چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش؟ زاین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست این چه استغفاست یا رب، واین چه قادر حکمت است کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست؟!
هم می زنم این قهوه یِ تلخِ قجری را تا فکرِ تــو شاید برساند شکری را من خاطره می نوشم و با یادِ تو خوبم برگرد ... و پایان بده این بی خبری را بعد از گله و اخم بگو سیب ... و پر رنگ لبخند بزن تا بنویسم اثری را .. حالا که حواسم به تـــو پرت است ... بگیرند از دست من این هوش و حواس بشری را با قاشق خود شعر نوشتم، و مدادم هم می زند این قهوه یِ تلخِ قجری را ..
يک روز اين شعر را مى خوانى و در بند آخرش زنى را مى بينى که تو را عجيب ......... ! پشيمانم ؛ مثل يک زندانى که برايش حبس ابد بريده اند مثل شاعرى که مجبور است همه عمر به سقف اين شعر زل بزند و يادش بيايد که جز فکر کردن به تو کارى ندارد ..