ای کاش کسی چشم ترم را میدید این مستِ به خون شناورم را میدید آنگاه که دور می شد از من ای کاش چشمی به قفس بسته پرم را می دید جان کندن و تن به میله ها ساییدن چون مرغ جدازتن سرم را می دید ای کاش کسی تن نزار از غم او افتاده به پای بسترم را می دید ای کاش کسی از این پریشانی من بیتابی چشم مادرم را می دید ای کاش کسی….نه ، که خودِ او، ای کاش این زمزمه های آخرم را می دید
ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر بر من منگر تاب نگاه تو ندارم بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم ای رفته ز دل، راست بگو! بهر چه امشب با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟ گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه من او نیم او مرده و من سایه ی اویم من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد او در تن من بود و ندانم که به ناگاه چون دید و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد من گور ویم و گور ویم، بر تن گرمش افسردگی و سردی ِ کافور نهادم او مرده و در سینه ی من، این دل بی مهر سنگیست که من بر سر آن گور نهادم.....
مثل گیسویی که باد آن را پریشان میکند هر دلی را روزگاری عشق ویران میکند ناگهان میآید و در سینه میلرزد دلم هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان میکند مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرتکِش است هرکسی او را به زخمی تازه مهمان میکند اشک میفهمد غم افتادهای مثل مرا چشم تو از این خیانتها فراوان میکند عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند درد بیدرمانشان را مرگ درمان میکند ...
برو ای ترک که ترک تو ستمگر کردم حیف از آن عمر که در پای تو من سرکردم عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران سادهدل من که قسم های تو باور کردم به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود زآن همه ناله که من پیش تو کافر کردم تو شدی همسر اغیار و من از یار و دیار گشتم آواره و ترک سر و همسر کردم زیر سر بالش دیباست تو را کی دانی که من از خار و خس بادیه بستر کردم در و دیوار به حال دل من زار گریست هر کجا نالهٔ ناکامی خود سر کردم در غمت داغ پدر دیدم و چون در یتیم اشکریزان هوس دامن مادر کردم اشک از آویزهٔ گوش تو حکایت می کرد پند از این گوش پذیرفتم از آن در کردم بعد از این گوش فلک نشنود افغان کسی که من این گوش ز فریاد و فغان کر کردم ای بسا شب به امیدی که زنی حلقه به در چشم را حلقهصفت دوخته بر در کردم جای می خون جگر ریخت به کامم ساقی گر هوای طرب و ساقی و ساغر کردم شهریارا به جفا کرد چو خاکم پامال آن که من خاک رهش را به سر افسر کردم
درین سرای بی کسی اگر سری در آمدی هزار کاروان دل ز هر دری در آمدی ز بس که بال زد دلم به سینه در هوای تو اگر دهان گشودمی کبوتری در آمدی سماع سرد بی غمان خمار ما نمی برد به سان شعله کاشکی قلندری در آمدی خوشا هوای آن حریف و آه آتشین او که هر نفس ز سینه اش سمندری در آمدی یکی نبود ازین میان که تیر بر هدف زند دریغ اگر کمان کشی دلاوری در آمدی اگر به قصد خون من نبود دست غم چرا از آستین عشق او چون خنجری در آمدی فروخلید در دلم غمی که نیست مرهمش اگر نه خار او بدی به نشتری در آمدی شب سیاه اینه ز عکس آرزو تهی ست چه بودی ار پری رخی ز چادری در آمدی سرشک سایه یاوه شد درین کویر سوخته اگر زمانه خواستی چه گوهری در آمدی
سرم از آستانه ات خالی ست جای من روی شانه ات خالی ست تا ابد نيستی و با اين حال تا ابد با تو رو به رو هستم …
تهران و بوی ذرت مکزیکی و غروب تهران و چند خاطره ی افتضاح و خوب تهران و خط متروی تجریش تا جنوب این شهر خسته را به شما می سپارمش تهران سکته کرده ی از هر دو پا فلج تهران وصله پینه شده با خطوط کج تهران تا همیشه ترافیک تا کرج این شهر خسته را به شما می سپارمش من روزهای خونی و پرالتهاب را من سطل های سوخته ی انقلاب را بر سنگفرش کهنه بساط کتاب را بوسیدم و برای شما جا گذاشتم من خش و خش رفتگر از صبح زود را سیگار بهمن و ریه ی غرق دود را من هر که عاشقم شده بود و نبود را بوسیدم و برای شما جا گذاشتم بلوار پر درخت ولیعصر تا ونک نوشابه های شیشه ای و تخمه و پفک کابوس های هر شبه از درد مشترک یک روز می رسد که فراموش می شوند تنهایی ام نشسته میان اتاق ها بر بیست و هشت سالگی ام جای داغ ها گریه نمی کنم… همه ی اتفاق ها یک روز می رسد که فراموش می شوند ...