نام کتاب : مرا ياد آر نويسنده : فهيمه رحيمي ************* اين هم متن پشت جلد : مرا ياد آر در شبهاي بي مهتاب و بي تو اي اميد من به دشت خاطراتم برگ ريزان است هميشه در ميان باغ عشقم غنچه يادت شکوفان است دگر برق نگاهت را مگير از من نمي داني بريدم از همه زنجير الفت را پرنده هاي شوقم را ببين با اشتياقي آتشين سوي تو مي آيد دگر مگريز از پيشم مرا مگذار تنها با تن تب دار سوزانم مرا با دستهاي پر بهار خود عيادت کن
پاسخ : مرا یاد آر | فهیمه رحیمی (تایپ) مرا ياد آر 1-1 وقتي با زنيبل خريد از در خانه وارد شدم، مادرم با نگاهي اجمالي به اندامم ناگهان مانند برق گرفته ها بر خود لرزيد و سيلي بر صورت زد و با آوايي بلند پرسيد: - پس کفشهايت کو؟ مانند گنهکاران سر بزير انداختم و هيچ نگفتم. او که از سکوتم بيش از نداشتن کفش خشمگين شده بود دست به آسمان بلند کرد و گفت : - خدايا يا مرگ مرا برسون يا به اين دختر عقل بده! بعد دوباره به سر تا پايم دقيقتر نگاه کرد و بار ديگر پرسيد: - کفشهايت را چه کردي؟ کف پايم به خارش افتاده بود که از روي پاي ديگر استفاده کردم و خواستم آن را بخارانم که حس کردم در اثر پياده روي کف جورابم سوراخ شده و اگر مادر بفهمد به يقين اين بار تنبيهي فراتر از فرياد خواهم داشت. پس خارش پا را فراموش کردم و به عمه ام که ايستاده بود و بر وبر مرا نگاه مي کرد نگريستم و از او ياري خواستم . معني نگاهم را فهميد و به سويم حرکت کرد و زنبيل را با خشونت از دستم بيرون کشيد و با اين حرکت فهماند که در جبهه مادر است و مرا گناهکار دانست . مادر بزرگ در حاليکه پوست باقالي هاي گرفته شده را در گوني مي ريخت بدون آنکه نگاهم کند رو به مادر گفت : - ولش کن! خون خودت را کثيف نکن . اين از بچگي کم عقل بود . يادت مي آيد وقتي شيرت خشک شد و تو از بتول ديوانه خواستي به جاي بچه مرده اش ، بچه تو را شير بدهد من مخالفت کردم و گفتم اين کار رانکن . ولي تو گوش نکردي و حالا عواقبش را مي بيني. مادر رنجيده خاطر پرسيد: - بايد چکار مي کردم ؟ مي گذاشتم بچه ام از گرسنگي بميرد؟ مادر بزرگ سر تکان داد و پريد : - مگر بچه من مرد؟ من با شير خشک و نشاسته بزرگش کردم تو هم مي توانستي اين کار را بکني اما تنبلي درست کردن نشاسته و شير باعث شد جگر گوشه ات را به دست بتول بدهي تا شيرش بدهد . پس حالا هم دست به آسمان بلند کردن و ناله و نفرين کردن ندارد . من آرام ، آرام خود را به آشپز خانه کنار در حياط رسانده بودم و حرفهاي آنها را از آشپزخانه مي شنيدم . عمه ام آهسته پرسيد : - کفشهايت کو؟ و من هم آرام جواب دادم : - بخشيدم به گدايي که کفش به پا نداشت . عمه ام اخم بر پيشاني آورد و با تمسخر پرسيد : - مگر خودت جز آن کفش ، کفش ديگري داري ؟ سر تکان دادم به نشانه "نه" و او گفت : - پس خودت حالا شدي گداهه. اگر گمان داري که من کفشم را به تو مي دهم اشتباه مي کني . با بي قيدي شانه بالا انداختم و گفتم نده و از سر رنجش و قهر از آشپزخانه خارج شدم و به طرف اتاق مي رفتم که بار ديگر صداي خشمگين مادر را شنيدم که مي پرسيد : - کجا ؟ مي خواهي با جورابهاي کثيف وارد اتاق شوي ؟ آنها را در بياور و بشور و پاهايت را هم زير شير آب تميز کن . داشتم جورابم را مي شستم که چشمم به پارگي جوراب افتاد و زود آن را شستم و روي بند انداختم . مشغول شستن پاهايم بودم که عمه از آشپزخانه خارج شد و رو به مادرم گفت : - زن داداش من به "الهام " گفتم که به اميد اين نباشد که من کفشم را به او بدهم. مادر که نمي دانست طرف او را بگيرد يا به حال من دل بسوزاند زير لبي گفت : -باشه خودم فکري به حالش مي کنم . از لحن مغموم مادر دلم گرفت و هنگاميکه در گوشه اتاق چمبک زدم و نشستم براي آني از کرده خود پشيمان شدم و از خود پرسيدم : - چرا اينکار را کردي ؟ تو که مي داني وضع مالي خانواده اجازه بذل و بخشش نمي دهد . اين کار جز ديوانگي نام ديگري دارد ؟ اين اولين بار نبود که دست به چنين کارهايي مي زدم ؟ از کودکي تاب ديدن ناراحتي ديگران را نداشتم و در مدرسه و خيابان با بخشيدن قلم و مداد و ژاکت تنم به ديگران باعث خشم مادر و اهالي خانه شده بودم و در اين ميان تنها پدرم بود که نه کارم را تاييد و نه تقبيح کرده بود . شايد سکوت او موجب شده بود که چنين گمان کنم که راضي است و کارم را تاييد مي کند . وقتي صداي پاي مادر را از روي پله ها شنيدم خود را در گوشه اتاق جمع کردم تا وقتي مرا مي بيند با گمان اينکه به جاي دختر بيست و دو ساله اش دخترکي کوچک نشسته دلش به حالم بسوزد و از شماتت بيشتر دست بردارد اما اين کارم ديگ خشم مادر را بيشتر به جوش آورد و گفت: - خودت را به موش مردگي مي زني که گناهت را ببخشم ؟ آخه تو کي مي خواهي بزرگ شوي ؟ آدم عاقل کفش پايش را مي بخشد و با پاي بدون کفش راه مي ر.ود ؟ هيچ فکر کرده اي که چرا کسي به خواستگاريت نمي آيد؟ تو و عمه ات هم سن وسال هستيد . او يک سال است که نامزد شده ولي کسي براي تو قدم پيش نگذاشته توي کوچه و محله همه مي دانند که تو عقلت پاره سنگ بر مي دارد و کسي عروس ديوانه نمي خواهد . حق با خانم بزرگ است بايد مي گذاشتم با قنداق و نشاسته بزرگ شوي تا اينطور آبرويم را پيش در و همسايه ها نبري . حالا بگو بدون کفش چطور مي خواهي از خانه خارج شوي؟ عمه ات هم که کفشهايش به جانش بسته است و حاضر نيست به تو کمک کند. گفتم : - مهم نيست . پولهايم را جمع مي کنم تا بتوانم ... مادر حرفم را قطع کرد و با پرسيدن چند ماه مي تواني از خانه خارج نشوي ؟ دهانم را بست . بلافاصله در مغزم شروع به شمارش کردم و به خود گفتم روزي سي تومن در ماه مي شود نهصد تومن و سه ماه ، سه تا نهصد تومن مي شود دو هزار و هفتصد تومن و چهار ماه مي شود... که مادر با گفتن بلند شو در کتري آب بريز الان است که پدرت از راه برسد ، رشته افکارم را از هم پاره کرد، پول ها را در راه حساب کردن جاگذاشتم و بلند شدم . مادر در صندو.ق خانه مشغول بود و داشت چيزهايي را زير و رو مي کرد . وقتي عرق ريزان از آنجا خارج شد گفت : - بپوش ببين اندازه پايت هست يا نه؟ آن را گرفتم و پوشيدم . کفش تنگ بود و به زحمت پايم را در ان جا دادم . وقتي مادر گفت چند قدم راه برو ، از فشار انگشتان پايم صداي آخم بلند شد . مادر گفت : - خيلي سال است استفاده نشده و خودش را جمع کرده ، وقتي چند بار بپوشي باز ميشود ، اگر هم نشد چاره اي نيست و بايد تحمل کني تا عيد برسد و بتواني کفش نو بپوشي . باز هم شمارش کردم . اولين ماه تابستان و دو ماه نا پاييز و سه ماه هم زمستان روي هم هشت ماه . آن قدر وحشت کردم که کفش را از پا در آوردم و به سرعت از اتاق خارج شدم مادر که شتابم را ديد نگران پرسيد : - کجا مي روي؟ و من فرياد زدم : - مي روم تااگر گداهه هنوز نرفته کفشم را از او پس بگيرم. * * * سرم را زير شمد کرده و خود را به خواب زده بودم و در همان حال گوش به حرفهاي پدر و مادر داشتم. پدرم گفت : - ولش کن چرا اينقدر به جانش نق مي زني .دست خودش که نيست . مال شيري است که خورده . من و تو مقصريم نه او ! مادر گفت: - مي دا نم و به همين خاطر خود را سرزنش مي کنم و دلم به حالش مي سورد . اي کاش موقع به دنيا آوردنش سر زا رفته بودم و اين روزها را نمي ديدم - پدر با صدايي آرامتر گفت : - حالا که شده و چاره اي جز تحمل نيست . خدا را شکر کن که بي آزار است و به کسي کاري ندارد و اگر چيزي به کسي مي بخشد از خودش مي بخشد . اواخر عمر بتول خانم را به خاطر بياور که چه حالي پيدا کرده بود و هيچکس جرات نزديک شدن به او را نداشت . دعا کن که دخترمان آنطوري نشود. مادر گفت: - در اوج ديوانگي وقتي چشمش به الهام مي افتاد آرام مي شد و او را مي شناخت و مي خنديد. - پدر گفت: - خدا رحمتش کند وقتي هم که مي خواست جان بدهد تا دست الهام را به دست نگرفت جان به ملک الموت نداد. مادر گفت: - خواهرت لج کرده و به الهام کفش نمي دهد . من هم کفش عروسيم را دادم تا بپوشد که برايش کوچک است و انگشتانش را مي چلاند . پدرم گفت: - چند روز صبر کن تا برايش فکري بکنم . اما خودمانيم زن ،الهام باهمه ديوانگي اش توانست ديپلم بگيرد . شاهکار کرد . او کاري را انجام داد که خواهرم نتوانست و در نيمه راه رهايش کرد. مادر گفت: - خدا همه در ها را به روي بنده اش نمي بندد . اگر اين خل بازي ها را از خود در نياورد هيچ کس نمي فهمد که رگي از ديوانگي دارد . حرفهاي آنها را شنيدم و فکرم رفت دنبال گداهه و با خود فکر کردم حتمي کفشهايم را گذاشته بالاي سرش تا دزد آنها را نبرد . بوي عطر گل شب بو را به جان کشيدم و با احساس سبکي و آرامش چشم بر هم گذاشته ، خوابيدم. * * * عمه سراسيمه وارد اتاق شد و کنارم نشست و با هيجان گفت : - نامه اميد آمده . گفتم: - چشمت روشن . حالش خوب است ؟ عمه به جاي جواب دستم را گرفت و گفت: - زود باش جوابش را بنويس تا همين امروز پستش کنم. متعجب نگاهش کردم و گفتم: - چرا من بنويسم ؟ آن يکي دو بار هم که نوشتم اشتباه کردم! عمه اول نا باور نگاهم کرد و بعد که ديد حرفم جدي است قيافه اي مظلو مانه به خود گرفت و گفت : - خودت را لوس نکن . خواهش مي کنم بنويس. با بي قيدي شانه بالا انداختم و کفتم : - به من مربوط نيست او نامزد توست و خودت مي بايد جواب نامه اش را بدهي.اگر مادر بفهمد که من به جاي تو جواب نامه اميد را مي دهم مي داني چه بلايي سر من در مي آورد؟ عمه با هر دو دستش دستهايم را گرفت و اين بار با لحني التماس آميز گفت: - الهام خواهش مي کنم تو که نمي خواهي آبرويم پيش اميد برود ، مي خواهي؟ نگاهش کردم و پرسيدم: - چرا بايد آبرويت برود؟ تو خودت سواد داري و مي تواني نامه بنويسي. اين کار را از من نخواه. عمه سر به زير انداخت و گويي که از افشاي رازي ناراحت است، گفت: - آخه مي دوني اميد فکر مي کند من اين نامه ها را خودم مي نويسم و آن قدر تعريف و تمجيد کرده که نگو و نپرس. حالا اگر من خودم بنويسم مي فهمد و پاک آبرويم مي رود. خواهش مي کنم الهام اصلا بيا معامله اي بکنيم ، تو جواب نامه اميد را بده و من هم يکي از کفشهايم را به تو مي دهم. قبول است؟ - من که دلم بخاطر التماس هايش نرم شده بود و اگر پيشنهاد کفش را هم نمي کرد براي نامزدش نامه مي نوشتم ، اما از اين پيشنهاد هم بدم نيامد و گفتم : - قبول اما بايد آن کفش ورني بند باريکت را به من بدهي. عمه اول اخم کرد و خواست اعتراض کند اما هيچ نگفت و لحظه اي بعد با گفتن باشه قبول بنويس . دفتر و قلمي مقابلم گذاشت. گفتم: - اول نامه را بده بخوانم. عمه اين بار عصباني شد و گفت: - نه خير نمي دهم تو به نامه من چکار داري ؟ خنديدم و گفتم: - آخه خره من بايد بدانم چي نوشته تا جوابش را بدهم يا نه ؟ عمه که مجاب شده بود از لاي همان دفتر نامه اي بيرون کشيد و به دستم داد و من ديدم که سرتاسر نامه از عشق و وفاداري و لعنت بر هجر و جدايي نوشته و نامزد پر احساسش را نه يکبار بلکه چندين بار ستوده ، در دل به عمه حق دادم که نگران شود ، و بعد از خواندن گفتم: - نامه را بگذار باشد تا پس از درست کردن غذا آن را برايت بنويسم . عمه هراسان شد و گفت: - نه همين حالا بنويس. گفتم : -پس جواب همه را تو بايد بدهي. او بلند شد و گفت: - من غذا را آماده مي کنم.ببين براي چند خط نامه چقدر بايد پاسخ بدهم. از اول کارم اشتباه بود و نمي بايست از تو مي خواستم جواب نامه را بدهي. خو.نسرد گفتم: - حالا هم دير نشده و هر چه زودتر بفهمد بهتر است . اين نامه نگاري يکسال و اندي ديگر ادامه دارد و ... عمه بي حوصله شد و با گفتن خودم بهتر از تو مي دانم ، داشت از اتاق بيرون مي رفت که لحظه اي پا سست کرد و پرسيد : - غذا چي درست کنم ؟ گفتم: - همه چي روي کابينت آشپزخانه است. عمه ديگر معطل نکرد و پله ها را شتابان طي کرد و پايين رفت . نامه اميد را بار ديگر خواندم و اين بار با حسي ديگر گويي براستي براي نامزد خود نامه مي نويسم قلم روي کاغذ گذاشتم. - اميد من بي تو سرگردان همچون بادبادکي درآسمان لايتناهي رها شده و احساسم اين است که سر نخ اين بادبادک به دست توست و تو آرام ، آرام نخ را به دور قرقره مي پيچي و مرا به خود نزديکتر مي کني . مي دانم که درد انتظار سخت ، و سخت تر از آن چشم انتظاري نامه ايست که بوي تو را برايم ارمغان مي آورد . باور کن روزهايم همچون شبهاي بي مهتاب تاريک و وحشت زاست و با تمام تلاشي که به خرج مي دهم تا چراغ اميد را شعله ور نگهدارم و تنها به روزهاي خوش آينده اي که با هم شروع خواهيم کرد فکر کنم. اما ياس شعله را به کور سو مدل مي کند و قلبم را مي لرزاند . شبها وقتي همه به خواب مي روند حلقه نامزدي را که تو به انگشتانم کردي روبرويم مي گذارم و با آن حرف مي زنم . به من نخند و مپندار که ديوانه اي را به همسري گزيده اي ، اما شايد زياد هم ره به خطا نرفته اي و اگر اين دوري به درازا بکشد وقتي که برگردي با مجنوني روبرو شوي. تو نوشته اي که با شوق روز را آغاز مي کني و شب را به اميد فردا سحر مي کني . خوشحالم که يکي از ما به روزهاي تقويم مي خندد و روي آن خط مي کشد . چون تو از من خواسته اي که آفتاب و روشني روز را باور کنم و تا باز آمدن پستچي که نامه تو را به من برساند چشم انتظار مي مانم . در پايين نامه بي اختيار نوشتم الهام و بعد آن را امضا کردم.خوشبختانه در مرور نامه بود که فهميدم چه اشتباهي کرده ام و الهام را به الناز تغيير دادم . وقتي عمه مجدد به اتاق آمد ، نامه تمام شده بود. عمه کفش ورني را کنارم گذاشت و با افسوس گفت : - فقط دو ، سه بار بيشتر نپوشيده بودمش . کفش را برداشتم و به آن نگاه کردم و ضمن پوشيدن گفتم: - چندان هم نو نيست.اما نامه من نو و دسته اول است . اسم نامه موجب شد عمه کفش را فراموش کند و نامه را بردارد و بخواند . برقي که از سر رضايت از چشمش جهيد را ديدم و گفتم : - چطور است خوب نوشته ام؟ لبخند زد و گفت: - اي بد نيست . اما اي کاش جمله هاي قشنگتري مي نوشتي. - با کفشها در اتاق شروع به راه رفتن کردم و گفتم : - همين ها را هم نبايد مي نوشتم . فراموش کرده اي که شما دو نفر فقط نامرد هستيد و نه زن و شوهر؟ عمه اخم بر پيشاني و ابرو انداخت و گفت : - اصلا اينطور نيست و همه مي دانند که ما بزودي عروسي خواهيم کرد. صداي برهم خوردن در حياط که آمد عمه با عجله نامه ها را در وسط دفتر گذاشت و بلند شد و از پنجره به حياط سرک کشيد و گفت : - آمدند . پرسيدم : - در مورد کفش به مادر بزرگ چي مي گي؟ خنديد و گفت : - خودش ديشب به من گفت که کفشم را به تو بدهم . عصباني شدم و پرسيدم : - و تو دلت نيامد آن را همينطوري به من بدهي و در مقابلش... - عمه با صدا خنديد و گفت : - پاداش بي زحمت لذت ندارد! دارد؟ لنگه کفش را به طرفش پرت کردم و او با دادن جا خالي از اتاق بيرون رفت، در حاليکه صداي بلند خنده اش از راه پله هم به گوش مي رسيد. شب در زير شمد بدون آن که از عمه رنجيده باشم خاطرات خوش دوران کودکيمان به يادم آمد و اين که هر دو مثل دو قلوهايي بوديم که به يک نسبت از محبت خانواده برخوردار بوديم. من و عمه فقط بيست و چهار ساعت با هم اختلاف داشتيم و او زدوتر به دنيا آمده بود. حاملگي مادر بزرگ آنطور که از زبان مادر شنيدم ، ناخواسته و باعث شرمندگي شده بود که با عروس نوجوان خود برابري کرده باشد . شباهت ما به هم اين باور را به ديگراني که ما را نمي شناختند مي داد که ما هر دو خواهر و دوقلو هستيم. در دوران تحصيل نيز بارها و بارها به اين پرسش که آيا شما دوقلو هستيد جواب نه داده و شرح داده بوديم که عمه و برادرزاده هستيم. الناز را دوست داشتم و هنوز هم دارم با اين که به گمانم کمي حسود است و همه چيزهاي خوب را فقط براي خود مي خواهد اما باطنا خوش قلب است . بو مي کشم و بگمانم مي رسد که بوي گل شب بو با عطر خاک باران خورده ممزوج شده و ياد جنگلها و سبزه زاران شمال را زنده مي کند . بي اختيار خود را مسافر بيشه زار کردم و همراه مرغان وحشي به سوي صخره اي بلند دويدم تا از فراز آن به امواج کف آلود دريا که آغاز طوفاني را با کوبيدن امواج خود به صخره اعلان مي کرد را ببينم و آسمان نيلي را که ابرهاي سياه، زيبايي اش را پنهان مي کرد شاهد باشم . در اثر وزش تند باد بود يا دستي که مرا به سوي پرتگاه هل داد جيغ کشيدم و بر جاي نشستم . پدر و مادر هنوز بيدار بودند و جيغ نا بهنگامم آنها را مشوش کرده بود و در حاليکه نگاه معني داري به يکديگر مي کردند مادر پرسيد: - چي شده الهام؟ خواب ديدي؟ خواستم بگويم بيدار بودم و از صخره پرت شدم . اما به جاي آن فقط سر فرود آوردم و مادر ليواني آب به دستم داد و گفت : - آسمان غريد و تو را بيدار کرد . چيزي نيست راحت بخواب. وقتي بار ديگر دراز کشيدم چشمهايم را زير شمد نبستم و فقط به صداي باران گوش کردم و به ملاقات الناز و اميد در زير باران فکر کردم و از خود پرسيدم: - آيا قدم زدن در زير باران لذت بخش تر است يا در زير نور مهتاب؟ وقتي چشمهايم بار ديگر بسته شد به خود گفتم: - مهم نيست . مي شود هر دو را لذت بخش دانست . صبح نفوذ نگاه پدر به صورتم موجب رنگ پريدگي چهره ام شد و مادر آن را به حساب بيماري سرماخوردگي گذاشت و پرسيد: - رنگت پريده سرما خورده اي؟ به نشانه نه سر تکان دادم و با اين حرکت قيافه هر دو را غم زده کردم . اما وقتي خنديدم و گفتم نگران نباشيد حالا، حالاها مانده تا ديوانگي ام بروز کند ، لبخند محزون بر لبهاي آنها نشاندم و مادر آه کشيد و پدر گفت: - اين مزخرفات را باور نکن.
