بدون مقصد پایانهها شبیه هماند همین که دور شوی خانهها شبیه هماند کسی شبیه تو حرف مرا نمیفهمد مسلم است که بیگانهها شبیه هماند من و تو از غم دوری شبیه هم شده ایم که بعد زلزله ویرانهها شبیه هماند به پای سوختنم اشک از چه میریزی به چشم شمع که پروانهها شبیه هماند فقط شراب نگاه تو مست کرده مرا که گفته است که پیمانهها شبیه هماند کسی که میرود از گم شدن نمیترسد بدون مقصد پایانهها شبیه هماند
درد هایم، شعری ندارن چه سرایم ، که غمگینم نه روی خوشی ز خود دارم نه در گله ی گرگ هایم مه آسمانم خاموش است گهی خسته گهی پشت ابر است چه سرایم که دردهایم شعری ندارن
من ابر پربارانم اما وقت بارش نیست بغضم! ولی ترجیح دادم درگلو باشم ترسیده ام یک عمر از رویای بعد ازتو باید ولی باترس هایم روبرو باشم ازرفتنت ترسیدم و فصل زمستان شد من از تمام روزهای گرم، دلسردم ترسیدم و دل کندم ازاین عشق ، قبل از تو تابوده من از ترس مردن خودکشی کردم من گفته بودم کوهم اما کوه ها را هم یک بغض گاهی می شود از هم بپاشاند دنیا برای عشق جای کوچکی بوده با رفتنت شاید به من این را بفهماند من خسته ام ازاینکه دستان شفابخشت تنها برایم دست های بسته ای بودند حالا نه اما می رسد روزی که می فهمی مرداب ها یک روز رودخسته ای بودند بازخم هایت برتنم می میرم اما باز ازتو کسی این ظلم را باور نخواهد کرد درمن پس ازتو جا برای زخم خوردن نیست حال مرا چیزی ازاین بدتر نخواهد کرد صیادمن! دارد به آخر می رسد قصه دیگر عقاب سرکش خود را نخواهی دید غم هست باران هست یادت هست زخمت هست دیگر تو این دیوانه را تنها نخواهی دید آنقدر ماندن را برایش تلخ کردی که رفتن شده حالا دلیل شادی اش امروز یک روز دلتنگ قفس جان می دهد اما هرکس که خوشحال است از آزادی اش امروز
خود را شبي در آينه ديدم ، دلم گرفت از فکر اينکه قد نکشيدم دلم گرفت از فکر اينکه بال و پري داشتم ولي بالاتر از خودم نپريدم دلم گرفت از اينکه با تمام پس انداز عمر خود حتي ستاره اي نخريدم دلم گرفت کم کم به سطح آينه ام برف مي نشست دستي بر آن سپيد کشيدم دلم گرفت دنبال کودکي که در آن سوي برف بود رفتم ولي به او نرسيدم دلم گرفت نقاشي ام تمام شد و زنگ خانه خورد من هيچ خانه اي نکشيدم دلم گرفت شاعر کنار جو گذر عمر ديد و من خود را شبي در آينه ديدم دلم گرفت
رازداری کن و از من گله در جمع مکن باز بازیچه مشو، بارِ سفر جمع مکن با حضور تو قرار است مرا زجر دهند خویش را مایه ی دلگرمی هر جمع مکن به گناهی که نکردم، به کسی باج مده آبرویی هم اگر هست بخر، جمع مکن ترسم آسیب ببیند بدنت، دورِ خودت... این همه هرزه ی آلوده نظر جمع مکن! " آخرین شاخه ی تو، سهم عقابی چو من است... روی آن چلچله و شانه بسر جمع مکن " تا برآمد نفسم، جمعِ هوادارت سوخت روبروی منِ دیوانه، نفر جمع مکن
خورشیدم وشهاب قبولم نمی کند سیمرغم وعقاب قبولم نمی کند عریان ترم زشیشه ومطلوب سنگسار این شهربی نقاب قبولم نمی کند ای روح بی قرار،چه باطالعت گذشت؟ عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند این چندمین شب است که بیدارمانده ام آن گونه ام که خواب قبولم نمی کند بی تاب ازتوگفتنم،آوخ که قرن هاست آن لحظه های ناب قبولم نمی کند گفتم که با خیال ،دلی خوش کنم ولی با این عطش ،سراب قبولم نمی کند بی سایه ترزخویش ،حضوری ندیده ام حق داردآفتاب قبولم نمی کند