برو ای طبیبم از سر که خبر ز سر ندارم به خدا رها کنم جان که ز جان خبر ندارم از اشعار منتسب به خواجه شمسالدین محمد شیرازی
گرچه قرب درگهت حدمن مهجور نیست گر به لطفم گه گهی نزدیک خوانی دور نیست شمع مجلس در شب وصل تو سوزد من ز هجر چون نسوزم کاین سعادت یک شبم مقدور نیست با تو نزدیکان نمیگویند درد دوریم آری آری تندرستان را غم رنجور نیست حور میگفتم تو را خواندی سگ کوی خودم سهو کردم جان من این مردمی در حور نیست این که میسازیم بر خوان غمت با تلخ و شور جز گناه طالع ناساز و بخت شور نیست موکبت را دل چو با خود میبرد ای افتاب تن چرا در سایهٔ آن رایت منصور نیست محتشم را محتشم گردان به اکسیر نظر کان گدارا چون گدایان سیم و زر منظور نیست محتشم_کاشانی
اگر چشمِ فتنه، درآوردَنی است... چرا نزد برخی، رها کردنی است؟ در آنجا که فتنه، شرر میزند سکوتِ زبانها، ضرر میزند چگونه ست، در اوجِ گرد و غبار... نمودند خوبان، سکوت اختیار؟ کجا رفت، فریادِ عمارها؟ زبانِ چو شمشیرِ تمارها؟ چه شد، عهد و میثاقِ رزمندگان؟ مبادا بمانند، شرمندگان! خواص از چه شد دور، از بندگی؟ پیِ چرب و شیرینِ این زندگی! عوام از خواصند، فهمیدهتر قدم میگذارند، سنجیدهتر اَلا ای خواصِ زمانه، بگوش! بزرگان، جوانان، دلیران، بهوش! ندیدید! آتش به قرآن زدند؟ لگد بر زنانِ مسلمان زدند؟ ندیدید! کشتند بس بیگناه؟ جوانانِمان را، به هر قتلگاه؟ ندیدید! با چند قبضه سِلاح؟ نمودند، هتکِ حرم را مباح؟ ندیدید! بیغیرتی سر گرفت؟ به یک نقشه، بیعفتی سر گرفت؟ ندیدید! با لطفِ پروردگار؟ که شد چهرههای نفاق آشکار؟ چه تکرارِ تاریخ، دیدیم باز! که سَبّ علی را، شنیدیم باز! بجای علی، با معاویهها نشستند و گفتند از او چهها دروغِ معاویه، تکرار شد اَراجیفِ شان، پُر خریدار شد ز تهدید و تطمیع و تحریمها به کفار، کردند تکریمها در آنجا که غم، تا نهایت رسید اِهانت، جسارت، به غایت، رسید در آن روزها، خانه آتش زدند در این روزها، خصمِ مسجد شدند پس از ناسزاها و اقدامها... چه شد رفت شیطان، سرِ بامها؟! علی، باز اگر دست بسته شود... خواص از چه در کار، خسته شود؟! در آنجا که زهرا، چهل نیمه شب به یاریِ مولا، شود در تَعَب چگونه به تنهاییاَش، تن دهیم به رسوائیِ خویشتن، سر نَهیم علی دوستان، حامیِ حیدرند همه جان به کف، رَهروِ کوثرند اگرچه عدوی علی، یاغی است دفاع از علی، تا ابد باقی است وفاداریِ خود، نشان میدهیم به فرمانِ زهراست، جان میدهیم هنوز از جفا، فاطمه شاکی است هنوز اشک، بر چادرِ خاکی است هنوز آهِ زهرا، به مسمار هست هنوز اشکِ مولا، به دیوار هست هنوز اَبروی مرتضا اَخمی است! چرا گونه فاطمه زخمی است؟ چه شد، ضربهای بر گُلِ یاس خورد؟ چه شد، بر رُخَش دستِ خناس خورد؟ خدایا! قسم بر ولای ولی ز دشمن بگیر انتقامِ علی به قلم محمود ژولیده
دانم که دلم به مهر تو خرسندست اندازه مهر تو ندانم چندست :) رخسار تو دلگشا و لب دلبندست گفتار خوش تو روح را پیوندست ♡ فرخی_سیستانی