دل پرحسرت محنت نصیبم/تن بیچاره ناپیدا طبیبم/ندانم شرح حال دل را به که گویم/ز یاران دورم و اینجا غریبم
سهم من ... آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد سهم من گردش حزن آلود در باغ خاطره هاست و در اندوه صدای جان داد که به من می گوید دستهایت را دوست می دارم ..
دهانم پر از دوست داشتنت بود لب نزدم تا خودت را زیر درخت زندگی ام برسانی من پرنده ای منتظر بودم که سال های سال نوت آوازش را به نوکش گرفت
آه آه از دل من که ازو نیست به جز خون جگر حاصل من زانکه هر دم فکند جان مرا در تشویش چه کنم با دل خویش؟ چه دل مسکینی که غمین می شود اندر غم هر غمگینی هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه میش چه کنم با دل خویش؟ در دلم هست هوس که رسد در همه احوال به درد همه کس چه امیری متمول چه فقیری درویش چه کنم با دل خویش؟ طفل عریانی دید چشم گریانی و احوال پریشانی دید شد چنان سخت پریشان که مرا ساخت پریش چه کنم با دل خویش؟ دیده گردید فقیر بهر نان گرسنه آن گونه که از جان شد سیر دل من سوخت بر او یا جگر من شد ریش چه کنم با دل خویش؟ زارم از دست عدو چه کنم دل نگذارد که برم حمله بدو بس که محتاط به بار آمده و دوراندیش چه کنم با دل خویش؟ گر درافتم با مار نیست راضی دل من تا کشد از مار دمار لیک راضی است که از او بخورم صدها نیش چه کنم با دل خویش؟ دارد این دل اصرار که من امروز شوم بهر جهانی غمخوار همه جا در همه وقت و همه را در همه کیش چه کنم با دل خویش؟ از برای همه کس دل "بیرحم" در این دوره به کار آید و بس نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش چه کنم با دل خویش؟ (ابوالقاسم حالت)
پیشانی ات سیاه مبادا به ننگ ها ای مــاه! ای مراد تمــــام پلنگ ها! این برکـــه ها برای تــــو بسیــار کوچک اند جای تو نیست سینه ی این چشم تنگ ها آراسته ست ظاهر رنگین کمـــان ولی چون ابرها حذر کن از این چند رنگ ها یک روز تو در اوجـی و یک روز دیگری دنیا دهن کجی ست به الاکلنگ ها من چند روز پیش دلــی را شکسته ام من را به رسمیت بشناسید سنگ ها!
پریشان است امشب خاطر آب چه راهی می زند آن روح بی تاب؟ سبکباران ساحل ها چه دانند شب تاریک و بیم موج و گرداب
تو که نیستی از خودم بی خبرم! (......) دستم از دست تو دور این شروع ماجراست! (برای توصیف حال بدم همین بس که نوشته رو نه وسط چین کردم و نه فونتش رو بر حسب عادت گذاشتم رو سایز3)
حرف که میزنی من از هراس طوفان زل میزنم به میز به زیرسیگاری به خودکار تا باد مرا نبرد به آسمان. لبخند که میزنی من ـ عین هالوها ـ زل میزنم به دستهات به ساعت مچی طلاییات به آستین پیراهن ات تا فرو نروم در زمین. دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرورفتهای در کلمهای انگار در عین در شین درقاف در نقطهها.