1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

وصف حال خودت از زبان شعر

شروع موضوع توسط minaaa ‏10/12/10 در انجمن اشعار

  1. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏7/5/15
    ارسال ها:
    1,273
    تشکر شده:
    7,811
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    پرستار
    دل پرحسرت محنت نصیبم/تن بیچاره ناپیدا طبیبم/ندانم شرح حال دل را به که گویم/ز یاران دورم و اینجا غریبم
     
    AK.fighter، Mr Perfect، میترا و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    سهم من ... آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
    سهم من گردش حزن آلود در باغ خاطره هاست
    و در اندوه صدای جان داد که به من می گوید
    دستهایت را دوست می دارم ..
     
    میترا، .anoosh.، Mastaneh و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. Rosie

    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/14
    ارسال ها:
    2,010
    تشکر شده:
    14,076
    امتیاز دستاورد:
    113
    دهانم
    پر از دوست داشتنت بود
    لب نزدم
    تا خودت را
    زیر درخت زندگی ام برسانی
    من
    پرنده ای منتظر بودم
    که سال های سال
    نوت آوازش را
    به نوکش گرفت

    [​IMG]
     
    AK.fighter، میترا، وضعیت سفید و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    451
    تشکر شده:
    4,304
    امتیاز دستاورد:
    113
    آه آه از دل من
    که ازو نیست به جز خون جگر حاصل من
    زانکه هر دم فکند جان مرا در تشویش
    چه کنم با دل خویش؟


    چه دل مسکینی
    که غمین می شود اندر غم هر غمگینی
    هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه میش
    چه کنم با دل خویش؟


    در دلم هست هوس
    که رسد در همه احوال به درد همه کس
    چه امیری متمول چه فقیری درویش
    چه کنم با دل خویش؟


    طفل عریانی دید
    چشم گریانی و احوال پریشانی دید
    شد چنان سخت پریشان که مرا ساخت پریش
    چه کنم با دل خویش؟


    دیده گردید فقیر
    بهر نان گرسنه آن گونه که از جان شد سیر
    دل من سوخت بر او یا جگر من شد ریش
    چه کنم با دل خویش؟


    زارم از دست عدو
    چه کنم دل نگذارد که برم حمله بدو
    بس که محتاط به بار آمده و دوراندیش
    چه کنم با دل خویش؟


    گر درافتم با مار
    نیست راضی دل من تا کشد از مار دمار
    لیک راضی است که از او بخورم صدها نیش
    چه کنم با دل خویش؟


    دارد این دل اصرار
    که من امروز شوم بهر جهانی غمخوار
    همه جا در همه وقت و همه را در همه کیش
    چه کنم با دل خویش؟


    از برای همه کس
    دل "بیرحم" در این دوره به کار آید و بس
    نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش
    چه کنم با دل خویش؟

    (ابوالقاسم حالت)
     
    میترا، وضعیت سفید، سایه و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏26/6/15
    ارسال ها:
    99
    تشکر شده:
    650
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد
    لطف کن پیش من از دلبر و‌معشوق مگو
    پیش یک آدم معلول نباید بدوی
     
    .!mahya!.، میترا، jila_s و 9 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏21/5/15
    ارسال ها:
    1,193
    تشکر شده:
    8,109
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پیشانی ات سیاه مبادا به ننگ ها
    ای مــاه! ای مراد تمــــام پلنگ ها!

    این برکـــه ها برای تــــو بسیــار کوچک اند

    جای تو نیست سینه ی این چشم تنگ ها

    آراسته ست ظاهر رنگین کمـــان ولی

    چون ابرها حذر کن از این چند رنگ ها

    یک روز تو در اوجـی و یک روز دیگری

    دنیا دهن کجی ست به الاکلنگ ها

    من چند روز پیش دلــی را شکسته ام

    من را به رسمیت بشناسید سنگ ها!



     
    .!mahya!.، میترا، jila_s و 8 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    پریشان است امشب خاطر آب
    چه راهی می زند آن روح بی تاب؟
    سبکباران ساحل ها چه دانند
    شب تاریک و بیم موج و گرداب
     
    .!mahya!.، میترا، -Silence- و 9 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. و عشق قافیه اش گرچه مشکل است اما
    خدا اگر که بخواهد ردیف خواهد شد...!!
     
    سایه، *faeze*، .!mahya!. و 7 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏11/7/15
    ارسال ها:
    495
    تشکر شده:
    5,540
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    Office support Supervisor
    تو که نیستی
    از خودم بی خبرم!
    (......)
    دستم از دست تو دور
    این شروع ماجراست!

    (برای توصیف حال بدم همین بس که نوشته رو نه وسط چین کردم و نه فونتش رو بر حسب عادت گذاشتم رو سایز3)
     
    سایه، *faeze*، .!mahya!. و 11 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏21/5/15
    ارسال ها:
    1,193
    تشکر شده:
    8,109
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرف که می‌زنی
    من از هراس طوفان
    زل می‌زنم به میز
    به زیرسیگاری
    به خودکار
    تا باد مرا نبرد به آسمان.

    لبخند که می‌زنی
    من
    ـ عین هالوها ـ
    زل می‌زنم به دست‌هات
    به ساعت مچی طلایی‌ات
    به آستین پیراهن ا‌ت
    تا فرو نروم در زمین.

    دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرورفته‌ای
    در کلمه‌ای انگار
    در عین
    در شین
    درقاف
    در نقطه‌ها.



     
    سایه، *faeze*، .!mahya!. و 10 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.