راضی ام باتو اگرسهم دلم غم بشود...! وبهشت من اگرباتو جهنم بشود...! روی این سینه تبدار تب آلود هوس...! گنهی نیست اگردست تو مرهم بشود...! چه گناهی چه حرامی چه کسی گفته که دل...! باید ازروی قوانین تو محرم بشود...! من ازین غصه بجان آمده ام بی دینم...! دین اگرباعث این غصه واین غم بشود...! گنه ست اینکه اگرباتو بمانم...؟!به درک... بگذارید که ازاهل جهنم بشوم..!
جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت سر را به تازیانه او خم نمی کنم! افسوس بر دوروزه هستی نمی خورم زاری براین سراچه ماتم نمی کنم. با تازیانه های گرانبار جانگداز پندارد آنکه روحِ مرا رام کرده است! جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است این بندگی، که زندگیش نام کرده است! بیمی به دل زمرگ ندارم، که زندگی جز زهر غم نریخت شرابی به جام من. گر من به تنگنای ملال آور حیات آسوده یکنفس زده باشم حرام من! تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب می پوشم از کرشمۀ هستی نگاه را. هر صبح و شب چهره نهان می کنم به اشک تا ننگرم تبسم خورشیدو ماه را ! ای سرنوشت، ازتو کجا می توان گریخت؟ من راهِ آشیان خود از یاد برده ام. يکدم مرا به گوشۀ راحت مرا رها مکن با من تلاش کن که بدانم نمرده ام! ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا ! زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز. شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ روح مرا در آتشِ بیداد خود بسوز! ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست بر من ببخش زندگی جاودانه را ! منشین که دست مرگ زبندم رها کند. محکم بزن به شانه من تازیانه را .
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم ؟ خانه اش ویران باد ! من اگر ما نشوم ، تنهایم ! تو اگر ما نشوی ، خویشتنی ... از کجا که من و تو شور یکپارچگی را در شرق باز بر پا نکنیم ؟! از کجا که من و تو مشت رسوایان را وا نکنیم ؟! من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه برمی خیزند ! من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد ؟! چه کسی با دشمن بستیزد ؟! چه کسی پنجه در پنجه ی هر دشمن دون آویزد ؟! دشتها نام تو را می گویند ... کوهها شعر مرا می خوانند ... کوه باید شد و ماند دشت باید شد و خواند ....
کوچه ها را بلد شدم…. رنگهای چراغ راهنما… جدول ضرب… دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمی شوم…. اما گاهی میان آدم ها گم می شوم… آدم ها را هنوز بلد نشدم….
دلخسته و سینه چاک میباید شد وز هستی خویش پاک میباید شد آن به که به خود پاک شویم اول کار چون آخر کار خاک میباید شد