـا نـمـیـکـنـم بـرگـردی *
ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی چه کنم؟ که هست اینها گل خیر آشنایی همه شب نهادهام سر، چو سگان، بر آستانت که رقیب در نیاید به بهانهی گدایی مژهها و چشم یارم به نظر چنان نماید که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی