1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

وصف حال خودت از زبان شعر

شروع موضوع توسط minaaa ‏10/12/10 در انجمن اشعار

  1. کاربر مفید مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏10/6/15
    ارسال ها:
    644
    تشکر شده:
    4,835
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    Mobile Repair Tools
    ای کاش کسی چشم ترم را میدید
    این مستِ به خون شناورم را میدید

    آنگاه که دور می شد از من ای کاش
    چشمی به قفس بسته پرم را می دید

    جان کندن و تن به میله ها ساییدن
    چون مرغ جدازتن سرم را می دید

    ای کاش کسی تن نزار از غم او
    افتاده به پای بسترم را می دید

    ای کاش کسی از این پریشانی من
    بیتابی چشم مادرم را می دید

    ای کاش کسی….نه ، که خودِ او، ای کاش​

    این زمزمه های آخرم را می دید
     
    **HASTY**، سایه، Mastaneh و 8 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر عضو

    تاریخ عضویت:
    ‏19/5/15
    ارسال ها:
    52
    تشکر شده:
    431
    امتیاز دستاورد:
    53
    جنسیت:
    زن
    ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر
    بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

    بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه

    در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

    ای رفته ز دل، راست بگو! بهر چه امشب

    با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟

    گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

    من او نیم او مرده و من سایه ی اویم

    من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است

    آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد

    او در تن من بود و ندانم که به ناگاه

    چون دید و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد

    من گور ویم و گور ویم، بر تن گرمش

    افسردگی و سردی ِ کافور نهادم

    او مرده و در سینه ی من، این دل بی مهر

    سنگیست که من بر سر آن گور نهادم.....
     
    **HASTY**، سایه، Mastaneh و 9 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏28/6/15
    ارسال ها:
    320
    تشکر شده:
    2,607
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    من به تنگ آمده‌ ام
    از همه چیز
    بگذارید هواری بزنم ..
     
    سایه، Mastaneh، میترا و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. Rosie

    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/14
    ارسال ها:
    2,010
    تشکر شده:
    14,076
    امتیاز دستاورد:
    113
    مثل گیسویی که باد آن را پریشان می‌کند
    هر دلی را روزگاری عشق ویران می‌کند

    ناگهان می‌آید و در سینه می‌لرزد دلم
    هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان می‌کند

    مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرت‌کِش است
    هرکسی او را به زخمی تازه مهمان می‌کند

    اشک می‌فهمد غم افتاده‌ای مثل مرا
    چشم تو از این خیانت‌ها فراوان می‌کند

    عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند
    درد بی‌درمان‌شان را مرگ درمان می‌کند ...
     
    سایه، Mastaneh، Ariana و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر مفید مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏10/6/15
    ارسال ها:
    644
    تشکر شده:
    4,835
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    Mobile Repair Tools
    برو ای ترک که ترک تو ستمگر کردم

    حیف از آن عمر که در پای تو من سرکردم

    عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران

    ساده‌دل من که قسم های تو باور کردم

    به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود

    زآن همه ناله که من پیش تو کافر کردم

    تو شدی همسر اغیار و من از یار و دیار

    گشتم آواره و ترک سر و همسر کردم

    زیر سر بالش دیباست تو را کی دانی

    که من از خار و خس بادیه بستر کردم

    در و دیوار به حال دل من زار گریست

    هر کجا نالهٔ ناکامی خود سر کردم

    در غمت داغ پدر دیدم و چون در یتیم

    اشک‌ریزان هوس دامن مادر کردم

    اشک از آویزهٔ گوش تو حکایت می کرد

    پند از این گوش پذیرفتم از آن در کردم

    بعد از این گوش فلک نشنود افغان کسی

    که من این گوش ز فریاد و فغان کر کردم

    ای بسا شب به امیدی که زنی حلقه به در

    چشم را حلقه‌صفت دوخته بر در کردم

    جای می خون جگر ریخت به کامم ساقی

    گر هوای طرب و ساقی و ساغر کردم

    شهریارا به جفا کرد چو خاکم پامال

    آن که من خاک رهش را به سر افسر کردم
     
    .!mahya!.، سایه، Mastaneh و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    451
    تشکر شده:
    4,304
    امتیاز دستاورد:
    113
    درین سرای بی کسی اگر سری در آمدی
    هزار کاروان دل ز هر دری در آمدی

    ز بس که بال زد دلم به سینه در هوای تو
    اگر دهان گشودمی کبوتری در آمدی

    سماع سرد بی غمان خمار ما نمی برد
    به سان شعله کاشکی قلندری در آمدی

    خوشا هوای آن حریف و آه آتشین او
    که هر نفس ز سینه اش سمندری در آمدی

    یکی نبود ازین میان که تیر بر هدف زند
    دریغ اگر کمان کشی دلاوری در آمدی

    اگر به قصد خون من نبود دست غم چرا
    از آستین عشق او چون خنجری در آمدی

    فروخلید در دلم غمی که نیست مرهمش
    اگر نه خار او بدی به نشتری در آمدی

    شب سیاه اینه ز عکس آرزو تهی ست
    چه بودی ار پری رخی ز چادری در آمدی

    سرشک سایه یاوه شد درین کویر سوخته
    اگر زمانه خواستی چه گوهری در آمدی
     
    -Silence-، .!mahya!.، سایه و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    سرم از آستانه ات خالی ست
    جای من روی شانه ات خالی ست
    تا ابد نيستی و با اين حال
    تا ابد با تو رو به رو هستم …
     
    Mastaneh، -Silence-، .!mahya!. و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    تورا گم میکنم هروزو پیدا میکنم هرشب

    بدین سان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
     
    Mastaneh، -Silence-، .!mahya!. و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    در سکوتی که خوب می فهمی میروم یکه تاز میدان شو

    از شکستم غزل سرایی کن در محافل برای شاعره ها
     
    Mastaneh، -Silence-، .!mahya!. و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏21/5/15
    ارسال ها:
    1,193
    تشکر شده:
    8,109
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد

    تهران و بوی ذرت مکزیکی و غروب

    تهران و چند خاطره ی افتضاح و خوب

    تهران و خط متروی تجریش تا جنوب

    این شهر خسته را به شما می سپارمش


    تهران سکته کرده ی از هر دو پا فلج

    تهران وصله پینه شده با خطوط کج

    تهران تا همیشه ترافیک تا کرج

    این شهر خسته را به شما می سپارمش


    من روزهای خونی و پرالتهاب را

    من سطل های سوخته ی انقلاب را

    بر سنگفرش کهنه بساط کتاب را

    بوسیدم و برای شما جا گذاشتم


    من خش و خش رفتگر از صبح زود را

    سیگار بهمن و ریه ی غرق دود را

    من هر که عاشقم شده بود و نبود را

    بوسیدم و برای شما جا گذاشتم


    بلوار پر درخت ولیعصر تا ونک

    نوشابه های شیشه ای و تخمه و پفک

    کابوس های هر شبه از درد مشترک

    یک روز می رسد که فراموش می شوند


    تنهایی ام نشسته میان اتاق ها

    بر بیست و هشت سالگی ام جای داغ ها

    گریه نمی کنم… همه ی اتفاق ها

    یک روز می رسد که فراموش می شوند


    ...

     
    سایه، -Silence-، .!mahya!. و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.