پاسخ : وصف حال خود با شعر میشه حس رو داداش مصطفی با ی شعری مثل این شعر بیان کرد.البته انشالله که خوب باشین ولی میخواستم ببینید میشه + مرسی از حضورتون همیشه که شاد باشی نمیشود ... همیشه که بخندی نمیشود ... حس داری ... دوست داری ... آدم است دیگر ... دلش هم گاهی میگرید ... و چشمش هم گاهی ...
پاسخ : وصف حال خود با شعر سلام آبجی نگار . ممنون از رسیدگی عالیتون بله شاید گوشه ای از حال من این باشه ممنون
پاسخ : وصف حال خود با شعر [h=2]شعرهای عاشقانه غمگین[/h] مجموعه : شعر 2 عادت کرده ام کوتاه بنویسم کوتاه بخونم کوتاه حرف بزنم کوتاه نفس بکشم تازگی ها دارم عادت می کنم کوتاه زندگی می کنم یا شاید کوتاه بمیرم نمی دانم فقط عادت …
پاسخ : وصف حال خود با شعر یــادهـا رفتند و ما هم می رویم از یـــادهــا کـــی پر کـــاهی بماند در میان بــــادهــــا
پاسخ : وصف حال خود با شعر دلم برات تنگ شده جونم میخوام ببینمت نمیتونم بین ما دیوارهای سنگی فاصله یه عمره میدونم بغض ترانمو شکستم میخوام بگم عاشقت هستم تو عین ناباوری یه شب خالی گذاشتی هر دو دستم Reza sadeghi
پاسخ : وصف حال خود با شعر [FONT=arial, helvetica, sans-serif]چه مـیـــشد میـــشدم یـــک قــــاب چـــوبـــی؟[/FONT] [FONT=arial, helvetica, sans-serif]که عــُمــــری دور تصویــــرت بـــِگــردمــ ..[/FONT]
پاسخ : وصف حال خود با شعر ممنونم از حضور گرمتون دوستان انشالله همیشه اینجور گرم باشه چه حس و حالای قشنگی آن چه در ما جاری است این همه فاصله نیست! چشمه گرم وصال است و عبور... زندگی...می گذرد تند و آسان و سبک...! عاشق هم باشیم عاشق بودن هم عاشق ماندن هم عاشق شادی و هر غصه هم.... روز نو هر روز است فکر را نو بکنیم....! ....عشق را سر بکشیم... زندگی می گذرد...!تند و آسان و سبک!!!
پاسخ : وصف حال خود با شعر [B]از حال دل خویش ، به پیش تو چه گویم[/B] [B]جایی که عیان است ، چه حاجت به بیان است ؟[/B]
پاسخ : وصف حال خود با شعر حالم خوب است اما... دلم تنــــــگ آن روزهایی شده که میتوانستـــم از ته دل بخنــدم ...
پاسخ : وصف حال خود با شعر وقتي كه من بچه بودم پرواز يك بادبادك مي بردت از بام هاي سحر خيزي ي پلك تا نارنجزاران خورشيد آه آن فاصله هاي كوتاه وقتي كه من بچه بودم خوبي زني بود و اشكهاي درشتش از پشت آن عينك ذره بيني با صوت قرآن مي آميخت وقتي كه من بچه بودم آب و زمين و هوا بيشتر بود و جيرجيرك شبها در متن موسيقي ماه و خاموشي ژرف آواز مي خواند وقتي كه من بچه بودم لذت خطي بود از سنگ تا زوزه آن سگ پير رنجور آه آن دستهاي ستمكار مظلوم وقتي كه من بچه بودم مي شد ببيني آن قمري ناتوان را كه بالش زين سوي قيچي با باد مي رفت مي شد آري مي شد ببيني و با غروري به بيرحمي بي ريايي تنها بخندي وقتي كه من بچه بودم در هر هزاران و يك شب يك قصه بس بود تا خواب و بيداري خوابناكت سرشار باشد وقتي كه من بچه بودم زور خدا بيشتر بود وقتي كه من بچه بودم بر پنجره هاي لبخند اهلي ترين سارهاي سرور آشيان داشتند آه آن روزها گربه هاي تفكر چندين فراوان نبودند وقتي كه من بچه بودم مردم نبودند وقتي كه من بچه بودم غم بود اما كم بود