تنها ، بــی هـــوایـــی ... آدمی را خفه نمی کند گاهی ، هوایی شدن آرام ... آرام بدون ِ روسیاهی ... خاموشت می کند
تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم روبروی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم حال اگر چه هیچ نذری عهده دار ِ وصل نیست یک زمان پیشآمدی بودم که امکان داشتم ماجراهایی که با من زیر باران داشتی شعر اگر می شد قریب پنج دیوان داشتم بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟ !ساده از «من بی تو می میرم» گذشتی خوب من! من به این یک جمله ی خود سخت ایمان داشتم لحظه ی تشییع من از دور بویت می رسید تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم! ...
کــــاش جایــــی برویــــم …! تابلویــــی داشـتــــه باشـــــد .. کــــه رویــــش خـــــدا نـوشتــــه باشـــد : پــــــایــــــان تمــــــــام دلتنگـــی هــــــا …………!
دلم کپک زده، آه... که سطری بنویسم از تنگی دل ! همچون مهتابزدهیی از قبیلهی آرش بر چکاد صخرهیی زِه جان کشیده تا بن گوش به رها کردن فریاد آخرین... □ کاش دلتنگی نیز نام کوچکی میداشت تا به جانش میخواندی: نام کوچکی تا به مهر آوازش میدادی همچون مرگ که نام کوچکِ زندگیست و بر سکّوبِ وداعاش به زبان میآوری هنگامی که قطاربان آخرین سوتش را بدمد و فانوسِ سبز به تکان درآید: نامی به کوتاهیِ آهی که در غوغای آهنگین غلتیدن سنگین پولاد بر پولاد به لبجنبهیی بدل میشود: به کلامی گفته و ناشنیده انگاشته... یا ناگفتهیی شنیده پنداشته... □ سطری شَطری شعری نجوایی یا فریادی گلودر که به گوشی برسد یا نرسد و مخاطبی بشنود یا نشنود و کسی دریابد یا نه که «چرا فریاد؟» یا «با چه مایه از نیاز؟» و کسی دریابد یا نه که «مفهومی بود این یا مصداقی؟ صوتواژهیی بود این در آستانهی زایشی یا فرسایشی؟ نالهی مرگی بود این یا میلادی؟ فرمانِ رحیل قبیلهمردی بود این یا نامردی؟ خانی که به وادی برکت راه مینماید یا خائنی که به کجراههی نامرادی میکشاند؟» و چه بر جای میمانَد آنگاه که پیکان فریاد از چلّه رها شود ؟......
حسرت نبرم به خواب آن مرداب کآرام درون دشت شب خفته ست دریایم و نیست باکم از طوفان دریا همه عمر خوابش آشفتهست ..
شک می کنم به خواب، برف می بارد، باد می ایستد باد می ایستد در چشم های باز حیف، حیف، فرصتی نیست برای آب شدن در آفتاب این خواب می پوشاند، دست های تو را و قلب مرا حیف، حیف حیف حیف ...