پاسخ : مرا یاد آر | فهیمه رحیمی (تایپ) مرا یاد آر 1-2 مدتها شاید هم سالها بود که این جمله دیوانه را شنیده و به آن خو گرفته بودم . گویی اگر مرا عاقل می خواندند می بایست تعجب کنم . در باورم این نقش بسته بود که دیوانگی مثل جوش کوچکی است که با نوشیدن شیر از سینه بتول خانم وارد بدنم شده و در جایی از وجودم خانه کرده که کم کم و با گذشت ایام بزرگ شده و روزی خود را نشانم خواهد داد و سالهای تحصیل و درک معنای دیوانگی هم نتوانسته بود این ذهنیت دوران کودکی را از بین ببرد. صبحها وقتی سر از خواب بر می داشتم پنهان از چشم دیگران بدنم را لمس می کردم تا مطمئن شوم برآمدگی و آماس در وجودم پیدا نشده و هنگامیکه اطمینان پیدا می کردم با گفتن امروز هم به خیر گذشت روز را با خوشی آغاز می کردم باورم این بود که شبها در حال خواب این جوش که حالا دیگر باید غده ای شده باشد از غفلتم استفاده کرده و خود را بروز خواهد داد . یادم می آید وقتی دخترکی دبستانی بودم و مداد و تراشم را به همشاگردی ام که از ظاهرش فهمیده بودم بضاعت مالی خوبی ندارند بخشیده و دل او را خوش کرده بودم از مادر کتک مفصلی خورده و فردای آن روز با هم راهی مدرسه شده بودیم تا مادر به مدیر دبستانم بگوید که من دیوانه بی آزاری هستم که به کارهایی که می کنم آگاهی ندارم و از آنها بخواهد که نگذارند من لوازم تحریرم را بذل و بخشش کنم . از آن روز نگاه معلم کلاسم وقتی به من می افتاد حس می کردم که نگران است و زمانی که جایم از پشت نیمکت به تک صندلی گوشه کلاس تغییر کرد فهمیدم که او هم مرا دیوانه می پندارد . گرچه نمرات کلاسم از همه شاگردان بهتر بود ، اما هرگز مبصر نشدم و مسئولیت نگهداری کلاس به من محول نشد . کم کم به زندگی درزیر ذره بین عادت کردم و خوشحالی ام وقتی بود که می شنیدم که می گفتند ما که حرکت غیرعادی از این دختر نمی بینیم . اما آنها اگر به محله می آمدند و پرس و جو می کردند یقینا نظرشان تغییر می کرد . چرا که من در زمستان و در زیر بارش برف ژاکت خود را از تن درآورده و به تن دخترکی فقیرکرده و تا رسیدن به خانه از سرما لرزیده بودم . کتک مادر و ناله و نفرین او اثرش از تبسم و دلخوشی دخترک کمتر بود و همان شب وقتی تب کردم ، حرارت بدنم با آرامشی ژرف و عمیق همراه بود. نمی دانم جز این چند نمونه دیگر چه عمل غیر عادی انجام داده بودم که حتی پدرم یقین کرده بود که نرمال نیستم و با مادر هم فکر و هم زبان شده بود . گرچه هیچوقت خودش مرا دیوانه خطاب نکرده بود اما نگاهش و با ایماو اشاره کردن به مادر می فهمیدم که او نیز مرا سالم و تندرست نمی داند . وقتی امتحان نهایی دادم و بدون تجدید توانستم مدرک بگیرم ، چشمهای همه دیدنی بود و هیچ کس گمان نمی کرد که موفق شده باشم . من قبول شده بودم و عمه الناز به بهانه آمادگی درس خواندن ندارم ، آن را رها کرده بود . به مادر می گفتم : - می خواهم معلم شوم . رنجیده خاطر گفت: - همینطوریش هم ناراحتی داری وای به وقتی که بخواهی بچه های مردم را درس بدهی . بهتر است در خانه بمانی و خیاطی یاد بگیری مثل عمه النازت . ببین چه خوب لباس می دوزد . خوشبختانه به کمک الگوی یک ژورنال برای خود دامنی دوختم و مادر متقاعد شد که خیاطخانه نرفته خیاط هستم و مرا از رفتن معاف کرد. خانه نشینی ام موجب شد چند خواستکار در خانه را بکوبند و داخل شوند . اما چند روز بعد له لبهانه های مختلف درخواست خود را پس بگیرند . همه میدانستیم که آنها در تحقیقات محلی که انجام داده اند به این حقیقت پی برده اند که عقل عروس پاره سنگ بر می دارد و عادی نیست . سال گذشته هم وقتی خانواده امید به خواستگاری آمدند ، به نام من قدم به خانه گذاشتند و پس از آن حلقه به دست الناز کردند . چه فرق می کرد الهام یا الناز . هر دو شکل هم اما با یک تفاوت فاحش یکی عاقل و دیگری ای کمکی خل و چل. خوشبختم که آنها مرا انتخاب نکردند چرا که من یک هزارم جهیزیه الناز رانمی توانستم به خانه امید ببرم . گویا مادر از خیلی سال پیش فهمیده بود که من بیخ ریشش ماندگارم و تهیه جهیزیه ندیده بود . خدا بیامرز پدر بزرگم وقتی فوت کرد هرچه پول نقد داشت برای الناز وصیت کرده بود و تنها همین خانه اش را به پدرم داده بود که اتاقهای بالا در اختیار ما باشد . خوب چندان هم بد نیست و من با بودن عمه کمتر احساس دلتنگی و تنهایی می کنم و وقتمان با دوخت و دوز لباس و وسایل عروس می گذرد . از وقتی هم که امید به سفر یکساله رفته تا در قشم تجارت کند و اجناس خارجی به فروشگاه لوازم خانگی پدرش روانه کند ، من شده ام کاتب الناز . دو ماه پیش و شایدم کمی بیشتر وقتی امید به دیدن الناز آمد دو مرغ عشق که در قفس سفید زیبایی بود برای او هدیه آورد و شنیدم که موقع رفتن به الناز گفت: - مواظب الهام و مرغها باش . خواستم بگویم که خودت دیوانه ای ، اما وقتی عمه خندید و گفت : او تا بحال آزارش به یک مورچه هم نرسیده ، خوشحال شدم و به خود گفتم خوب نیست که من باعث رنجش و کدورت شوم و به ناچار سکوت کردم اما برای اثبات به او از پدر مصرانه خواستم که برای من هم قناری بخرد تا از صدای آوازش همه لذت ببرند و به گمانم پدر دلش به حالم سوخت و فردای آن شب با قناری به خانه آمد که گرچه قفسش به زیبایی قفس مرغهای عشق نیست ، اما پرنده درون قفس هنرش بیشتر از دو مرغی است که فقط نوک بر هم می سایند و یکدیگر را ناز و نوازش می کنند . از سر حرص و بغض است که پرنده های زیبا را با زاغ و کلاغ برابر می کنم و لطف عشق را با خدنگ خشم تبدیل به نفرت می کنم . اما بعد از ظهرها وقتی آفتاب از روی دیوار آرام آرام پایین می کشد و مادر بزرگ دو قالیچه قمی اش را در حیاط پهن می کند و برای بابا پشتی ابری می گذارد و صدا می کند الهام بیا پایین پیش ما ، قلبم می لرزد و قند توی دلم آب می شود . می دوم پایین و جای بابام می نشینم تا او بیاید . آن وقت الناز گوبلن می دوزد و منهم پس دوزی می کنم . مادر شام تهیه می کند و مادر بزرگ کنار سماور می نشیند و آن قدر صبر می کند تا آفتاب کاملا از خانه بیرون برود و بعد از آن چای دم می کند تا وقتی که پدرم می آید چای تازه دم بنوشد . من دوست دارم بعد از خوردن شام وقتی مادر بزرگ شب چره می آورد و در وسط گل قالی می گذارد به جای خوردن چشم برهم بگذارم و فکر کنم . و بعد نفسم را از بو پرکنم و از خود می پرسم چرا شاه پسند بویش به خوش بویی یاس نیست و در ذهنم آن دو را به عقد یکدیگر در می آورم و هر دو را بر یک مسند می نشانم . اما پدر به گمان اینکه خوابم گرفته می گوید بلند شو برو بالا بخواب و عیشم را منقص می کند . آن وقت من می مانم و بیداری در زیر شمد و فکر این که آیا خاله به قولش وفا می کند و به دنبالم می اید تا مرا یک هفته ای مهمان خانه اش کند یا نه. با اینکه دل خوشی نسبت به پسر خاله گنده دماغم ندارد و از غرور و تکبر او و نگاههای استفهام آمیزش که بین عمو و خاله رد و بدل می کند خوشم نمی آید ، اما چون به کارم کاری ندارد و زیاد با من صحبت نمی کند از او گریزان نیستم . چه برخلاف او ، خاله زنی پرنشاط و بذله گوست و شوهرش آنقدر مهربان که گاهی افسوس می خورم که چرا او پدر این پسر ازخود را ضی است و پدر من نیست . چه روحیه ی پسر خاله ام و کم حرفی او به پدر من شباهت دارد و آن دو با هم راحت زندگی می کردند . خاله نازنینم در هفته ای که مهمانش می شدم ، به من نهایت لطف را می کرد و سعی می کرد مرا به گردش و تفریح ببرد تا با خاطره ای خوش به خانه برگردم . سینما و پارک جزء برنامه تغییرناپذیر خاله بود و غالبا پسرخاله ما را دم در پارک می گذاشت و خودش می رفت و در ساعت تعیین شده مقابل پارک اتومبیل پارک می کرد تا من و خاله را به خانه برساند. او نه سینما را دوست داشت و نه قدم زدن در پارک را. به همین خاطر من و خاله همیشه دوتایی بودیم و شوهرش ترجیح می داد پای برنامه تلویزیون بشیند و با خواندن روزنامه و کتاب خود را مشغول کند . وضع مالی خاله بهتر از ما بود . گهگاهی خاله پنهان از چشم پدرم به مادر کمک مالی می کرد تا غرور پدرم جریحه دار نشود . اما کمکهای خاله هم نمی دانم چرا تغییری در روند زندگی ما حاصل نمی کرد و آب از آب تکان نمی خورد . هر چه من در انتظار آمدن خاله روزشماری می کردم ، برعکس مادرم اصلا در این فکر نبود که چرا خواهرش قول و قرار هر ساله را فراموش کرده و برای بردنم نیامده است . داشتم با عمه بقچه های دوخته شده اش را اتو می کردم که او برای تشکر گفت : - اگر بخاطر خیاطی من نبود تو حالا با خاله ات خوش می کذراندی . وقتی دید نگاهش می کنم لبخند زد و ادامه داد: - زن داداش به او تلفن کرد و خواست تا دنبالت نیاید تا وقتی که کار خیاطی تمام شود . به گمانم فردا یا پس فردا پیدایش شود . راستی الهام تو اگر بروی و نامه امید برسد من چه خاکی باید بر سرم بریزم ؟ آن قدر از شنیدن این که مادر تفریح مرا بخاطر جهیزیه الناز فدا کرده خشمگین و عصبی بودم که گفتم : - خاک با کود باشد بهتر است و به حال موهایت بهتر است. جوابم را شوخی تلقی کرد و با کشیدن موهایم گفت : - خفه ! اما راستی نگفتی من چکار باید بکنم . گفتم : - تلفن کن تلفنی جواب نامه را می دهم و توهم بنویس. این بار راستی، راستی قصد شوخی داشتم اما حرفم الناز را به فکر فرو برد و بعد با گفتن فکر بدی نیست ، گویا نظرم را پسندید و دیگر در این مورد صحبت نکرد . پیش بینی الناز درست از آب درآمد و فردای آن روز خاله مهمان خانه مان شد و دلم را از خوشی لرزاند . مادر بزرگ آنچه را که برای الناز آماده کرده بود نشان خاله داد تا نظر او را بداند و خاله هم با دقت و وسواس خاصی یک به یک نگاه کرد و با گفتن دستتان درد نکند گویی آنها را برای او تدارک دیده بودند تشکر کرد و در آخر چند اظهار نظر کرد که مادر بزرگ خوشحال رو به من گفت : - زیاد مزاحم خاله نشو و زود برگرد تا فرمایشات خاله خانم را انجام دهیم. نگاه رنجیده ام را به خاله دوختم و او که متوجه رنجشم شده بود خندید و گفت : - خانم بزرگ حالا حالاها فرصت دارید و نباید عجله کنید . مادر بزرگ از حرف خاله خوشش نیامد و گفت : - باشه بماند خود الهام انجام می دهد . مگر تا بحال چه کسی کمکش کرده ؟! مادر از حرف مادر بزرگ آزرده خاطر شد و گفت : - خانم بزرگ حق کشی نکنید . خودتان خوب می دانید که الهام هم پا به پای الناز زحمت کشید و از زیر بار مسئولیت شانه خالی نکرد. مادر بزرگ که توقع دفاع از من را نداشت با حالتی عصبی بلند شد و آنچه را که در مقابل خاله گشوده بود جمع کرد و کنار اتاق گذاشت . خاله که اوضاع را کمی ناآرام دید از جا بلند شد و با بوسیدن صورت مادر بزرگ گفت : - چشم خانم بزرگ زیاد نگهش نمی دارم و زود برش می گردانم . خیالتان آسوده باشد . هنگام عصر وقتی پسرخاله برای بردن ما آمد بیشتر از نوشیدن یک لیوان شربت صبر نکرد و رو به خاله پرسید : - برویم ؟ خاله هم رو به من کرد و پرسید : - آماده ای ؟ من بلند شدم و پیش خود گفتم : - خاله نمی داند که من از صبح آماده رفتن هستم. وقتی سوار اتومبیل شدیم و پسرخاله حرکت کرد ََ، خاله از او پرسید : - پدرت کجاست ؟ من که می آمدم مشغول آبیاری باغچه ها بود . مستقیم به خانه بروم؟ خاله گفت : - آره امروز به قدر کافی حرص خورده ام و تحمل کرده ام . نمی دانم خواهرم چگونه این همه سال این زن را تحمل کرده و صدایش در نیامده . ای کاش صبح آنجا بودی و خودت می دیدی که چقدر کار خیاطی انجام شده و او به جای تشکر از الهام تازه دو قورت و نیمش بالا بود و در آخر این همه زحمت را به دختر خودش نسبت داد. احساس می کردم که پسر خاله اصلا حواسش متوجه حرفهای مادرش نبود و در عوالم خود سیر می کرد . دلم می خواست کم رویی و خجالت را کنار می گذاشتم و رو به او می گفتم : - شنیدی مادرت چه گفت؟ او دارد از من تعریف می کند و از زحمتی که برای الناز کشیده ام حرف می زند . اما به جای آن به خیابان نگاه کردم و به خود گفتم: - او با جرز دیوار تفاوت ندارد. وقتی مقابل در خانه اتومبیل توقف کرد، هنوز از خاک بوی نم و رطوبت استشمام می شد . پسرخاله در خانه را باز کرد و ما داخل شدیم اما خودش به درون نیامد و در را پشت سر ما بست و رفت . وقتی قدم به درون هال گذاشتیم خاله چند بار صدا زد «قاسمی» قاسمی؟ اما کسی جواب نداد . خاله چراغها را روشن کرد و گفت: - حتمی رفته پارک نزدیک خانه . چند هفته ایست که عصر می رود پارک و با بازنشسته هایی چون خودش یکی دو ساعتی وقت می گذراند . تا تو لباست را عوض کنی من هم شام درست می کنم . ساکم را برداشتم و به طرف اتاقی که هرسال به مدت یک هفته به من تعلق پیدا می کرد به راه افتادم و در ضمن نگاه کردم ببینم از عید تا تابستان خاله چه تغییراتی در اثاث خانه داده است . هیچ چیز تغییر نکرده بود . اما وقتی وارد اتاق شدم لحظه ای متحیر ایستادم و تماشا کردم . آن اتاق هر ساله نبود و یک تختخواب یک نفره و میز توالت با چند کشوی بزرگ دیده می شد . فرش همان فرش قدیمی و پرده ها هم همان هایی بودند که قبلا بود . وقتی کشو را بیرون کشیدم ، از دیدن چند بلوز و دامن نخی و شلوار خانه به گمان این که کشوی لباسهای خاله را بیرون کشیده ام فورا کشو را بستم و از ساکم لباس خانه در آوردم و پوشیدم و به دنبال یافتن خاله راهی آشپزخانه شدم . خاله وقتی مرا دید خندید و پرسید : - چطور بود خوشت آمد ؟ منظورش را فهمیدم و گفتم اتاق زیبایی شده . خاله گفت : - تو دیگر دختر بزرگی هستی و باید مثل خانمها تحویلت گرفت. وقتی به قاسمی گفتم که الهام وقتش رسیده که مهمانمان شود ، گفت بهتر است پیش از آوردن او اسباب راحتی اش را فراهم کنیم و با هم رفتیم تخت و دراور خریدیم . راستی چند تا بلوز و دامن هم برایت خریده ام . آنها را دیدی؟ گفتم: - بله. زیبا بودند اما فکر نکردم که مال من است. خاله خندید و گفت: - دو تا از بلوزها نو و بقیه مال من بود که حالا دیگر اندازه من نیست. الهام از مادرت شنیدم که باز دسته گل به آب دادی و کفشهایت را حاتم بخشی کرده ای درست است؟ گفتم: - او از من کفش خواست و من هم دریغ نکردم . خاله خندید و پرسید : - آن وقت خودت بدون کفش توخیابان حرکت کردی؟ گفتم: - خیابان نبود . چند تا کوچه را پا برهنه طی کردم . خاله پرسید : - ناراحت نشدی وقتی مردم تو را بدون کفش دیدند؟ شانه بالا انداختم : - نه ! مهم نبود ! گمان می کنم آن وقتی باید ناراحت می شدم که خودم کفش به پا داشتم و دیگری پا برهنه راه می رفت . خاله گفت: - اما اغلب این گداها عوام فریبی می کنند و به راستی آن طورکه خود را نشان می دهند فقیر و تهیدست نیستند . کار خیر خوب است اما نه اینطور که تو عمل می کنی ، با تو شرط می بندم که اگر فردا هم او را ببینی بدون کفش می بینی . این حرفه آنهاست تا با جریحه دار کردن احساس مردم آنها را تلکه کنند . من اگر جای خواهرم بودم ، فردای آن روز تو را با خود می بردم یکی دو چهارراه دیگر و به طور حتم همان گدا را پیدا می کردم و نشانت می دادم تا با چشم خودت ببینی و باور کنی . خوب بگذریم . حالا از خودت بگو . امروز تمام وقت ما شد نگاه کردن جهیزیه . راستی از اینهمه بقچه و ملافه و روبالشتی ، چیزی هم نصیب تو می شود؟ خندیدم و گفتم : نه! پرسید : چرا؟ و من بدون لحظه ای درنگ گفتم: - چون مادر می داند کسی سراغم نمی آید و من پیر دختر باقی خواهم ماند . پس چه لزومی دارد خود را گرفتار قرض و دردسر جهیزیه درست کردن بکند. خاله اخم کرد پرسید: - چه کسی این مزخرفات را به گوش تو و خواهرم خوانده ؟ بار دیگر شانه بالا انداختم و گفتم: - هیچ کس . جون واقعیت است همه قبول کرده ایم. خاله دستم را گرفت و چون از آشپزخانه بیرون آمدیم مرا روی مبل نشاند و گفت : - و من به تو می گویم که همه در اشتباه هستید و تو نه تنها خل و چل نیستی، بلکه از خیلی از آدمها هم با هوشتر و داناتری . به من بگو آیا آدم دیوانه می تواند تحمل کند و بدون دردسر مدرک بگیرد؟ آیا آدم خل و چل می تواند به آن خوبی و تمیزی خیاطی کند ؟ آیا آدم عقل باخته می تواند مثل تو اینطور منظم و مرتب باشد و از تمیزی مثل آفتاب بدرخشد؟ من می گویم آنهایی که به انگ دیوانگی می زنند خودشان دیوانه اند نه تو. خندیدم و گفتم : - اما من سالهاست این را پذیرفته ام و دیگر برایم تازگی ندارد. خاله نگاه خشمگینش را به من دوخت و گفت: - چرا باید برایت عادی شود ؟ تو نباید اجازه بدهی کسی دیوانه خطابت کند. من گمانم این است که مادر بزرگت به عمد تو را پیش همه دیوانه جلوه داده تا دختر خودش در خانه نماند و ... وای خدای من مرا ببخش ! بی جهت به این پیرزن تهمت زدم . اما از سویی دیگر دلم می سوزد که می شنوم این تهمت ها بر تو وارد می شود و خواهرم با سکوتش آن را تایید می کند . چند شب پیش وقتی من و قاسمی داشتیم در مورد تو صحبت می کردیم هر دو، هر چه گشتیم تا نمونه ای برای رفتار غیر عادی ات پیدا کنیم ، پیدا نکردیم و هر دو به این نتیجه رسیدیم که تو از همه عاقلتری . حرفم را باور کن ! با شنیده شدن صدای بر هم خوردن در حیاط ، خاله بلند شد وگفت : قاسمی از پارک برگشت ! و همینطور هم بود . آقای قاسمی که من او را از بچگی به علت نداشتن عمو ، عمو خطاب کرده بودم وقتی چشمش برمن افتاد لبخند بر لبش نقش بست و با بوسیدن پیشانی ام به من خوشامد گفت و جویای حالم شد. روبروی هم نشسته بودیم و عمو داشت از ماجرایی که شنیده بود برایمان نقل قول می کرد که بار دیگر صدای در خانه شنیده شد و این بار هم خاله گفت : کیان آمد . عمو بدون آنکه سخن خود را قطع کند گفت: - جنون ادواری در یک لحظه دست به گریبان مردک می شود و با چند ضربه چاقو زن و سه فرزندش را به قتل می رساند. کیان که آخر صحبت عمو را شنیده بود با لحنی معترض گفت : - باز شما شایعه را باور کردید ؟ این چه قتلی است که شرحش را در هیچ روزنامه ای ننوشته اند؟ عمو به تمسخر گفت: - نیست که همه وقایع مملکت را بی کم و کاست دنبال می کنی ؟ بی اختیار نگاهم به خاله افتاد و دیدم که او با چشمان فراخ شده به همسرش نگاه می کند . کاملا مشخص بود که او را از ادامه این بحث برحذر می کرد و او به خاله ننگریسته بود و یا از نگاه او معنا را درک نکرده بود . وقتی کیان از خاله پرسید شام حاضر است یا دوش بگیرم ؟ خاله بلند شد و گفت : - تا وسایل شام را آماده کنم تو هم می توانی دوش بگیری ! به دنبال خاله روان بودم که عمو گفت: - خود را عاقلتر از همه می داند ولی ... . خاله با گفتن هیش ، ناراضی بودن خود را نشان داد و در آشپزخانه گفت: - هیچ وقت آب این پدر و پسر به یک جوی نرفت . بر سر سفره شام سکوت حاکم بود و به گمانم رسید که وجود یکدیگر را به اجبار تحمل می کنند . وقتی صدای زنگ تلفن برخاست کیان آن را برداشت و با لحنی خشک گفت: - بله بفرمایید. سلامش هم کوتاه بود و بعد از اندکی تامل رو به من کرد و گفت: - با شما کار دارند . الناز خانم است. با شرمندگی بلند شدم و گوشی را از او گرفتم و گفتم: - بله عمه جان ! عمه سلام کرد و با شتاب گفت: - نامه امید بعد از رفتن تو رسید و من صبر کردم تا مادر بالا برود تا بتوانم با تو تماس بگیرم . حالا می گی چکار کنم؟ گفتم: نمی دانم. عمه گفت: - مگر نگفتی که تلفنی ... حرفش را قطع کردم و گفتم : - آخه اینطور که نمی شود . من باید اول نامه را بخوانم و بعد جواب بدهم. عمه گفت: - باشد . چند لحظه صبر کن تا برایت بخوانم . خواستم بگویم فردا که صدای خش، خش کاغذ بگوشم رسید و پس از آن صدای عمه که گفت : - سلام و احوالپرسی را دیگر نمی خوانم ! بعد شروع به خواندن نامه کرد و من سراپا گوش شدم . از سکوتم میزبانان نگران شدند و نگاهی به یکدیگر انداختند و زمانی که مجبور شدم بگویم آهسته تر بخوان ، دیدم که نگرانی آنها از میان رفت . نامه که تمام شد عمه پرسید: - می گویی تا من بنویسم یا این که می نویسی و بعد برایم می خوانی ؟ گفتم: - به گمانم مجبورم خودم پست کنم چرا که نامه های قبلی هم با دست خط من است . پس می نویسم و بعد برایت می خوانم و اگر پسندیدی از همین جا برایش پست می کنم. آیا چیزی هست که بخواهی به آن اضافه کنی ؟ عمه گفت : - آره . برایش بنویس که پدرت ، یعنی داداشم اجازه نمی دهد من و مادرم به قشم برویم و بهتر است که او به تهران بیاید . بعد هم بگو که مرغهای عشق حالشان خوب است و دلشان برای او تنگ شده . وای الهام . امید از من عکس خواسته . عکس را چکار کنیم؟ گفتم : - می نویسم که داداشم اجازه نداد . جمله من موجب خنده میزبانان شد و خودم هم خندیدم و گفتم : - در آخر اضافه می کنم که شاید در نامه بعدی برایت بفرستم که دلش نشکند . الناز که خیالش کمی آسوده شده بود گفت: - فقط دقت کن که زیاد خشک و رسمی ننویسی و زیاد هم از نا امیدی ننویس . نامه این دفعه اش فقط شده بود پند و اندرز . گفتم : - چشم اطاعت می کنم . دیگر چی؟ الناز کمی فکر کرد و گفت : - وقتی نوشتی برایم بخوان تا بگویم که دیگر چی به آن اضافه کنی . الهام ! خواهش می کنم همین حالا بنویس . چون می دانی تا این نامه نوشته نشود من قرار و آرام نخواهم داشت . باز گفتم: - چشم اطاعت می کنم دیگر کاری نداری ؟ که الناز با لحنی مایوس گفت: - نه . دلم به حالش سوخت و گفتم : - همین حالا می نویسم و به تو زنگ می زنم ، پس بیدار باش.
پاسخ : مرا یاد آر | فهیمه رحیمی (تایپ) مرا یاد آر 1-3 وقتی گوشی را قطع کردم خاله پرسید: - اتفاقی افتاده ؟ مجبور شدم در حضور آنها بگویم که کاتب الناز شده ام و به جای او برای نامزدش نامه می نویسم . از این حرفم هرسه با صدای بلند خندیدند و قلبا خوشحال شدم که دیدم جو کسالت آور به پایان رسیده و بر لب همه گل خنده نشسته . من و خاله و کیان سفره را جمع کردیم و من می خواستم ظرفها را بشورم که خاله مخالفت کرد و گفت: - برو نامه ات را بنویس تا عمه ات دیوانه نشده . شاید اولین بار بود که می شنیدم کسی در مورد الناز از جمله دیوانه استفاده کرد و به جای تمام غمهای سالیانم از ته دل خندیدم و به اتاقم رفتم تا نامه امید را بنویسم . اما متاسفانه نه قلم داشتم و نه کاغذ . وقتی از خاله درخواست کردم گفت: - برو از کیان بگیر. از این کار آنقدر معذب شدم که تصمیم گرفتم از نوشتن نامه منصرف شوم اما از پسرخاله تقاضای کاغذ و قلم نکنم. اتاقهایمان روبروی هم و تنها دو گام از هم فاصله داشت . لحظه ای پشت در اتاقش صبر کردم و بعد با پشیمانی وارد اتاقم شدم و در را بستم . روی تخت نشستم و فکر کردم که چکار باید بکنم .تصمیم گرفتم که نامه ننوشته را برای الناز بخوانم و وانمود کنم که دارم از روی نوشته می خوانم . با این فکر پای تلفن نشستم و شماره گرفتم . وقتی صدای الناز را شنیدم او متعجب پرسید: - به همین زودی نوشتی ؟ گفتم : - آره ، پس زودتر یادداشت کن . الناز گفت : - صبرکن کاغذ و مداد بیاورم . سنجاق سرم را برداشته بودم تا موهایم رها شوند و هوا بخورند . پس سنجاق را مثل قلم در دست گرفتم و روی میز با تصور این که کاغذ است نوشتم. - سلام ای سفر کرده مهربان ، ای کسی که جادوی نگاهت ، چنان سحرم می کند که قادر نیستم کلمات را گرد هم جمع کنم و راز دلم را اقرار کنم... صدای الناز را شنیدم که گفت: - کمی یواشتر بخوان تا بتوانم بنویسم . از جادوی نگاهت بگو. گفتم : - تو بخوان تا من بقیه اش را بگویم . متعجب پرسید : - مگر از روی نوشته نمی خوانی ؟ خندیدم و گفتم: - برق هم قادر نبود به این سرعت نامه بنویسد . نه ! دارم از خودم می گویم تا تو بنویسی و خیالت راحت شود . نفس بلندی کشید و شروع به خواندن کرد . من هم جمله ام را تغییر دادم و گفتم : - جادوی نگاهت چنان سحرم می کند که خود را در بهشت و ... الناز سخنم را قطع کرد و گفت : - نه . اولی قشنگ تر بود . اسم بهشت آدم را به یاد مردن و زندگی پس از مرگ می اندازد . گفتم : - باشه خط بزن . حالا از اول سطر برایم بخوان . الناز خواند: - سلام ای سفرکرده مهربان . ای کسی که جادوی نگاهت ... گفتم: - بنویس چنان سحرم می کند که قادر نیستم کلمات را گرد هم جمع کنم و از خود بگویم . ساعتی می شود که نامه ات را دریافت کرده ام و ... بار دیگر صدای الناز بلند شد که گفت: - می نویسم نامه پر مهرت را دریافت کردم . عصبی شدم و گفتم: - حرفم را قطع نکن و بعدا هرچه خواستی تغییرش بده . الناز گفت: - باشه ، باشه. دیگه هیچی نمی گم . گفتم : - نامه را پیش از خواندن بوییدم و بر دیده نهادم . الناز پرسید : - داری با من حرف می زنی یا نامه می نویسی ؟ فریاد زدم: - آخه دختر خل مگر من نامه دریافت کردم ؟ معلوم است که دارم از زبان تو می نویسم. الناز با لحنی بغض آلود گفت: - عصبانی نشو . من که تو را نمی بینم تا متوجه حرکاتت شوم . گفتم: - بله حق با توست . اما عمه جان از همین حالا وقتی می گویم بنویس بدان که داری نامه می نویسی . لطفا صحبت نکن با بتوانم حواسم را جمع کنم. الناز گفت: - باشه . هر وقت بگی می نویسم . گفتم: - بنویس . نامه تو را ساعتی پیش دریافت کردم و قبل از خواندن بوییدم و بر چشم گذاشتم . می دانی چرا؟ صدای الناز را شنیدم که پرسید : چرا؟ براستی از کوره در رفته بودم و با خشم فریاد کشیدم: - محض ارا. اینطور نمی شه! مگر قرار نیست من نامه بنویسم پس می نویسم و آن را پست می کنم . اما قبل از پست کردن برایت می خوانم . پس تا فردا شب بخیر. وقتی گوشی را با خشم قطع کردم ، از حماقت او آن قدر عصبانی بودم که از اتاق خارج شدم تا لیوانی آب بنوشم . اعضا خانواده هر یک به اتاق خود رفته و هال و آشپزخانه خاموش و بی صدا بود . چراغ روشن کردم و قدم به آشپزخانه گذاشتم و لیوان آب را لاجرعه سرکشیدم و در همان حال دلم برای الناز سوخت و به خود گفتم: - درخواست می کنم. با این تصمیم پشت در اتاق کیان ایستادم و تقه ای به در زدم . وقتی در را گشود چنان خجالت کشیدم که زبانم بند آمد و به سختی توانستم بگویم : - کاغذ و قلم می خواهم. او لبخند بر لب داشت و همین لبخند موجب قوت قلبم شد . وقتی قلم و کاغذ را بسویم گرفت ، پرسید: - براستی می توانستی بدون آنکه یادداشت کنی یک نامه کامل بگویی؟ گفتم : - با این که این کار را تا بحال نکرده ام اما می توانستم . کیان گفت: - حافظه خوبی داری . بدون آن که بخواهم صدایت رامی شنیدم. گفتم : - متاسفم که باعث آزار شدم . سر تکان داد و گفت : - نه برعکس . کنجکاو شده بودم که ببینم بدون قلم و کاغذ چگونه نامه می نویسید . اما گویا عمه الناز شما با در دست داشتن قلم و کاغذ نتوانست مکنوناتت شما را مکتوب کند . گفتم: - بله نتوانست. شاید مقصر من هستم که به جای او می نویسم و او فقط پس می کند . پرسید: - پیش از این که بروید به این سوالم جواب دهید . آیا تا بحال پیش آمده که از زبان یک مرد برای خانمی نامه بنویسید؟ از این سوال بی اختیار خندیدم و پیشانی او را پر از چین و چروک کردم و فهمیدم که خنده ام نابجا بود . شرمنده سر به زیر انداختم و گفتم : - نه پیش نیامده . و بعد دیگر به انتظار نایستادم و با گفتن از قلم و کاغذ ممنونم ، شب بخیر، به اتاق رفتم و در را پشت سرم بستم . بعد با حالتی عصبی پشت میز نشستم و جواب نامه امید را دادم . این نامه دیگر نامه قبلی نبود و از جملات سرد و کلیشه ای استفاده کرده بودم و با این نیت که زین پس عمه باید خود جواب نامه هایش را بدهد به بستر رفتم و دیده برهم گذاشتم . اما به جای خواب فکرم رفت به دنبال سوال کیان و از خود پرسیدم یعنی او هم به درد عمه مبتلاست و نمی تواند مکنونات قبلی اش را به صورت جمله بنویسد ؟ اگر چنین است چرا از تماس تلفنی بهره نمی گیرد ؟ بعد به خود جواب دادم شاید نامزد او هم مسافر است و از هزینه تلفن نگران است . اما او که فقیر نیست و از در آمد خوبی برخوردار است. شاید حق باخاله است که می گوید پسرش نم پس نمی دهد و بیشتر درآمدش را پس انداز می کند . اگر اینطور باشد بیچاره نامزدش که مجبور است عمری با مرد خسیس بسازد . از کاغذ و قلم دادنش معلوم است که حق با خاله است . فقط یک برگ کاغذ . هیچ فکر نکرد که ممکن است نامه خط خوردگی پیدا کند و کاغذ دیگری برای پاکنویس لازم باشد . آه که چقدر از مرد خسیس و ناخن خشک بدم می آید. اما از این که مرا مورد اعتماد و اطمینان قرار داد و با سوالش به من رساند که در زندگی اش دختری نقش دارد می بایست از او تشکر می کردم . آه اگر خنده نابجا نکرده بودم شاید بیشتر از خودش و نامزدش اطلاعات کسب کرده بودم . اما همین خنده موجب شد او به یاد دیوانگی ام بیفتد و از گفتن پشیمان شود . می بایست در رفتار و حرکاتم بیشتر دقت داشته باشم و مراقب باشم تا اعتماد سلب شده را مجددا به دست آورم . با این تصمیم دیده برهم گذاشتم و به خواب رفتم . فصل دوم صبح به هنگام صرف صبحانه وقتی پسرخاله با عجله و شتاب صبحانه می خورد خاله معترض پرسید : - چرا اینقدر با عجله ؟ او در حالیکه بلند می شد گفت : - دیشب خوب نخوابیدم و قرار ملاقاتم دیر شد . پسرخاله هنوز از در خارج نشده بود که خاله پرسید : - نهار برمی گردی ؟ پسر خاله گفت: - گمان نکنم چطور مگر؟ خاله گفت : می خواهم الهام را ببرم سینما و بعد هم دوتایی بیرون پیتزا می خوریم. کیان با گفتن خوش بگذرد ، کیفش را برداشت و با شتاب از خانه خارج شد . عمو هم که از برنامه با خبر شد ، بلند شد و گفت : - من هم به دیدن خواهرم می روم و هنگام غروب برمی گردم . خاله با پایین آوردن سرش موافقتش را اعلام کرد و بعد رو به من گفت : اگر عجله کنی به سانس اول می رسیم . دور نبودن سینما از خانه خاله که تنها چهارراهی فاصله بود ، خاله ترجیح می داد از همان سینما استفاده کند و تنها فیلمهایی را که همان سینما اکران می کرد، ببیند . وقتی مقابل گیشه ایستادیم خاله با پرسیدن چه فیلمی است ؟ بدون توجه به پوسترهای پشت ویترین ، خانم فروشنده بلیط را وادار نمود تا بگوید فیلم رزمی است و با این اطلاع خاله اخم بر پیشانی آورد و رو به من پرسید: - فیلم رزمی دوست داری ؟ وقتی سر تکان دادم به نشانه نه خاله بازویم را گرفت و هر دو از مقابل سینما دور شدیم و خاله گفت: - می رویم پاساژ و در آنجا گردش می کنیم . پاساژی تازه افتتاح شده که می دانم تو از دیدن آن خوشت می آید . پاساژ در چهار طبقه و با تعداد مغازه های نسبتا زیاد که تنوع اجناس آنها همانطور که خاله گفته بود سرگرم کننده بود . خاله وقتی پشت ویترین یک جواهر فروشی ایستاد و با دقت به طلاهای درون ویترین نگاه کرد . پرسیدم : - می خواهید طلا بخرید؟ به رویم لبخند زد و با گفتن با کدام پول ؟ جوابم را داد و بعد اضافه کرد : - دلم می خواهد به عروس آینده ام طلایی زیبا هدیه کنم . اما گران نباشد . اما متاسفانه هر روز که می گذرد طلا گران می شود که ارزان نمی شود. با خود فکر کردم که خاله هم از وجود عروس خود آگاه است و بی اختیار پرسیدم: - خوشگل است؟ خاله پرسید : کی ؟ گفتم : عروس ! خاله با صدا خندید و گفت : چه می دانم . من هم خندیدم و گفتم : - اما من می دانم زیباست و آقا کیان راحسابی اسیر کرده ! خاله مثل برق گرفته ها تکان سختی خورد و پرسید : - چی گفتی یکبار دیگه بگو؟ و من هم چون حرفی برای گفتن نداشتم ماجرای شب گذشته را تعریف کردم و در آخر گفتم : - خاله اگر من بی موقع نخندیده بودم حتمی آقا کیان از او برایم تعریف می کرد. خاله با نظرم موافق نبود و به اخلاق پسرش بهتر از من آگاه بود سر تکان داد و گفت: نه او هیچوقت این کار را نمی کرد چون می داند تو آدم راز نگهداری نیستی و به همه خواهی گفت . از تعبیر و عقیده خاله در مورد خودم آنجنان افسرده شدم که زیر لب پرسیدم : - خاله من کدام دهن لقی را کرده ام که ... خاله حرفم را قطع کرد و گفت : - همین که ماجرای دیشب را برایم تعریف کردی . البته من خوشحال شدم که به من گفتی اما تو نمی بایست حرف کیان را برایم نقل قول می کردی . این رفتار با سن و سال تو مغایر است . گفتم : اشتباه کردم متاسفم . خاله به رویم لبخند زد و گفت : - من کارت را در مورد خودم تایید می کنم اما اگر آنچه از کیان شنیدی را برای مادرت و الناز تعریف کنی آن وقت ... شتابزده گفتم : - من اینکار را نمی کنم و هیچ کس از دهان من حرفی نخواهد شنید . خاله دستم را گرفت و ما از پشت ویترین طلافروشی گذشتیم . وقتی تمام مغازه ها را یک به یک دیدیم و پایین آمدیم خاله نگاهی به ساعت دستش کرد و گفت می رویم پیتزا بخوریم . جای خوبیست و به خانه نزدیک است . وارد پیتزا فروشی که شدیم بیشتر صندلی ها اشغال شده بود و خاله ترجیح داد به جای انتظار کشیدن برای خالی شدن صندلی غذای خود را گرفته و به خانه ببریم . وقتی با دستی پر وارد خانه شدیم خاله نفس بلند و آسوده ای کشید و گفت : - هیچ کجا خانه نمی شود . امروز بخت با ما سازگار نبود . نه سینما ، نه پیتزا فروشی ! خندیدم و گفتم : خانه بهتر است . بار دیگر تایید کرد و گفت : زودتر بخوریم تا سرد نشده . با عجله تغییر لباس دادیم و هر کدام جعبه خود را پیش رو گذاشتیم که مشغول خوردن شویم که صدای بر هم خوردن در آمد و خاله گفت: قاسمی بر گشت . اما او اشتباه می کرد چون کسی که از در وارد شد پسرخاله بود و خاله با دیدن او آه کوتاهی کشید و پرسید : تویی؟ توکه گفتی ناهار برنمی گردی ! پسرخاله قیافه ای حق به جانب به خود گرفت و پرسید : اگر ناراحتی برگردم ؟ خاله از جا بلند شد و با گفتن خودت را لوس نکن بگو ببینم غذا خورده ای یا نه؟ بشقابی روی میز گذاشت و اضافه کرد : اگر نخورده ای مشغول شو تا سرد نشده. پسرخاله به طرف اتاقش که می رفت با رنجیدگی گفت: شماها بفرمایید . من حالا گرسنه نیستم . خاله با بی قیدی شانه بالا انداخت و رو به من گفت مشغول شو و خودش رو برویم نشست و من و خاله با هم یک جعبه پیتزا را بین خود تقسیم کردیم و جعبه دیگر را برای پسرخاله کنار گذاشتیم . وقتی او برای خوردن آب وارد شد از صورتش به خوبی هویدا بود که از هر دوی ما رنجیده است و این رنجیدگی با ابن پرسش خاله که بگذارم گرم بماند؟ بروز داده شد و پسرخاله با نوشیدن تنها یک لیوان آب گفت : من گرسنه نیستم . به اتاقش برگشت و در راهم بست . چهره خاله در هم رفت و گویی با خود حرف می زند گفت: زن نمی گیرد و پی زندگی اش نمی رود تا من هم تکلیف خودم را بدانم . سی سال ترو خشکش کردم دیگر کافی است . خواستم بگویم سی و دو سال اما لب فرو بستم و هیچ نگفتم . وقتی هر دو برای استراحت به اتاقهایمان رفتیم صدای زنگ تلفن هم بلند شد و نه خاله خیال برداشتن گوشی را داشت و نه پسرخاله . وقتی بالاخره صدای زنگ قطع شد فهمیدم که یکی از آن دو کوتاه آمده و گوشی را برداشته است . لحظاتی بعد صدای بلند پسرخاله را خطاب به خودم شنیدم که گفت : الهام گوشی را بردار! به گمانم رسید که لحنش با اینکه مرا تنها الهام خطاب کرده بود و از گفتن خانم به دنبال اسمم چشم پوشی کرده بود اما دوستانه نیست و اهانت آمیز است . گوشی را برداشتم و از شنیدن صدای عمه خشم خود را بر سر او فرود آوردم و پرسیدم : دیگه چه خبره باز هم نامه رسیده ؟ عمه که اصلا انتظار چنین برخوردی را نداشت او هم با لحنی خشمگین گفت : چه طرز برخورده ؟ تماس گرفتم تا بپرسم آیا پست کردی یا نه . دیدم که اشتباه از من است خندیدم و گفتم : ببخشید عمه جان . آن رگم گل کرده بود ، دست خودم نبود. عمه که گویا قانع شده بود با لحن آرامی گفت : عیب نداره حالا بگو با نامه چه کردی ؟ گفتم : خیالت راحت باشد صبح اول وقت آن را پست کردم . عمه نفس بلندی کشید و پرسید : اگر از تو بخواهم که متن نامه را برایم بخوانی عصبانی می شوی ؟ کمی در دادن جواب درنگ کردم چون نه پیش نویس نامه ای داشتم و نه کاملا به یادم مانده بود که در نامه چه نوشته ام . خندیدم و گفتم : باور کن فقط از امید و فرداهای روشن و کمی از خستگی تهیه جهیزیه نوشته ام و... عمه سخنم را قطع کرد و پرسید : پس چه نوشتی بخوان تا لااقل بدانم . گفتم : باشه عمه جان شما خودت را ناراحت نکن. الان برایت می خوانم چند لحظه گوشی دستت باشد . گوشی را در دستم می فشردم و خدا، خدا می گفتم که چه باید بکنم . نامه ای که در راه بود اصلا محبت آمیز نبود و بیشتر به نامه ای شباهت داشت که مادری برای فرزند سفر کرده خود می نویسد . صدای الو- الو گفتن الناز موجب شد تا گوشی را روی گوشم بگذارم و بگویم گوش کن عمه تا برایت بخوانم . اما حتم دارم که نه تنها خودم بلکه عمه هم از جملاتی که سرهم کرده و به او تحویل دادم چیزی نفهمید و در آخر وقتی با آخرین نفس برآمده توانستم بگویم نامزد چشم انتظار تو الناز . صدای عمه آمد که گفت: الهام آن قدر از لغات قلمبه سلمبه استفاده کردی که من چیزی نفهمیدم . برای آنکه مجبور به توضیحات بیشتر نشوم گفتم : عمه چرا تماس نمی گیری تا پیش از رسیدن نامه ات خودت با او صحبت کرده باشی ؟ عمه با لحنی ناراضی گفت : این یکی دو روزه چه بلایی سرت آمده که فراموش کردی ما حق صحبت کردن نداریم. گفتم : بله می دانم اما یکبار که قانون شکنی نیست . عمه پرسید : اگر فهمیدند . گفتم : نخواهند فهمید . آصلا بنداز گردن دیوانگی من و بگو که الهام شماره گرفت و من مجبور شدم صحبت کنم . اسم من که در میان باشد کسی با تو کاری نخواهد داشت . به ظاهر قانع شد و گفت : این کار را می کنم . اما الهام فراموش نکنی تو بودی که مرا به این کار تشویق کردی . دلم می خواست گریه کنم و بگویم باشه عمه . کتک از مادر خوردن بهتر از تحقیر شدن است . اما به جای آن گفتم باشه و خداحافظی کردم. وقتی گوشی راگذاشتم مصمم بودم که وقتی از گرمای هوا کاسته شد ، از خاله بخواهم که مرا به خانه برگرداند . احساس شکست و ناتوانی می کردم . و قادر نبودم از جا حرکت کنم . وقتی صدای تقه ای به در اتاقم خورد با گمان اینکه خاله است از جا بلند نشدم و فقط گفتم بفرمایید . در اتاق که باز شد و اندام پسرخاله را دیدم دهانم از تعجب باز مانده بود . پسرخاله گفت : چون می دانستم بیدارید آمدم تا خواهشی از شما بکنم . به زور توانستم بگویم خواهش می کنم . پسرخاله نگاهی به پشت سر خود انداخت و سپس گفت: می خواهم برایم نامه ای بنویسید . این کار را می کنید ؟ بی اختیار سر فرود آوردم و او لبخند رضایت بر لب آورد و گفت: متشکرم . جای اسم را خالی بگذارید خودم اسم را می نویسم . بعد دستی را که پشت خود پنهان کرده بود روبرویم گرفت و من دفتری دیدم . پسرخاله گفت : چون می دانستم قبول می کنی دفتر و قلم آوردم .لطفا بنویس بعد که تمام شد با تک سرفه ای آگاهم کت تا بیایم بگیرم . فقط فراموش نکن که داری از سوی یک مرد نامه می نویسی . پسرخاله با گفتن این حرف دفتر را روی پایم گذاشت و با شتاب از اتاق خارج شد. دقایقی بعد وقتی بر خود مسلط شدم تازه فهمیدم که با پذیرفتن درخواست او چه خبط بزرگی مرتکب شدم و بار دیگر خدا ، خدایم از سر گرفته شد . چه براستی نمی دانستم چه باید بنویسم و چگونه او را توصیف کنم. آیا زیباست ؟ آیا رنگ چشمانش آبی و به رنگ دریاست یا سیاه و چون شب می ماند ؟ آخ خدایا چگونه زنی را که تا کنون ندیده ام توصیف کنم ؟ خواستم بلند شوم و بروم بگویم که قادر به انجام این کار نیستم . اما کم رویی و حجب مانع از بلند شدنم شد و به خود گفتم:او هرگز از تو درخواستی نداشته و این اولین بار است ، پس چطور می خواهی زیر قولی بزنی که داده ای. مایوس و ناامید دفتر را گشودم و نوشتم . اما در اواسط نامه پی بردم که احساسات زنانه ام را بروز داده و نامه ام نامه هجو و هذیان آمیز است . پس آن را پاره کردم و نامه دیگری را آغاز کردم . دومین و سومین نامه نیز تفاوت چندانی با اولی نداشت و به ناچار شکست را پذیرفته و این بار با دلیل این که قادر به انجام درخواست او نیستم ، بلند شدم تا انصرافم را اعلان کنم اما لبخند او و این که پسرخاله باور داشت که می توانم بنویسم ، مرا بر جای نشاند و بار دیگر قلم به دست گرفتم و نوشتم . از خانه که بیرون می روم ، امید دیدن تو گامهایم را استوار می کند و بر سرعت قدمهایم می افزاید و فراموش می کنم که سالهاست دوران شباب را پشت سر نهاده ام . در مرور خاطراتم هیچ روزنه نوری نمی یابم که مرا اینسان که اینک قلبم مالامال از نور امیدست به خاطر آورد و این را مدیون تو هستم . تویی که به زندگیم معنا داده و خودم را به خودم شناسانده ای . ای کاش تو را سالهایی بس دور دیده بودم تا جوانی را آسان از کف نداده و به تنهایی این راه را نپیموده بودم. می دانی چند سال چشم به راه تو روز را به شب وشب را وصل آفتاب ، فصول را تجربه کرده ام . وقتی تو را دیدم تازه دریافتم که خوابهایی طلایی بدون رویت ، رویت حضور تو را در خانه مردمک چشمم باور کرده و با نقش صورتت آشنا بوده اند . پس تو ای تصویر جان گرفته ، بدان که پیش از آن که قدم به خانه ام بگذاری در قلبم جای داشته و ساکن و مالک آن خانه بوده ای . دستت را با اطمینان از این که راه بلدی تو را هدایت خواهد کرد به من بده تا تو را بسوی نور و روشنایی راهبرباشم و به سر انگشت چادویی طبیعت ، خوشه ، خوشه ستاره چیده ، مهمان خانه ات کنم . آیا این دل دردمند را به نوازش لبخندی می نوازی؟ و اجازه می دهی با حضور آنهایی که مرا در دامن پر مهر و عطوفت خود پرورانده اند قدم در آستان خانه ات گذاشته و تو را ای نازنین آن گونه که در شان و شایسته فرشتگان است خواستگاری نمایم ؟ که اگر مکنونات قلب تو با دل ناباور من همسو و هم آواز باشد ، چه خوشبخت وشادکام خواهم بود . در انتظار تبسمی از تو . کیان. پیش از آن که نامه را بخوانم از خشکی گلو و سینه به سرفه افتادم و همین موجب شد تا پسرخاله گمان برد که او را می خوانم و به آنی در اتاق گشوده شد و او به درون آمد و پرسید: تمام شد؟ سر فرود آوردم و به سختی گفتم : بله اما هنوز نخوانده و اصلاح نکرده ام . دفتر را برداشت و گفت : خودم اصلاحش می کنم . ممنون. بعد از رفتن کیان حس حسادت در وجودم جوشید و خود را بدبخت و سیاه روز دیدم و به خود گفتم: چه می شد اگر من هم مهم بودم و کسی به من توجه نشان می داد . من و عمه من و این دخترک . چرا باید بین ما تفاوت وجود داشته باشد؟ صدای خاله آمد که از پشت در اتاق می پرسید : الهام خوابی ؟ در را باز کردم و گفتم : نه خاله جان . خاله به درون آمد و روی لبه تخت نشست و گفت : بیا عصرانه بخور و بعد با هم برویم خرید . بگو شام چه دوست داری برایت درست کنم . می دانم که در خانه شما برنامه تغذیه درست نیست و به قدر کافی مواد پروتئینی به برنت نمی رسد . خواستم اعتراض کنم که خاله بلند شد و گفت : زود لباس بپوش تا من هم آماده شوم . با رفتن خاله لباس پوشیدم و قصد داشتم از اتاق خارج شوم که صدای کیان را شنیدم که از پشت سرم گفت: این چه لاطائلاتی است که پشت سر هم ردیف کرده ای . من کی گفتم بنویس که قصد خواستگاری رفتن دارم و تنها اوست که باید اجازه بدهد ؟ شرمنده سر به زیر انداختم وگفتم : متاسفم منظور من این است که عشقهای پاک به سرانجامی خوش ختم می شود و دوستی های صادقانه بدون آلودگی و پلیدی هستند . از این که شما را مایوس کرده ام شرمنده ام . نگاهم کرد که تا عمق جانم را لرزاند و با لحنی بم و دو رگه گفت: تو مقصر نیستی من می بایست می فهمیدم که این کار از عهده تو ساخته نیست . از خود پرسیدم : آیا به دیوانگی ام اشاره دارد یا به بی تجربگی ام . وقتی رفت حس کردم که دلم می خواهد گریه کنم و خودم را سبک کنم . در کنار خاله راه نمی رفتم بلکه خود را به دنبال او می کشیدم تا گمان نبرد که در وجودم چه غوغایی ست . خاله از سوپر به قول خودش مواد پروتئینی خرید و هنگام بازگشت اجناس خریداری شده آن تتمه قوایم را نیز به خود اختصاص داد و کمرم را خم کرد به طوری که خاله متوجه شد و پرسید : - خیلی سنگین است ؟ سر تکان دادم به نشانه نه و سعی کردم با او همگام شوم . وقتی خاله پشت مغازه کلوپ فیلم توقف کرد و داخل شد من بسته ها را برزمین گذاشتم و نفس تازه کردم دقایقی بعد خاله با دو حلقه فیلم بیرون آمد و گفت: - فیلم را در خانه می بینیم ودر صف فروش بلیط نمی ایستیم . وارد خانه که شدیم مستقیما به آشپزخانه رفتیم و خاله بسته ها را اسکان داد و با گذاشتن بسته ای ماهی در آب گفت : - تا یخ ماهی ها آب شود یکی از فیلمها را می توانیم ببینیم . هردو به هال برگشتیم و من روبروی تلویزیون نشستم و خاله یکی از آنها را در ویدئو گذاشت و خودش در کنارم نشست . فیلم پس از چند دقیقه نمایش حوصله مان را سر برد و خاله به بهانه ماهی و شام بلند شد و به آشپزخانه رفت و من هم که از صدای فیلم کلافه شده بودم در ذهن سناریو را به پایان بردم و به دنبال خاله روان شدم . بر سر سفره شام خاله موضوع فیلم را مطرح کرد و عمو قاسمی با خنده گفت: - خوب صامت نگاه می کردید مثل قدیم . من گفتم : کلوپ مقصر است که فیلم بدون کیفیت را به مشتریها می دهد ! پسرخاله سرفرود آورد و لبخند زد و نشان داد که رنجشش نسبت به من پایان گرفته . بعد از شام همه نشستند تا فیلم دوم را نگاه کنند و عمو قاسمی وقتی فهمید فیلم هندی است بلند شد و گفت : خودتان ببینید . و به اتاقش رفت . کیان هم با گفتن خواندن کتاب بهتر از دیدن فیلم است ، نظرش را ابراز کرد و بلند شد و به اتاقش رفت . تنها من و خاله نشسته بودیم و در اوایل فیلم وقتی رو برگرداندم تا از او بپرسم آیا آب میل دارد یا نه دیدم چشم بر هم گذاشته و به خواب رفته . فهمیدم که حضور من موجب شده که او تنهایم نگذارد و خود را معذب کند . پس دستم را روی دستش گذاشتم و همین عمل باعث شد چشم باز کند و بگوید : هان ! مثل اینکه خوابم برد! گفتم : خاله جان من هم خوابم گرفته و خواستم بگویم بلد نیستم ویدئو را خاموش کنم . خاله خوشحال و راضی بلند شد و ویدئو را خاموش کرد و با گفتن شب بخیر به اتاقش رفت . برخلاف آنها خوابم نمی آمد و بدون هیچ صدایی آرام و پاورچین خود را به تراس رساندم و روی پله نشستم وبه شب و آسمان پرستاره نگاه کردم و بعد با اجازه خودم باغچه ها را آبیاری کردم و فوران آب را تا نوک درختان بالا بردم تا آنها نیز برگ خود را شسته و از خنکای آب لذت ببرند . پورکهای آب به سویم بازمی گشت و چون شبنمی بر سر و رویم می بارید . بوی خاک و گیاه مرا برد به خانه و احساس دلتنگی کردم و به خود گفتم : - مادر یکبار هم تماس نگرفت تا جویای حالم شود . شاید می ترسید که خاله به عنوان درد دل از من عیب جویی کند و او را متهم کند که در تربیتم سهل انگاری کرده و مرا آنطور که شایسته است تربیت ننموده و ایرادهایی در این ردیف . شاید هم می خواهد در این چند روز اعصاب تهییج شده اش را آرام و برای رویارویی با من و رفتار ناهنجارم خود را آماده سازد و خیلی ضعیف و خوش باورانه این که ، دلش به حالم سوخته و پیش خود فکر کرده بعد از کار سنگین خیاطی بهتر است استراحت کنم و نمی خواهد به مادربزرگ امکان دهد که مرا به خانه فرا بخواند . هرچه که هست باشد ! اما من دلم برای تشرها و نیش زبانش تنگ شده و چهره پدر را با آن سگرمه های در همش دوست دارم .
پاسخ : مرا یاد آر | فهیمه رحیمی (تایپ) مرا ياد آر 1-4 من تصميم نداشتم که بيش از دو روز مهمان خاله باشم ولي گويا خاله مي خواهد طبق سنت هر ساله مرا يک هفته نزد خود نگهدارد . اي کاش اين کار را نمي کرد و مرا به خانه باز مي گرداند. موضوعي که خاله و مادر فراموش کرده اند اين است که من ديگر يک دختر بچه کوچک نيستم و خيلي چيزها را مي فهمم و درک مي کنم .خوب مي فهمم که خاله کيفش را با خود به اتاقش مي برد وکشوي ميز توالتش را قفل مي کند و عمو قاسمي هم به وقت خواب کت و شلوارش را به اتاق خواب مي برد . شايد گمان دارند که من پولهايشان را برداشته و نه براي خود بلکه بين فقرا تقسيم مي کنم . حال علاج واقعه قبل از وقوع کرده ، مقابل هر اتفاق غير منتظره اي را گرفته اند . تنها پسرخاله است که رفتارش کمي اسرارآميزتر از گذشته شده ولي با اين وجود ساعت گرانبهايش را که روي تلويزيون مي گذاشت برنداشته و با خود همراه نکرده است . هواي گرم را نسيم ، جان بخش ساخته و از دورها بوي باران مي آيد که گمانم از اثرات آشتي آب و خاک است . نمي دانم آيا الناز توانست با اميد صحبت کند و اگر صحبت کرده چه حرفهايي ميانشان رد و بدل شده ، فقط اميدوارم که صادقانه به او حقيقت را گفته و مرا از عذاب اليم نجات داده باشد . اميد چه زيبا مرا دخترکم ، خوشگلکم خطاب مي کند و صحبتهايم را گوش مي کند و پراکنده گويي هايم را راحت مي پذيرد. حس مي کنم که مصاحب خوبي است و زود از کوره در نمي رود و نمي رنجد . به يقين او قابل تحمل تر از پسرخاله است که با وقاحت نوشته ام را لاطائل خواند ودلم را شکست . او حتي با نگاهش تحقيرم کرد و مرا ديوانه خواند . حس مي کنم که به نامه هايي که از اميد مي رسد وابستگي پيدا کرده ام . چه او در واقع جواب هذيان هاي مرا مي دهد و نه تنها تحقيرم نمي کند بلکه با گفتن تو دخترکم ، خوشگلکم چه پر احساس و عاطفي هستي مرا به لطف مي نوازد . اما آيا الناز زيباست . يا آن که به چشم اميد دخترخوشگلي آمده ؟ گرچه مردم پشت سرمان هم گفته اند که ما دخترهاي زيبايي هستيم اما عبارات اميد آکنده از باور قلبي اوست و الناز چه زن خوشبختي خواهد بود . غمي که بر قلبم فشار آورد با آهي بلند از سينه ام بيرون شد و به خودم گفتم : - بس کن .حسادت صفت اهريمن است و آينه دلت را تار و کدر مي کند . بلند شو و تا بيش از اين در دام گرفتار نشده اي خود را خلاص کن . با اين نيت بلند شدم و به ماهيها که خوابشان را آشفته کرده بودم شب بخير گفتم و بار ديگر پاورچين ، پاورچين به اتاقم برگشتم و به اميد ديدن خواب طلايي ديده بر هم گذاشتم . صبح از صداي بلند و فرياد گونه کيان ديده ام باز شد و نگران در بستر نشستم . شنيدم که خاله مي گفت : حواست را جمع کن ببين کجا گذاشته اي . و پسرخاله عصباني غريد من حواسم جمع است و آلزايمر نگرفته ام. خاله گفت : شايد افتاده زير تخت يکبار ديگر خوب نگاه کن . بلند شدم و در اتاق را گشودم تا اگر از من کمکي ساخته است انجام دهم . که خاله با ديدنم قبل از اينکه جواب سلامم را بدهد پرسيد : - تو ساعت کيان را نديدي؟ وقتي گفتم چرا هر دو از اتاق بسويم نگاه گرداندند و خاله پرسيد : کجاست ؟ گفتم : ديشب روي تلويزيون بود . کيان کلافه و عصبي گفت : اين را خودم مي دانم اما حالا نيست . ديرم شده و بايد زودتر بروم . خاله درمانده گفت : همه جا را گشته ايم اما نيست . مثل اينکه يک قطره آب شده و به زمين فرو رفته مي شود تو هم اتاقت را بگردي . تنها اينجاست که نگشته ايم . منظور خاله را فهميدم و خودم را کنار کشيدم تا داخل شود و براي اطمينان خاطرش کيف و ساکم را هم روي تخت ريختم تا مطمئن شود چيزي را پنهان نکرده ام . خاله پس از حصول اطمينان با اخمي زودگذر به من گفت: - چرا کيف و ساکت را خالي کردي؟ به طعنه گفتم : شايد موش ساک را در کيف و يا ساک من پنهان کرده بود . پسرخاله لباس پوشيده بود و فقط به انتظار پيدا شدن ساعتش بود و هر لحظه به ساعت ديواري هال نگاه مي کرد و زير لب مي غريد : ديرم شده پس اين ساعت کجاست ؟ صداي برهم خوردن در حياط شنيده شد و دقيقه اي بعد عمو قاسمي با در دست داشتن دو نان وارد هال شد و هنگامي که هرسه ما را پريشان ديد ، متوحش شد و پرسيد: چيزي شده ؟ کيان گفت : امروز قرار مهمي داشتم و مي بايست زودتر از هميشه مي رفتم اما ساعتم گم شده و پيدايش نمي کنم . عمو قاسمي خنديد و از جيب شلوارش ساعت را بيرون آورد و مقابل صورت گرفت و با خنده پرسيد : دنبال اين مي گشتي ؟ کيان وقتي چشمش به ساعت افتاد با دو گام بلند خود را به پدر رساند و آن را از دست پدر قاپيد و ناراضي گفت : پيش شما چه مي کند ؟ او به انتظار توضيح پدر نايستاد و با عجله رفت و خاله هم به سوي آشپزخانه رفت . من به اتاقم برگشتم تا لوازم کيف و ساکم را سر جايشان بگذارم که حس کردم آن قدر تحقير شده ام که ديگر جايي براي گذشت و چشم فروبستن باقي نمانده . به سرعت تغييرلباس دادم و ساک و کيفم را برداشتم و براي خداحافظي به آشپزخانه رفتم . خاله با بهت نگاهم کرد و گفت : - چرا لباس پوشيده اي ؟ و عمو قاسمي روي صندلي کج نشست تا بتواند بهتر مرا ببيند و بعد از ديدن او هم پرسيد : کجا ؟ به سختي توانستم بگويم : بر مي گردم خانه و بيشتر از اين زحمت نمي دهم . خاله به سويم آمد و شانه ام را گرفت و گفت : مگر مي گذارم که بروي . آن هم ناشتايي نخورده ! من به مادرت گفته ام که يک هفته تو را نگه مي دارم . پس نگران نباش . گفتم : نگران نيستم اما بايد برگردم . عمو قاسمي پرسيد : آيا چيزي شده که تو را ناراحت کرده ؟ خاله پرسيد : نکنه از حرف من دلخور شده اي که خواستم تو هم اتاقت را بگردي هان؟ سر تکان دادم . چه مي دانستم اگر دهان باز کنم با هر واژه ، قطره اشکي هم از ديده ام فرو مي ريزد . خاله دستم را کشيد و مرا روي صندلي نشاند و با آواي پشيماني گفت : - باور کن الهام من از حرف خود منظوري نداشتم و فقط مي خواستم کيان کوتاه بيايد و آن قدر غر نزند . باور کن اگر ساعت پيدا هم نمي شد هيچ کس به تو شک نمي کرد . من معذرت مي خوام! گفتم : من هرگز مال ديگران را بذل و بخشش نمي کنم و اگر رفتارم موجب سلب اعتماد شده بايد بگويم که ... اشک مجال صحبت بيشتر نداد و خاله هم متاثر شد و گفت: - توبايد مرا ببخشي . باور کن که نفهميده ام از توچه خواسته ام . همه اش تقصير قاسمي است که بدون اجازه ساعت کيان را برداشته و با خود برده بود . عمو قاسمي که توجيهي براي کار خود نداشت سر به زير انداخته بود و نان را ريز، ريز مي کرد . با اصرار خاله صبحانه خوردم اما بر رفتن اصرار کردم و به ناچار خاله پذيرفت و هنگام خداحافظي عمو قاسمي گفت: - اميدوارم اين ماجرا را فراموش کني و به مادر و پدرت چيزي نگويي . نمي خواهم روابطمان تيره و تار شود . سر فرود آوردم و گفتم: مطمئن باشيد به خاطر پذيرايي تان ممنونم . و از در خانه خارج شدم . در طول راه هر دو ساکت بوديم و من اطمينان داشتم که ديگر هرگز مهمان خاله نخواهم شد . سر کوچه مان کمي پا سست کردم و ايستادم . نگاهي سرشار از عشق تا ته کوچه کردم و نفس عميق کشيدم و به خاله گفتم : - اين کوچه و آدم هايش را دوست دارم . چون اين آدم ها مرا هرگز به دزدي متهم نکرده اند . خاله گفت : خواهش مي کنم الهام من که از تو عذرخواهي کردم . گفتم : بله . اما دلم به قدري شکسته که گمان نکنم ترميم شود . * * * * * حياط را شسته و تميز ديدم و به گمانم رسيد که انتظار مهمان يا مهمانهايي را دارند . مادر از پنجره اتاق بالا شاهد ورود ما شد اول کمي جا خورد و سپس شاد و خندان از پله ها به زير آمد و پيش از بوسيدن خواهرش مرا در آغوش کشيد و صورتم را بوسيد و بعد آغوش به روي خواهر گشود و پرسيد : - شما کجا بوديد . هيچ انتظار آمدنتان را نداشتم . خاله در صورتي که به صورتم زل زده بود تا تاثير کلام خود را در چهره ام بخواند گفت: از دخترت بپرس که دلش هواي خانه را کرده و نگذاشت حتي سفره صبحانه را جمع کنم و مرا راهي کرد. از مادرم پرسيدم : مهمان داريم ؟ الناز و مادر بزرگ خانه نيستند ؟ مادر در حاليکه خواهرش را براي بالا رفتن از پله ها همراهي مي کرد گفت : - گويا قرار است آقا اميد امروز از بندرعباس بيايد مادر و دختر رفته اند بازار خريد کنند . با خوشحالي پرسيدم : راست مي گي مامان ؟ کي وارد مي شود ؟ مادر خاله را در بالاي اتاق جا داد و با تعجب پرسيد : تو چرا خوشحالي مي کني مگر نامزد تو قرار است وارد شود . به ظاهر رنجيدم و گفتم : مي دانم که نامزد من وارد نمي شود . به خاطر الناز خوشحالم که بعد از چند ماه اميد را مي بيند. مادر رو به خاله گفت: ديروز از قرار معلوم تماس گرفته و نمي دانيم به آن بنده خدا چه گفته که او را دلواپس کرده و نگران دارد مي آيد . هرچه من و خانم بزرگ پرسيديم به ما چيزي نگفت اما معلوم است حرفهايي زده که نمي بايد مي زده . خاله پرسيد : مگر بينشان شکراب است؟ مادر به علامت ندانستن شانه بالا انداخت و خاله رو به من پرسيد : نکند تو چيزي نوشته اي که نگرانش کرده ؟ سوال خاله آهم را در آورد و نگاه خيره مادر بر من ثابت شد و پرسيد : چي شنيدم. نامه ؟ مگر تو براي اميد نامه نوشته اي ؟ خاله که نمي دانست رازي را برملا کرده و پرسش مادر او را آگاه کرده بود که کار را خراب کرده است درصدد اصلاح برآمد و گفت: - نه خواهر منظورم اين است که حتمي الناز به الهام گفته که چه نوشته است. من هم به دنبال صحبت خاله گفتم: الناز حرفهاي خصوصي اش را به من نمي گويد. مادر که قانع نشده بود رو به من گفت : نکند ديوانگي کرده و براي اميد نامه نوشته باشي که اگر چنين کرده باشي ، خونت پاي خودت است و پدرت سر از گردنت جدا مي کند . خاله دلش به حالم سوخت و با گفتن اين به جاي اين حرفها يک ليوان آب خنک بده که گلويم خشک شده . مادر ديگر دنبال حرف را نگرفت و براي آوردن آب رفت . با خروج او خاله دلسوزانه نگاهم کرد و گفت: - من از صبح دارم روح و روانت را آزار مي دهم بدون آنکه دلم راضي به اين کار باشد . من نمي دانستم خواهرم نمي داند که تو به جاي الناز براي اميد نامه مي نويسي وگرنه هرگز دهانم باز نمي شد . اگر مي داني کار خرابتر از اين مي شود با خودم برگرد و اينجا نمان ! گفتم : مادر غلو مي کند و پدر تا بحال دست به رويم دراز نکرده . من از خود او بيشتر از پدر مي ترسم . اما فکر مي کنم که خودش هم باور ندارد که من دست به چنين کاري زده باشم وگرنه محال بود تا کوتاه بيايد . مادر با تنگ آب يخ وارد شد و ليواني از کمد درآورد و مقابل خواهرش گذاشت و کنار او نشست و پرسيد : آيزنه حالش چطوراست ؟ خاله ليوان آّب را سرکشيد و با گفتن هر دو خوبند . خودت چطوري ؟ به مادر فرصت و مجال صحبت داد و او با کشيدن نفسي عميق گفت : - ما هم خوبيم و سلامتيم . الهام که باعث خجالتمان نشد ؟ شد ؟ خاله سر تکان داد و گفت : او از هميشه خانم تر و موقرتر بود و به قول قاسمي که گفت اگر همه عقل باختگان مثل الهام باشند ديگر عاقلي در جهان وجود ندارد. راستي کار خريد جهيزيه تمام شد ؟ مادر با لحني ناخشنود گفت : اگر وسواس مادر و دختر بگذارد بله تمام شده ولي گمان من اين است که تا لحظه آخر هم خانم بزرگ نگران است . بيچاره اميد ، دلم برايش مي سوزد که کجا اينهمه اثاث را جاي خواهد داد . من خانه پدري آنها را ديده ام . فقط دو اتاق و هالي کوچکتر از اينجا دارد . آشپزخانه اش هم کوچک است و به سختي گاز جاي مي گيرد . حال ماشين رختشويي و يخچال فريزر را کجا مي خواهند جا بدهند خدا مي داند . بگذريم از ساير اثاث ها که به راحتي چهار اتاق را کامل مي کنند . مادر بزرگ عقيده دارد که خانواده داماد وقتي اين همه اثاث را ببينند مجبورمي شوند که جايي بزرگتر براي آنها در نظر بگيرند که من اين کار را بعيد ببينم . کيان خيال ازدواج کردن ندارد ؟ خاله آه کشيد و با گفتن من شانس ندارم که مادر شوهر شوم . نگاهش را بر من دوخت تا ببيند من حرفي خواهم زد که ترجيح دادم فقط شنونده باشم . از شنيدن صداي در بلند شدم و از پنجره نگاه کردم و با ديدن عمه و مادربزرگ گفتم : - سلام من آمدم. نگاه هر دو به پنجره دوخته شد و الناز خوشحال به هوا پريد و مادربزرگ با گفتن چه عجب ! دلخوري اش را نشان داد . عمه به سوي پله ها دويد و منهم از حياط چشم پوشيدم و براي استقبال از الناز رفتم . او از پله ها بالا آمد و در آغوشم کشيد و با گفتن فهميدي که اميد دارد مي آيد ، مرا از گرماي محبت انداخت و فهميدم که شعف او نه به خاطرمن بلکه براي آمدن اميد است . او با خاله احوالپرسي عجولانه کرد و همانطور که دستم در دستش بود مرا به سوي پله ها کشيد و رو به مادر و خاله با اجازه مرا بدنبال خود کشاند . وقتي صورت مادربزرگ را بوسيدم کدورتش فراموش شد و رو به الناز گفت : چيزهايي که توي اين چند روز خريده ايم نشان الهام بده اما عجله کن تا اميد نرسيده همه شان را جمع کرده باشي . الناز دستم را گرفت و پره صندوقخانه را عقب زد و بدون بيرون آوردن اجناس تنها با اشاره به جعبه ها يک به يک از آنها نام برد و بعد پرده را انداخت و گفت: - بشين مي خواهم تا اميد نيامده با تو حرف بزنم. وقتي ديد سراپا گوش هستم گفت: همانطور که تو يادم دادي به اميد زنگ زدم و با او صحبت کردم . نمي دوني چقدر خوشحال شد و به من گفت : الناز خوشحالم که همسري با احساس نصيبم شده . باور کن به جاي يکبار چند بار نامه ات را مي خوانم و هر بار برايم يکنوع تازگي دارد . راستي از اين که نوشته بودي من همه جا با تو همچون سايه اي همراهم ، نمي داني چقد رخوشم آمد و واقعا احساس مي کنم که تو با من و در کنار مني . آره الهام جان چرک نويس هاي نامه ها را بده تا بخوانم و آنها را از برکنم نمي دانم اگر اميد به سطر ديگري اشاره کند چه بايد بگويم . اصلا دفترت را چند روز به من امانت بده وقتي اميد رفت به تو برمي گردانم خواهش مي کنم الهام آيا اين کار را مي کني ؟ به صورت عمه زل زدم و گفتم : اما آن دفتر تنها اميد و دلخوشي من است . عمه دستم را گرفت و گفت : مي دانم اما من که نمي خواهم آن را براي خود بردارم . فقط مي خواهم چند روزي به امانت پيش من باشد . لطفا مخالفت نکن . ببين حاضرم به خاطر اين کار بلوز آبي ام را به تو بدهم قبول مي کني ؟ نگاهش کردم و گفتم : بلوز نمي خواهم فقط صحيح و سالم به من برگردان. عمه از خوشحالي صورتم را غرق بوسه کرد و با گفتن باشه ، باشه قول مي دم . به من اطمينان بخشيد . گفتم : - بايد تا رفتن خاله صبر کني . الناز سر فرود آورد و گفت: باشه صبرمي کنم . آخ الهام نمي دوني چه حالي دارم. هم مي ترسم و هم از اينکه اميد ستايشم مي کند عرش را سيرمي کنم . گفتم : اما من اگر جاي تو بودم حقيقت را مي گفتم و ترس را براي خود نمي خريدم . عمه نگاهم کرد و پرسيد : يعني مي گفتم که تو به جاي من اين چند نامه را نوشته اي و حرفها ، حرفهاي من نيست ؟ آن وقت اگر مي پرسيد پس چه کسي اين نامه ها را نوشته چي مي گفتم ؟ گفتم: مي گفتي از دوستي کمک گرفته اي و اسمي هم از من نمي بردي. آن وقت اميد ديگر انتظار نامه هاي پر سوز و گداز را نداشت و... عمه با گفتن نه امکان ندارد ! حرفم را قطع کرد و گفت : آن وقت تمام تصورات اميد را به باد مي دادم . مي داني وقتي ما عروسي کنيم ديگر به نامه نوشتن نيازي نداريم و اگر هم از هم دور شويم مي توانيم به هم کمک کنيم . اگر داداش شرطهاي نابجا نگذاشته بود ، حالا هر سه ما گرفتار نشده بوديم. عمه رنجيدگي خواهرش را با بلند شدن و فاصله گرفتن از من نشان داد و دقيقه اي بعد با درک اين که هنوز به من نياز دارد به رويم لبخند زد و با گفتن کاري است که شده بار ديگر کنارم نشست و پرسيد: - حالا تو از خودت بگو َ، خونه خاله کجاها رفتي ؟ آيا سينما رفتي ؟ سرتکان دادم و گفتم : فيلمي که ما دوست داشتيم صف اش خيلي طولاني بود و سينماي نزديک خانه خاله هم فيلمي رزمي بود که دوست نداشتيم . دو حلقه فيلم از کلوپ گرفتيم که يکي هندي بود و ديگري بقدري بد صدا گذاري شده بود که حوصله مان را سر برد . پرسيد : پارک چي ؟ پارک هم نرفتي ؟ گفتم : به جاي پارک به پاساژي که نزديک خانه خاله دائر شده رفتيم . پاساژ چند طبقه اي است و از همه شغلي و اجناسي در آن پيدا مي شود اين بود که رفتيم آنجا! عمه گفت: من که ديگر از هرچه مغازه است حالم به هم مي خورد و ديگر چشم ديدن هيچ فروشگاهي را ندارم . خوشحالم که ديگر جهيزيه ام کامل شده . از صبح تا غروب تو اين مغازه و اين مغازه . مخصوصا در اين دو سه روز که من و مادر واقعا خسته شديم . صداي مادر از وسط پله ها آمد که گفت: الهام خاله دارد مي رود . هر دو بلند شديم و براي بدرقه خاله رفتيم . مادربزرگ هم از آشپزخانه بيرون آمد و سلام و خداحافظي با هم انجام گرفت . مقابل در وقتي خاله صورتم را بوسيد در گوشم گفت : اگر به تو بد گذشت ببخش و بدان که خيلي دوستت دارم . بوسيدمش و گفتم : من هم شما را دوست دارم و از اينکه به زحمتتان انداختم همگي تان بايد مرا ببخشيد . با رفتن خاله حس کردم که به راستي دوستش دارم . از او و از خانواده اش کينه اي به دل ندارم . در فرصتي که به دست آوردم دفترم را برداشتم و به دست عمه دادم و باز هم سفارش کردم که مراقب آن باشد و اين بار عمه اخم کرد و گفت : - خوب است که يک دفتر بيش تر نيست و تو اينقدر نگراني . اگر طلا و جواهر بود چه مي کردي ؟ گفتم: آنها را راحتتر مي بخشيدم ونگران نبودم . اما اين دفتر تمام احساسهايم را در خود مکتوب دارد و دلم نمي خواهد کسي به کنه آن پي ببرد . حالا فهميدي چرا نگرانم؟ عمه گفت : و من هم صد بار قول دادم که مراقبت خواهم کرد . حالا خيالت راحت شد؟ به ظاهر سر فرود آوردم اما قلبا هنوز نگران بودم و مي ترسيدم بلايي سر آن دفتر بيايد . دفترم را به قدر جانم دوست داشتم و از دوران دبيرستان ، هر وقت قطعه اي به ذهنم رسيده بود آن را يادداشت کرده و هر ساله چندين ورق به آن اضافه کرده بودم . هرکس اگر آن را مي خواند الهام را از روي نوشته هايش مي شناخت . من فرصت نکردم تا بعضي از صفحات را از دفتر خارج کنم و همانطور که بود به دست الناز دادم. آن شب ما شام را بالا در اتاقمان خورديم و مادربزرگ و عمه چشم به راه مهمان باقي ماندند . بابا نگاهي به ساعت روي ديوار انداخت و با لحني ناراضي گفت : - چه وقت مهماني دادن و مهمان آمدن است !؟ مادر به من نگريست و در جواب پدر گفت : ما زود شام خورديم وگرنه سرشب است. پدر بالش را از پشتش برداشت و زير سرش گذاشت و با گفتن اگر خوابم برده بود بيدارم نکنيد و خودتان پايين برويد تکليف ما را با مهمان روشن کرد . هم من و هم مادر از اين پيشنهاد استقبال کرديم چه هر دو مي دانستيم که با حضور پدراميد و الناز فرصت پيدا نخواهند کرد با هم گفتگو کنند . وقتي پدر خوابش برد مادر آرام نجوا کرد : - تو هم پايين نيا و من فقط چند دقيقه اي مي روم و زود برمي گردم . حالا که فرصتي به دست آمده گناه دارد که آن دو نتوانند با هم صحبت کنند . گفتم : خوب است مادربزرگ را هم بياوريد بالا . حرفم موجب ترشرويي مادر شد و به طعنه گفت: مي خواهي خانه را براي آنها خلوت کنم؟ صداي تک زنگ که آمد شتابزده بلند شدم و از پشت پرده پنجره به حياط نگاه کردم . مادربزرگ چادر سفيد گلدارش را که در مهماني ها به سر مي کرد ، سر کرده بود و هنگامي که در را باز کرد و با لحن شادي سلام و رسيدم به خير گفت و آقا اميد را تعارف کرد داخل شود ديدم که آقا اميد آراسته با چند شاخه گل و جعبه کيکي وارد شد . موهايش در زير نور چراغ مي درخشيد گويا تازه از حمام بيرون آمده بود . آقا اميد پرسيد : آقاي خليلي تشريف ندارند ؟ مادربزرگ بي اختيار به بالا و به سوي پنجره نگاه کرد و گفت: چرا هستند . شما بفرماييد تا خدمت برسند . از خود پرسيدم : پس عمه کجاست و کجا سنگر گرفته ؟ چرا براي استقبال بيرون نمي آيد . که صداي سلام کردن عمه را شنيدم و خيالم آسوده شد . مادر گفت: از پنجره بيا کنار خوبيت ندارد تو را ببيند . آنها به اتاق رفته بودند و کسي در حياط نبود . وقتي به طرف مادر چرخيدم او را هم آراسته و با چادري که فقط در مراسم روضه خواني به سر مي کرد ، ديدم و پرسيدم: حالا مي رويد ؟ مادر گفت : نه صبرمي کنم تا مادر بزرگت صدايمان کند آن وقت مي روم . يک وقت ديوانگي نکني پايين بيايي . من به آنها مي گويم که تو و پدري خواب هستيد فهميدي چه گفتم؟ سر فرود آوردم و بهتر ديدم که حالا که حق پايين رفتن ندارم ، بخوابم . داشتم رختخواب پهن مي کردم که صداي مادربزرگ را شنيدم و مادر از ترس اين که نکند پدر بيدار شود زود بلند شد و از پله ها پايين رفت . هوا گرم بود و باد پنکه هم اتاق را خنک نکرده بود . به ياد اتاق خنک خانه خاله که با وجود کولر خنک و دلپذير بود چشم برهم گذاشتم . اما خوابم نبرد . فکر اينکه آن دو مجبورند دزدانه به يکديگر نگاه کنند و رسمي و مؤدبانه چند تعارف به يکديگر تحويل بدهند . دلم به حالشان سوخت و به خود گفتم اي کاش اميد الناز را عقد کرده بود و به يکديگر محرم بودند . به يقين اميد براي ديدن مادر و مادربزرگ اينهمه راه را نيامده و با اين دلخوشي آمده که بتواند يکي ، دو ساعتي تنها با نامزدش گفتگو کند که اجازه ندارد . در بستر غلت زدم و ديدم که مادر آرام چون شبحي وارد شد و هنگاميکه ديد بيدارم لبخند زد و چادر را از سر برداشت و کنارم دراز کشيد و گفت: حسابي شيک و پيک کرده و با گل و کيک آمده . بسته اي هم جلوي پاي الناز بود که نفهميدم النگو بود يا انگشتر . از حق نگذريم خيلي از عمه ات سر است و الناز حق دارد که نگران فردا باشد . پرسيدم : چرا نگران؟ مادر گفت : براي اينکه هستند دختراني که فکر هم جنسان خود را نمي کنند و شوهر ديگران را مال خود مي کنند . گفتم : اگر مردي تا اين حد هوسباز است همين بهتر که از اول مال آدم نباشد . مادر که حوصله بحث نداشت گفت : بلند شو چراغها را خاموش کن که خوابم مي آيد . بلند شدم چراغ اتاق را خاموش کردم و نگاهم به حياط افتاد که ديدم مادربزرگ پاورچين ، پاورچين به طرف آشپزخانه رفت و بدون آنکه چراغ روشن کند داخل شد و در را هم پشت سر خود بست . از کار او خنده ام گرفت و پيش خود فکرکردم اگر روزي نامزد شوم و مادربزرگ مخالفت کند که من و نامزدم در خلوت باهم صحبت کنيم چنين شبي را به خاطرش خواهم آورد که گمان نکند توانسته ما را گول بزند . به مادر چيزي نگفتم و به رختخواب رفتم و اين بار بدون دلسوزي براي نامزدهاي جوان به خواب رفتم. * * * * * سر سفره صبحانه پدر پرسيد : بالاخره مردک آمد يا نه ؟ مادر معترض گفت : صدايت را پايين بياور مردک اسم دارد و اسمش اميد است ! پدر گفت : من هر طور که دلم بخواهد او را صدا مي کنم به سؤالم جواب ندادي امد يا نه ؟ مادر سر فرود آورد و گفت : بله آمد . پدر پرسيد : کي رفت ؟ مادر گفت : زياد ننشست و چون دير وقت بود و خودش هم خسته بود زود رفت . پدر به من نگاه کرد و گفت : خدا را شکر که تو بيخ گيس خودمان ماندگاري . وگرنه من تحمل داماد و اين جنگولک بازي ها را ندارم . مادر باز هم معترض گفت : اما خودت هم داماد بودي چطور همه مي بايست تو را تحمل کنند و حالا که نوبت به خودت رسيده ديگر تحمل نداري ؟! پدر گفت : تمام برنامه من از شروع خواستگاري تا عقد و عروسي چهار روز بيشتر طول نکشيد . اما اينها يکسال نامزد ، يکسال عقد و سال بعد عروسي . مادر گفت : ناراضي بودي نمي بايست از اول قبول مي کردي . پدر خنديد و گفت : و خواهرم هم مثل دخترم در خانه مي ماند و مي ترشيد . اين کار را اگر مي کردم تو بيش از همه خوشحال مي شدي مگر نه ؟ مادر اين بار خشمگين شد و پرسيد: من چه پدر کشتگي با خواهرت دارم که از ترشيده شدنش خوشحال شوم . فراموش کردي که من او و الهام را با هم بزرگ کردم ؟ پدر به عنوان تسليم دست بالا برد و گفت: بسه،بسه حق با توست ولم کن . وقتي پدر بلند شد و لباس پوشيد تا از خانه خارج شود . مادر استکان و نعلبکي او را در سيني کوبيد و گفت: مرد شده اينقدر بي چشم و رو باشد؟ مي دانستم که خشم هردوي آنها از کجا سرچشمه مي گيرد و هردو چرا عقده هايشان را بر سر يکديگر خالي مي کنند . مسبب من بودم و اينکه هيچکدام اميدي به آينده من و اينکه روزي سرانجام بگيرم نداشتند . رفتن پدر از خانه به تاخير انجاميد و هر دو مي دانستيم که در اتاق مادربزرگ است و دارد به شرح وقايع ديشب گوش مي کند . وقتي بالاخره صداي برهم خوردن در را شنيديم مادر نفس آسوده اي کشيد و زير لب گفت : خداي دختر من هم بزرگ است .
پاسخ : مرا یاد آر | فهیمه رحیمی (تایپ) مرا یاد آر 1-5 فصل سوم با آمدن امید ، خانواده او شبی همه ما را به خانه شان دعوت کردند که در توافقی میان پدر و مادر اسم من از لیست مهمانها خط خورد و به ناچار می بایست بار دیگر راهی خانه خاله شوم . هرچه به مادر اصرار کردم که می توانم تنها در خانه بمانم تا آنها برگردند هیچ کدام قبول نکردند . قرار بود خاله خود به دنبالم بیاید و ساعت پنج بعد از ظهر در خانه ما باشد . لباس پوشیده و چشم به راه او در حیاط نشسته بودم . الناز کنار من روی پله نشست و گفت: - ای کاش تو هم می آمدی . گفتم : چرا به من می گی ، به برادرت بگو . نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و از گفته خود پشیمان شد و با گفتن بزرگترها چیزهایی می دانند که ما نمی دانیم. غیرمستقیم کار برادرش را تایید کرد . وقتی صدای زنگ در آمد مادر آن را گشود و الناز شتابان گفت : همه چیز را برایت تعریف خواهم کرد . صدای سلام و احوالپرسی مادر رنگ و لعاب تازه گرفت و با گفتن خاله به فدایت بیا تو و لیوانی شربت بخور ، تمام وجودم را لرزاند و بی اختیار سرپا شدم . صدای کیان راشنیدن که گفت : مادر سرما خورده و من آمدم دنبال الهام خانم . راستش خاله قرار هم دارم که نباید دیر برسم دخترخاله آماده است؟ مادر به طرف من چرخید و گفت : الهام بدو کیان منتظر توست . وقتی بیرون می رفتم مادر گفت: طور خدا مواظب رفتارت باش. صدای عمه را شنیدم که پرسید : فردا برمی گردی ؟ که به جای من مادر گفت: خواهرم مریض است و الهام می ماند تا حال او خوب شود . و با این حرف در را پشت سر من بست . پسرخاله تند رفته بود و در کوچه کسی نبود . وقتی دوان ، دوان خود را به سر کوچه رساندم ، دیدم که پدر و کیان دارند با هم روبوسی می کنند . سلام کردم و پدر کوتاه جواب داد و از احوالپرسی کردن کیان فهمید که ما تازه یکدیگر را دیده ایم و متعجب پرسید : خانه نرفتی ؟ کیان گفت : قرار بود مادر به دنبال دخترخاله بیاید که متاسفانه سرما خورده و در رختخواب خوابیده . این بود که من آمدم و چون کار مهمی دارم دیگر مزاحم نشدم. پدر دست کیان را گرفت و گفت : به زحمت افتادی. با آمدن دامادمان از سفر ، برنامه همه ما بهم ریخته ، بروید که کار شما دیر نشود . از قول من سلام برسانید. بعد رو به من گفت: - می مانی تا حال خاله ات خوب شود و بعد برمی گردی. این اجازه نه تنها خوشحالم نکرد بلکه موجب شد تا دلم بگیرد و پیش خود فکرکنم که از ماجرای الناز و امید بی خبرمی مانم و وقایع خوش را از دست می دهم. سوار اتومبیل که شدم ، دیدم که پدر آرام و آهسته به سوی خانه پیش می رود . پسرخاله پرسید : - پس نامه شما کار خود را کرد و داماد را به تهران کشاند! گفتم : مال نامه نبود عمه تلفن کرده بود ! هان بلندی گفت و پرسید : شما برای دیدن آقا امید بود که آنطور با عجله از خانه ما رفتید یا اینکه حرف مادر درست است که شما از همه ما رنجیده خاطر شده و ترکمان کرده اید ؟ بدون درنگ گفتم : هیچکدام . دلم برای خانه تنگ شده بود که از خاله خواستم مرا برگرداند . خندید و گفت : اما یادم مانده که شما هر سال به وقت بازگشتن به خانه مغموم و افسرده برمی گشتید و از این که یک هفته چه زود گذشته گله و شکایت می کردید . ما همان آدمهای سال گذشته هستیم . گفتم : اما من دیگر آن آدم سال گذشته نیستم و توقعم از رفتار آدمها تغییر کرده . نگاه گذرا به چهره ام انداخت و گفت : پس مادر درست حدس زده و شما از همه ما رنجیده اید . من حق خود می دانم که بپرسم چه خطایی مرتکب شده ام که شما را آزرده خاطر کرده ام . بی اختیار آه کشیدم و کیان به خنده گفت : وای مثل اینکه من بیش از مادر و پدر شما را آزار داده ام . لطفا بگویید تا ببینم اگر حق با شماست عذرخواهی کنم. گفتم : مهم نیست . قانع نشد و گفت : اما برای من مهم است یا می گویید یا اینکه قرارم را بر هم می زنم و همینجا توقف می کنم تا راضی شوید و اقرار کنید . حال تصمیم با شماست. گفتم : آخه موضوع مهمی نبود . فقط انتظار نداشتم شما به نوشته ام بگویید لاطائل . هرچند که می دانم نتوانستم خواسته شما را برآورده کنم اما توقع شنیدن اهانت را هم نداشتم . من که ادعا نکرده بودم نویسنده و شاعرم کرده بودم ؟ کیان گفت : نه اما شما صبر نکردید تا من برایتان بگویم که با کمی دست کاری در نوشته تان به هدف رسیدم و از شما تشکر کنم . همان روز وقتی برای ظهر به خانه آمدم و پدر گفت که شما به خانه برگشته اید سخت تعجب کردم و با آمدن مادر به خانه و شنیدن اینکه شما با دلخوری ترکمان کرده اید ، دیگر فرصت تشکرکردن از دست رفته بود . خوب حالا هم یک عذرخواهی به شما بدهکارم و هم یک تشکر. این از من. حالا بگویید چرا از پدر رنجیده اید ؟ گفتم : عمو را از کودکی دوست داشته ام و او همیشه نسبت به من مهربان بوده و هست ، اما الفاظ هرقدرهم که محبت آمیز باشند و دلنشین وقتی در رفتار ثابت نشوند تحقیر می شوند. عمو همیشه به من می گوید تو از همه ما عاقلتری . اما در عمل می بینم که چنین نیست . کت وشلوار به اتاق خواب برده می شود . ساعت از روی تلویزیون برداشته می شود . خاله در کشوی میز توالتش را قفل می کند و بعد با زبان بی زبانی گم شدن ساعت را به گردن من می اندازند و تا خیالشان از محتویات کیف و ساکم آسوده نشود ، خیال آسوده نمی کنند . شبی که ساعت گم شد ، من بی خواب شده بودم و ساعتی رفتم به حیاط و هنگام رفتن دیدم که چراغ دستشویی روشن است . گویا عمو دستشویی بود و او فهمید که من بیدارم و در حیاط نشسته ام ، خواست که خانه اش را از دستبرد دزد در امان کند و در آن حال تنها شیء گرانبها که می توانست آسان سرقت شود ساعت شما بود که روی تلویزیون بود . پس عمو آن را برداشته و با خود به اتاق برد و صبح هم به وقت گرفتن نان فراموش کرد که ساعت را به روی تلویزیون برگرداند و شما و خاله را دچار دردسر کرد . پنهانکاری و مخفی کردن باور و یقینی که مرا هم چون دیگران به پاره سنگی عقل باور دارند ، بیشتر آزار دهنده است تا آن که با صراحت اعلان کنند که ما تو را عاقل نمی دانیم . کیان با صدا خندید و گفت : دیوانه ای ؟ نگاهش کردم و دیدم که قصد تحقیر ندارد . پس به نجوا گفتم : می دانم ! چند بار سر تکان داد و این بار با لحنی خشمگین گفت : از این خفت بالاتر نمی شود ! سکوت کرد و من پرسیدم : کدام خفت ؟ آرام گفت : این که اجازه بدهی دیگران عقیده ناثوابشان را آسان ابراز کنند . مگر این که ... باز هم ساکت شد و خودم گفتم : مگر این که واقعا دیوانه باشم . گفت : چرا اجازه می دهی عاقلی را دیوانه بخوانند ؟ می دانی این صفت بعدها چه پیامد ناگواری خواهد داشت؟ گفتم : از تمام حقوق اجتماعی محروم خواهم شد . نگاهم کرد و پرسید : این را می خواهی ؟ چون سکوت کردم ، او هم دیگر هیچ نگفت و مرا مقابل در خانه پیاده کرد و به من گفت: به مادر بگو برای شام برمی گردم ! زنگ خانه را که فشردم و صدای عمو را از آیفون شنیدم که پرسید : کیه ؟ گفتم : عمو منم الهام . گویا با گفتن « عمو» تمام دلخوری ام از او که در اتومبیل و به هنگام نقل ماجرا بار دیگر در وجودم برانگیخته شده بود ، فراموشم شد و هنگامیکه برای استقبال در هال را باز کرد و به رویم خندید با شادی گفتم : مزاحم نمی خواهید ؟ عمو دست به سویم دراز کرد و گفت : خوش آمدی خودت می دانی که رحمتی ولی باور نداری . خاله را سرما خورده ولی نه بستری دیدم و او در حالی که روی کاناپه نشسته و پاهایش را دراز کرده بود با گفتن خوش آمدی ، پذیرایم شد . خواستم به او نزدیک شوم که امتناع کرد و گفت : جلو نیا ، تا مبتلا نشوی . عمو به خنده گفت : تو تار جدا بافته ای و من و کیان گور پدرمان ! حرفهای عمو با خنده و شوخی توام بود و نه مرا رنجاند و نه خاله را . خاله رو به او گفت : برای الهام لیوانی شربت درست کن تا گلویش خنک شود . گفتم : نه ممنون . اگر تشنه شوم ، بلدم و راه آشپزخانه را می دانم. عمو به جای آشپزخانه به اتاق رفت و دقایقی لباس پوشیده بیرون آمد و رو به من گفت : می روم داروخانه داروهای خاله ات را بگیرم . تو چیزی لازم نداری ؟ تشکر کردم وهنگامیکه او از هال خارج شد خاله رو به من گفت : به قدر کافی هر دو را تنبیه کرده ام . خوشحالم که با ما آشتی کردی. به خنده گفتم : مگر قهر کرده بودم؟ خاله گفت : وقتی آنطور ترکمان کردی . معلوم بود که از همه ما دلخوری . خوب حالا بگو حالت چطور و چه خبر ؟ من هم شرح وقایع دادم و با گفتن مادر صلاح ندانست من در مهمانی امید باشم . خاله با صداخندید و گفت : خواهرم عقاید خاص خودش را دارد و می ترسد امید با دیدن تو دل از الناز بگیرد و به تودل ببندد . تو اول کاندید بوده ای و بعد رایش عوض شد . گفتم : او هم عمه من است عیبی ندارد . گویا امید فقط زن سفید و بور می خواست که هر دو بودیم و برایش فرق نمی کرد چه من باشم و چه الناز . خاله با صدا خندید و همین خنده موجب سرفه اش شد و بعد از چند بار سرفه کردن گفت : او چشم بصیرت ندارد و گرنه تو را آسان کنار نمی گذاشت . می دونی دیشب چی شد ؟ خاله وقتی دید کنجکاو نگاهش می کنم گفت: دیشب داشتیم تلویزیون نگاه می کردیم که تلفن زنگ خورد . من که نزدیک تلفن بودم گوشی را برداشتم و با شنیدن صدای یک زن اول گمان کردم که تو یا خواهرمی . اما وقتی گفت : ببخشید می تونم با آقا کیان صحبت کنم ؟ دهانم از تعجب باز مانده بود . به کیان اشاره کردم که با تو کار دارند و او هم به اتاقش رفت و با دختره صحبت کرد . آخر شب کیان منو صدا زد و گفت : مامان کسی که تلفن کرد اسمش خانم سبحانی است و همکارمه . گفتم : سبحانی که فامیلشه . اسمش چیه ؟ گفت : گیتی . گیتی سبحانی . پرسیدم : شوهر داره ؟ که کیان عصبی شد و گفت : نخیر شوهر نداره . پرسیدم : خوب با تو چیکار داشت ؟ که کیان جوابمو نداد و به اتاقش رفت . من فهمیده بودم که کیان خیالاتی داره و وقتی هم که تو گفتی برایش نامه نوشته ای دیگر یقینم کامل شد و حالا ، خدا ، خدا می کنم که اون دختری خوب و پاکدامن مثل تو باشه و بتونند با هم خوشبخت زندگی کنند . من هم با گفتن آمین، نمی دونم چرا یکهو دلم گرفت و خوشحال نشدم . نه اینکه به کیان مهری داشتم وشنیدن این خبرناراحتم کرده بود . شاید چون دیدم دختر دیگر دارد بخت اش بازمی شود و لای گیس مادرش نمی ماند، دلم گرفت . نمی دانم خاله از چهره ام چه خواند که گفت : من ازدواج های فامیلی را ترجیح می دهم اما متاسفانه می دانی که در طایفه قاسمی چیزی که نایاب است دختر است . من یک پسر ، آن یکی دوتا ، آن یکی سه تا و عمه اش هم که رکورد پسر را شکسته و پنج تا دارد . به جز دوتا بقیه مجرد و پولدار . آه اگر این شایعه ها دنبال تو نبود می دونم که آنها هم ترجیح می دادند با خودی وصلت کنند تا غریبه. اما بدبختانه آنها هم گوش دارند و شایعه ها را می شنوند. بعدا ناگهانی پرسید : الهام تو چرا ادامه تحصیل نمی دهی و وارد دانشگاه نمی شوی ؟ از صدای خنده من خاله اخم کرد و گفت : شوخی نمی کنم و سوالم جدی است . می دانی اگر در کنکور قبول شوی چه تو دهنی محکمی به همه می زنی . اگر توقبول شوی قسم می خورم که خودم یکی از همین جوانهای فامیل کیان را بفرستم خواستگاریت که دهان همه از تعجب باز بماند . گفتم : خاله من بیست ودوسالمه و چند سال است کتاب و مدرسه را کنار گذاشته ام . خاله خونسرد گفت: سی سالت باشد مهم نیست . اگر توتصمیم بگیری منهم پدرت و خواهرم را راضی می کنم. خرج و مخارج کلاس هم با من. تو فقط تصمیم بگیر درس بخوان . فکر خاله را غیرممکن می دیدم و آن را تعارفی پنداشتم و گفتم : خیلی ممنون . اما خاله مصر بود و آسان از ایده اش نمی گذشت . پس گفت : - به من نگاه کن الهام . آیا حاضری درس بخوانی ؟ همه عقده هایم گویی یکباره جمع شده و اشکم را درآوردند . خاله بلند شد و بدون ملاحظه از مسری بودن بیماری اش کنارم نشست و دستم را گرفت و گفت: - گریه نکن . به جای گریه تصمیم بگیرکه به همه نشان بدهی درموردت فکر غلط و نابجا کرده اند . اصلا می خوای کار دیگری می کنیم . من اسم تو را در کلاس نزدیک خانه مان می نویسم و تو به مادر و پدرت چیزی نگو . وقتی که کنکور دادی و موفق شدی آن وقت عیان می کنیم و اگر خدای نکرده ناخواسته قبول نشدی این راز بین من و تو می ماند و سرزنش و سرکوفتی هم به دنبال نخواهد داشت . گفتم : آخه چطوری ؟ مگر می شود یکسال آنها را گول بزنم ؟ برای آمدن به خانه شما و کلاس چه بهانه ای بیاوریم ؟ خاله دستم را گرفت و گفت: آن با من ، می دانم چه کنم که پدر و مادرت راضی شوند تو با ما زندگی کنی . منتهی می ماند تصمیم خودت که آیا حاضری درس را شروع کنی یا نه ؟ گفتم:این خواسته قلبی من است . وقتی دیپلم گرفتم هرچه به پدر و مادر اصرار کردم که کنکور بدهم قبول نکردند . شما که می دانید نظر پدر در مورد دختر دانشگاه رفته چیست ! خاله فشاری به دستم وارد کرد و گفت : می دانم اما همه این مشکلات را من از سر راهت برمی دارم . راستش تحریک شده ام که تو را به جایی برسانم و توی دهن همه از جمله خودم بزنم . فرداصبح با هم می رویم کلاس با ثبت نام کنی و فردا شب هم من و قاسمی می رویم خانه تان تا نقشه ام را اجرا کنم . مثل اینکه سوپ سوخت بوی سوختگی می آید ! با این هشدار هر دو به طرف آشپزخانه دویدیم و بلایی سرسوپ آوردیم که در موقع خوردن شام به تنها چیزی که شباهت نداشت سوپ بود . فکر خاله حسی موذی در وجودم انداخته بود و کنجکاوی ام را از محک زدن خود برانگیخته بود. آن شب آنقدر در فکر نقشه خاله بودم که متوجه غیبت کیان و دیرآمدن او به خانه نشدم . شب را خوب نخوابیدم و نزدیکیهای صبح بود که چشمم بر هم رفت. وقتی از صدای خاله بیدار شدم هنوز چشمانم خستگی خواب را با خود داشت اما لحن قاطع خاله که گفت:پاشو زوتر صبحانه بخور باید برویم . مجبورم کرد برخیزم و به دنبالش حرکت کنم. از خانه که بیرون رفتیم ، گفتم : - خاله من می دانم که پدرم روی حرف شما و عمو حرفی نمی زند ، اما بهتر نیست اول از آنها مطمئن شویم و بعد ثبت نام کنیم ؟ خاله گفت : قاسمی هم نظرش همین بود. باشه می رویم کتاب و جزوه می گیریم و برمی گردیم . تا شب برسد تو می توانی نگاهی به کتابها بیندازی . هر دو سوار شدیم و مقابل دانشگاه پیاده شدیم. خاله از نرده ها به صحن وسیع دانشگاه نگاه کرد و آه کشید : یعنی می شود زنده باشم و ببینم که تو وارد دانشگاه می شوی . آه اگر خدا به من دختر داده بود نمی گذاشتم که یک روز زندگی اش بیهوده هدر رود . خاله با مشاوره از چند کتاب فروش ، هر چه می توانست جزوه و کتاب خرید و هنگام بازگشت به خانه خودش گفت: - دلم به حالت می سوزد که مجبوری همه اینها را مطالعه کنی . عموبادیدن بغلهای پرازکتاب ما با صداخندیدوپرسید: کتابخانه بارکرده آورده اید؟ خاله خانم معترض گفت:به جای حرف کمکمان کن . عمو بسته های دست خاله راگرفت و هنگامیکه آنها را روی میز اتاقم می گذاشت گفت : باز هم چاه نکنده رفت منار دزدید . گفتم صبرکن اول ببینیم پدرش راضی می شود بعد این کارها را بکن . خاله مصمم گفت : راضی کردن آنها با من به شرط اینکه بگذاری خودم صحبت کنم . من قلق شوهر خواهرم را می دانم! عمو سر فرود آورد و گفت : باشه قبول من لام تا کام حرف نمی زنم . خوب شد ! راستی الناز خانم تماس گرفت و با تو کار داشت . همزمان خاله و من پرسیدیم : بامن! که عمو گفت : الهام . خاله پرسید : از کی شما، تو شده است؟ عموبار دیگر خندید و گفت : اگر قرار است یکسال دخترم شود بهتر است لفظ شما را کنار بگذاریم . هر چند پیشتر هم ما بود اما ... خاله گفت : خیلی خوب ، خیلی خوب . خودت را تو دل الهام جا نکن . اگر واقعا دوستش داری تحقیق کن ببین کدام کلاس بهتراست همانجا ثبت نام کند . عمو رو به من گفت : خاله ات حسود است و نمی تواند ببیند که جز خودش آدم دیگری دوستت داشته باشد . اما من برای ابراز علاقه ام همین امروز عصر با پرونده ای کامل از تحقیق و بررسی برمی گردم . خاله گفت : می دانم کجا و از چه کسانی می خواهی تحقیق کنی . همین حالا بگویم که تحقیقت بدرد خودت می خورد . عموبحث را با روشن کردن تلویزیون پایان داد و من هم به باز کردن لفاف کتابها مشغول شدم . دیدن دوباره کتابهای مدرسه شوقی عظیم در دلم جوشاند و بی اختیار نشستم و به آنها نگاه کردم . وقتی خاله برای خوردن غذا صدایم زد با خنده گفت : خوشحالم که فرصت را از دست نمی دهی و مشغول خواندن شده ای. گفتم : باور نمی کنم که همه چی در حافظه ام مانده و پاک نشده . گویی یکی دو روزی از آنها غافل بوده ام . عمو گفت : این نشانه خوبی است و باعث می شود زیاد در فشار قرار نگیری. پسرخاله به وقت ناهار هم نیامد و گویا آن دو منتظر آمدنش نبودند . چه هیچ یک به این موضوه اشاره نکرد . وقتی بار دیگر به اتاقم برگشتم و شروع به مرور کتابها کردم تازه متوجه شدم که بعضی از کتابها تغییر کرده و مباحث جامع تر شده . نزدیک عصر بود که خاله بار دیگر صدایم زد و وقتی از اتاق خارج شدم هر دوی آنها را آماده بیرون رفتن دیدم. خاله گفت : ما داریم می رویم و کارمان که تمام شد زود برمی گردیم . اگرکیان تماس گرفت به او بگو که ما خانه شماییم و اگر کار نداشت بیاید دنبالمان . شتابزده پرسیدم : من نیایم؟ عمو گفت : نه بهتر است ما دو نفری برویم و غافلگیرشان کنیم . با رفتن آنها ناگهان احساس ترس و وحشت کردم . من آنجا تنها بودم و در تمام اتاقها هم باز بود و خاله آنها را قفل نکرده بود . از فکری که ناگهانی به مغزم خطور کرد بیش از آمدن پسرخاله به خانه وحشت کردم و آن این که دارند امتحانم می کنند تا خیالشان آسوده شود که می توانند به من اعتماد کنند یا نه. احتیاج مبرمی به دستشویی پیدا کردم و هنگامی که بیرون می آمدم در مقابل آینه دستشویی حلقه و انگشترخاله را دیدم که به وقت وضو از انگشت درآورده و بعد فراموش کرده به انگشت کند خواستم بردارم و روی میز توالتش بگذارم که پشیمان شدم و فکر کردم که ممکن است این هم جزیی از نقشه آنها باشد ، پش بیرون آمدم و به طرف آشپزخانه رفتم تا لیوانی آب بنوشم . اما از دست زدن به در یخچال هم پشیمان شدم و با نوشیدن آب شیر عطشم را برطرف کردم . حس می کردم که تمام اشیا خانه چشم شده و اعمال و رفتارم را زیرنظر گرفته اند . برای اثبات بی گناهی خود به آنها ، با قدمهایی استوار به اتاقم رفتم و بعد با شتاب در را پشت سرخود بسته ، قفل کردم تا مبادا داخل شوند و مرا بپایند . وقتی براثر تاریکی اتاق چشمم دیگر حروف را نمی دید بلند شدم و چراغ را روشن کردم و بار دیگر مشغول مطالعه شدم . هیچ صدایی جز صدای بادی که از کانال کولر به گوش می رسید شنیده نمی شد و در حیرتم که چگونه صدای باز و بسته شدن در حیاط را نشنیده بودم ، وقتی خاله با بانگی بلند صدا زد کسی خونه نیست ؟ الهام ؟ کیان ؟ قفل در اتاق را باز کردم و بیرون رفتم . خاله با دیدنم نفس آسوده ای کشید و گفت: نگرانم کردی دختر . چرا چراغها را روشن نکردی ؟ گفتم : تازه بیرون آمدم و متوجه نبودم . خاله متعجب پرسید : یعنی از وقتی ما رفتیم تو توی اتاقت ماندی و بیرون نیامدی؟ گفتم : داشتم مطالعه می کردم . بعضی از کتابها تغییر پیدا کرده . خاله به سویم پیش آمد و با خوشحالی دو دستم راگرفت و گفت : بپرس که چی شد ؟ از شادی صورتش پی به موفقیتش بردم اما هیچ نگفتم و به جای من عمو رو به خاله گفت: اینطور که تو احساسات نشان می دهی ، معلوم است که چه کرده ای ! خاله بدون دادن جواب روبه من گفت : هردو نقش مان را خوب بازی کردیم و چیزی نمانده بود که اشک پدرت دربیاید . عموگفت:بلند شو رختخواب بینداز که خاله ات ظرف چند روز آینده غزل خداحافظی را خواهد خواند . ازجمله عموتنها بلند شو رختخواب بیندازش را فهمیدم و متوجه طنزی که در جمله او بود نشدم . با گمان اینکه بیماری خاله شدت پیدا کرده بلند شدم تا دستور او را اجرا کنم . که هردو با صدا خندیدند و خاله گفت: بنشین و به حرفهایش توجه نکن . ما برای اینکه دل پدر و مادرت را نرم کنیم مجبور شدیم که بگوییم که حال من بد است و دکترها تشخیص داده اند که باید در خانه یا بیمارستان بستری شوم. نبودی که ببینی خواهرم چطوری رنگ از صورتش پرید و پدرت با گفتن لااله اله الله ناراحتی اش را بروز داد . من به آنها دروغ نگفتم چون هم بیمار هستم و هم دکترم به من گفت که اگر کسی نیست تا در خانه مراقبم باشد ، بنویسد تا در بیمارستان استراحت کنم . اما هم مادرت و هم پدرت بگونه ای دیگر برداشت کردند و هنگامی که قاسمی گفت اگر ایرادی ندارد می خواهیم چند ماهی الهام را از شما قرض بگیریم پدرت گفت : چه ایرادی دارد آن قدر بماند تا خاله کاملا بهبود پیدا کند . بعد رو به خواهرم کرد و گفت : بلند شو وسایل الهام را جمع کن تا با خود ببرند . من هم وقتی خواهرم را مشغول جمع آوری دیدم گفتم اسباب کتابهایش را هم بده ببرم شاید حوصله اش سر رفت و خواست آنها را بخواند . این است که هر دو با دستهای پر آمده ایم . صدایم به بغض نشست و گفتم: من نمی خواهم بخاطرخودم شما را مریض ببینم. خاله وعمو بار دیگر خندیدند و عموگفت: الهام من و خاله ات حالا، حالاها ،خیال مردن نداریم . پس خودت را ناراحت نکن . قلبم با اینکه از این جمله قوت گرفت اما رو به خاله گفتم: می دانم که حرف شما حالا چه غوغایی در خانه برپا می کند . مادر تا صبح گریه خواهد کرد . ای کاش نقشه دیگری مطرح کرده بودید . باور کنید پدرم هم آنقدر شما را دوست دارد که می دانم او هم تا صبح فقط سیگار دود می کند و نمی خوابد . عموگفت: من بی تقصیرم واین نقشه را خاله ات کشید و خودش هم اجرا کرد . خاله ناراضی بلند شد وگفت : خودم درستش می کنم . چند روز دیگر که بگذرد زنگ می زنم و می گویم آزمایشات درست بود و فقط باید استراحت کنم تا حالم خوب ، خوب شود . بعدا ، کم کم به آنها حقیقت را می گویم . حالا به جای این حرفها بگین شام چه بخوریم که هیچی بر روی گاز نداریم . عمو گفت : لطفا شما استراحت کنید و تکان نخورید که حالتان وخیم نشود من می روم از بیرون غذا می گیرم و می آورم . لحن شوخ عمو چنان بود که خاله از خدا خواسته و با پذیرفتن بیماری خیالی روی کاناپه نشست و پاهایش را هم دراز کرد و گفت : ممنونم که فکر من هستی. از روابط دوستانه میان آن دو خوشم می آمد و شاید یکی از دلایلی که دوست داشتم با آنها و در کنار آنها زندگی کنم همی صمیمیت آنها بود . عمو مردی انعطاف پذیر بود و اصلا با پدرم که فقط حرف ، حرف خودش بود زمین تا آسمان فرقشان بود. من پسرخاله را تنها به وقت صبحانه می دیدم آنهم به صورت عادی چه او غالبا صبحانه اش را ایستاده می خورد و با شتاب از خانه خارج می شد و شبها هم در اتاقم درس می خواندم که او می آمد و سه نفری در آشپزخانه با هم گفتگو می کردند که گرچه صدایشان می شنیدم اما از محتوای صحبتشان چیزی نمی فهمیدم. تلفن های مادر پس از آن شب به روزی دوبار تماس منجر شد یکی صبح و یکی هم غروب و خوشبختانه لحن شاد خاله و اطمینان دادنش به اینکه حالش بهتر است و جای نگرانی نیست مادر را از آمدن منصرف می کرد . می دانستم که امید به بندر برگشته و در نبود من خواهر او اجازه پیدا کرده به خانمان بیاید و با الناز رفت وآمد داشته باشد و گاهی هم به خانه آنها برود . مادر بعد از ظهرها با من هم حرف می زد و اخبار خانه را مو به مو برایم شرح می داد و در یکی از همین تماسها بود که گفت : گمان می کنم بودن تو در خانه پدرت را سخت گیر کرده بود و از روزی که تو رفتی الناز آزاد شده و با خواهرشوهرش دائم در حال بیرون رفتن است . گویا آنها تصمیم دارند جایی بزرگتر برای عروس کرایه کنند تا تمام اثاث جای بگیرد و مادربزرگت با دمش گردو می شکند و خوشحال است که الناز خانه ای مستقل خواهد داشت و با مادرشوهر همنشین نمی شود . الهام به جان پدرت قسم می دهم که به من راستش را بگی . حال خواهرم همانطور که خودش می گوید خوب است یا اینکه می خواهد دلخوشم کند ؟ و من هم چند بار قسم می خوردم که خوب است و ضعف عمومی اش بخاطر استراحت دارد برطرف می شود. حقیقت را بگویم چند بار خواستم که پنهان از چشم خاله با مادر تماس بگیرم و حقیقت را بگویم اما پشیمان شدم . چرا که از روزی که در کلاس ثبت نام کرده و در آن حاضر شده بودم ، بوی کتاب و دفتر و تخته سیاه و صندلیها چنان مرا از خود بیخود کرده بودند که فاصله میان این سالها را گویی با قلم مویی محو و خود را دانش آموزی در حال کسب علم دیده بودم و دلم نمی خواست این شانس را از دست بدهم اگرچه در کنکور شانس برد نداشته باشم . شرکت کنندگان به جز یکی دو نفر همه از من جوانتر بودند اما بار علمی شان بیشتر ازمن بود . در خلوت خود و در میزان برد و باخت کفه باختم سنگین تر بود اما با پذیرفتن اینکه شانس موفقیتم صفر است باز هم به خواندن رغبت نشان می دادم و خاله مرا همراهی می کرد و در پارک مقابل کلاس می نشست تا ساعتهای کلاسم تمام شود و بعد هر دو به خانه برمی گشتیم . پاییز آمد و گذشت و با شروع زمستان ، خاله به راستی بیمار و در بستر خوابید . این بار پدر و مادر به عیادت آمدند و باورشان براین بود که بیماری دارد خود را نشان می دهد و از من خواستند تا سهل انگاری را کنار بگذارم و از خاله بیشتر مراقبت کنم . تصمیم گرفته بودم که تا خوب شدن خاله کلاس را رها کنم و واقعا به پرستاری مشغول شوم که خاله و عمو مخالفت کردند و مرا واداشتند تا کار خود را انجام دهم . پسرخاله تا خوب شدن خاله وظیفه بردن من را به کلاس برشانه کشید و بازگشت به خودم محول شد که چندان هم نه سخت بود و نه آسان . با اتوبوس می رفتم و با اتوبوس هم برمی گشتم . روزهای اول یکی دو ایستگاه را اشتباه گرفته بودم که در دفعات بعد تکرار نشد . به جز خاله و عمو مشوق دیگری هم پیدا کرده بودم که پسرخاله بود و او هرروز وقتی مرا می رساند ، با جملاتی نظیر اینکه می دانم تو موفق می شوی . یا تو باید موفق شوی چون استحقاقش را داری . تشویقم می کرد و عزمم را راسخ تر می کرد . او بعد از آن نامه کذایی دیگر درخواستی مطرح نکرده بود و گرچه اقرار کرده بود که همان نامه کارساز بوده است اما چون مدتی گذشت ، فهمیدم که هرگز آن نامه به دست گیتی نرسیده است . پسرخاله داشت مرا به طرف کلاس می برد و باز هم تشویقم می کرد بی اختیار پرسیدم : جنگ در یازدهم نوامبر سال 1918 تمام شد یا هفده ؟ پسرخاله خندید و پرسید: خودت چه نظری داری؟ گفتم : به گمانم یازده درست باشد . سرفرود آورد و گفت : درست است . آیا ساعتش را هم می دانی ؟ سرتکان دادم واو گفت : درساعت یازده صبح . بعد بار دیگر خندید و گفت : به این دلیل به خاطرم مانده که هردو یازده هستند یازده صبح و یازدهم نوامبر . تو هم سعی کن موضوعات اینچنینی را به رمزی در حافظه ات جای دهی که فراموشت نشود. ایده پسرخاله را پذیرفتم و ملاکی برای تاریخها قرار دادم و از آن سود گرفتم . بیماری یک هفته ای خاله وقتی خوب شد بار دیگر همپای هم شدیم و بار دیگر مادر خوشحال از بهبودی خواهرش به دیدارمان آمد و این بار با گفتن جهیزیه عروس را به خانه اش بردند ، دلم را داغدار کرد و با ناباوری پرسیدم : یعنی همه را بردند ؟ پس چرا خبرم نکردید ؟ مادر نگاهی خیره برمن انداخت و لب به دندان گزید که یعنی خاموش ! خاله که پی به هیجانم برده بود ، گفت : الهام راست می گوید چرا خبرش نکردید. قاسمی می توانست یک روز جای الهام را بگیرد تا او ... مادر حرف خواهرش را با گفتن همه را دیده و چیز تازه ای نبود که بخواهد ببیند، قطع کرد و بار دیگر نگاهم کرد و من گفتم : حق با مادر است . یک لحظه فکر کردم که چیدن آنها می تواند سرگرم کننده باشد ولی چون به اخلاق الناز آگاهم می دانم چیدن هیچ کس را جز خودش قبول ندارد . خاله پرسید : به سلامتی عروسی چه زمان است ؟ که مادر گفت: گویا برنامه ها تغییر کرده و امید دیگر طاقت صبرکردن ندارد . گویا اواخر خرداد عقد می کنند و اواخر شهریورهم عروسی می گیرند . بی اختیار آه کشیدم که مادر گمان برد به خاطر جداشدن از الناز آه کشیده ام اما خود می دانستم بدترین زمان را آنها برای مراسم خود انتخاب کرده اند . وقتی مادر رفت به خاله گفتم : قرارشان سال دیگر بود . خاله خندید و گفت: خب سال دیگر هم هست . مگر نشنیدی خرداد سال دیگر . ما هنوز در زمستانیم . گفتم : می دانم اما می ترسم برگزاری امتحان با عقد و عروسی آنها یکی شود و نتوانم ... خاله گفت :فکر آن موقع را همان موقع می کنیم . یکسال زحمت را نباید به خاطر عقد و عروسی خراب کنی . حق با خاله بود اما ته دلم به خدا التماس کردم که با هم قرین نشوند ومن بتوانم در مراسم الناز شرکت کنم . هرچه به سال نو نزدیکتر می شدیم دلشوره و دلهره من هم بیشتر می شد و خود را آماده نبرد با حریف نمی دیدم . با آن که به زمستان رغبتی نداشتم اما دوست نداشتم که تمام شود و دلم می خواست بهار همچنان در انتظار باقی بماند .
پاسخ : مرا یاد آر | فهیمه رحیمی (تایپ) مرا یاد آر 1-6 یک شب وقتی در اتاقم راه می رفتم و تاریخ ادبیات دوره می کردم ، پسرخاله صدایم زد و چون از اتاق بیرون رفتم دیدم که غمگین و گرفته است . ایستادم تا خود لب به سخن باز کند که گفت: رفت . منظورش را نفهمیدم و پرسیدم کی ؟ نگاه افسرده اش را به چشمم دوخت و گفت : گیتی . پرسیدم : کجا رفت ؟ زیر لب گفت: قبرس . نمی دانم که قبرس را چه شنیدم که بی اختیار گفتم : اینکه غصه ندارد همین بغل است . آن چنان نگاهم کرد که برخود لرزیدم و پس از مدتها از نگاهش خواندم که مرا دیوانه می داند . او دیگر هیچ نگفت و به اتاقش رفت و در را هم پشت سرش بست تازه متوجه خبط و خطای خود شدم و هنگامیکه به اتاقم برگشتم از خود پرسیدم تو چه کلمه ای به گوشت خورد که گفتی همین بغل است . اما هرچه فکر کردم اسمی مترادف و مشابه اسم قبرس به ذهنم نرسید و به خود گفتم که حق داشت آنطور نگاهم کند . می بایست راهی برای جبران خطای خود پیدا می کردم اما او آن شب به بهانه سیر بودن سرسفره حاضرنشد و خاله با ایماء و اشاره به من حالی کرد که گیتی رفته و من هم به نشانه دانستن سر فرود آوردم . برای شروع سال نو و هنگام تحویل سال ، با خاله سفره هفت سین زیبایی تدارک دیدیم و خانه را زیبا آراستیم . پسرخاله ترجیح داد در تنهایی اتاقش شاهد ورود بهار باشد و من و عمو و خاله سه نفری در کنار سفره نشسته بودیم . عمو قرآن قرائت می کرد وخاله دعای تحویل سال را بلندبلند می خواند تا من هم تکرار کنم. وقتی سال تحویل شد ، عمو به ما تبریک گفت و از گلاب پاش در کف دستهایمان گلاب ریخت و سپس نقل بیدمشکی تعارفمان کرد . من صورت خاله را بوسیدم و به عمو هم تبریک گفتم و هنگامیکه هر یک برای انجام کار خود بلند شدیم در دلم گفتم آنهمه انتظار و تلاش فقط برای ساعتی بود . در دید و بازدیدهای فامیل خوشبختانه شرکت نداشتم و تنها زمانی که پدر و مادر به دیدن خاله و عمو آمدند حضورم ملموس شد . مادر پرسید : در اتاق چه می کنی که خاله ات مجبور است پذیرایی کند ؟ به جای من عمو گفت : تمام مسئولیت برشانه الهام است و ما از او ممنونیم . تشکر عمو موجب شد تا پدر بگوید کاری نکرده آنچه انجام داده وظیفه بوده . صحبتهای مردانه وقتی شروع شد مادر هم باتفاق خاله راهی آشپزخانه شد و من بار دیگر به اتاقم پناه برده بردم . در اتاق پسرخاله باز بود و هنگام وارد شدن به اتاق او را دیدم که کتاب دستش بود و داشت مطالعه می کرد . از این که بیش از چند دقیقه ای در کنار مادر و پدرم ننشسته و به عنوان کار عذرخواهی کرده و به اتاقش رفته بود ، دلم گرفت و به خود گفتم : همان بهتر که گیتی ترکش کرد و پی کار خود رفت . چه کسی حاضر است با این مرد مغرور و خشک زندگی کند ؟ به عمد در اتاقم را محکم بستم تا صدا رشته افکارش را از هم پاره نکند و دلم خنک شود . احساس کردم بر سر سفره غذا هم به اجبار حاضر شد و سکوتش حوصله سربر شده بود بطوریکه پدرم پرسید: چیه آقا کیان بی حوصله ای ؟ او به پدر نگاه کرد و لبخند زد اما هیچ نگفت و به جای او عمو گفت : تعطیلات بدون برنامه ریزی کسالت آور است . هرسال این چند روز را می رفتیم یک گوشه و کناری . اما امسال ... کیان ناآگاه گفت : غصه نخورید خستگی تان را الهام با قبولی اش برطرف می کند. خاله آه کوتاهی کشید و برای چند لحظه سکوتی عمیق حاکم شد و پدر بود که با پرسیدن قبولی ؟ قبولی چی؟ سکوت را شکست . عمو که پدرم را منتظر جواب دید خندید وگفت : ما داریم ...یعنی ما تصمیم گرفته ایم که ... من خود به یاری عمو رفتم و گفتم : راستش پدر این خانواده روی استعداد من شرط بندی کرده اند. مادر پرسید: استعداد؟ برای چی؟ گفتم: برای قبول شدن در دانشگاه . پسرخاله می گوید قبول می شوم و روی این باور با همه شرط بسته قرار است اگر قبول شوم پول کتابهای ترم را بپردازد . خاله که دید پدر عکس العملی از خود نشان نمی دهد ، خندید و گفت : من هم با کیان موافقم اما الهام و قاسمی زیاد خوشبین نیستند مگر نه قاسمی ؟ بنده ی خدا عمو که مجبور شد بازی را ادامه بدهد و بگوید نه صد در صد . من وقتی می بینم که خیلی ها برای رفتن به دانشگاه خودکشی می کنند و یکسره سرشان توی کتاب است باید به الهام که فقط به چندتا کتاب و جزوه بسنده کرده شک کنم . من قبول دارم که الهام باهوش و با استعداد است اما اینها برای وارد شدن به دانشگاه کافی نیست ، هست دوست عزیز؟ عمواز پدر جواب خواست و پدر گفت : چی بگم والله . اعتقاد من این است که خواستن ، توانستن است . کیان گفت : من به دختر خاله گفته ام با کمی اراده و پشتکار می توانی قبول شوی و حالا هم همین نظر را دارم نظر شما چیست آیا شما هم حاضرید شرط ببندید؟ پدر سرتکان داد و گفت : برای من چه قبول شود و یا نشود یکی است . خاله معترض پرسید : یعنی خوشحال نمی شودید اگر الهام قبول شود؟ پدرگفت : خودش می داند که اگر قبول هم شود نمی تواند ادامه بدهد پس... پسرخاله عصبی شد و پرسید : چرا نتواند ادامه بدهد . آیا شما این شانس را از اودریغ می کنید و اجازه می دهید استعدادش هدر رود ؟ پدر خندید و گفت : طوری صحبت می کنی انگاری که قبول شده و پشت در دانشگاه ایستاده . کیان شرمنده شد و سر بزیر انداخت و گفت : متاسفم . جسارت کردم ببخشید . اما من چون به قبولی الهام ایمان دارم ، گستاخی کردم و در امور شما دخالت کردم . پدر دست روی دست او گذاشت و گفت : حالا که تو اینقدر مطمئنی باشه . اگر الهام قبول شد حاضرم فرش زیر پایم راهم بفروشم و مخارج دانشگاه او را بدهم حالا راضی شدی ؟ عموگفت : الهام از این طایفه تنها دختری است که پایش به دانشگاه می رسد وهمه برای سربلندی خودمان حاضریم کمکش کنیم . بعد رو به من چشمک زد و گفت : تو فقط درس بخوان و رو سفیدمان کن . بقیه اش باما ! مادر آه کشید و رو به خاله گفت : من که هیچ امیدی ندارم . آخه الهام... پسرخاله به مادرم نگاهم کرد و جمله نا تمام او را با این جمله که الهام از همه با استعدادتر است و هیچ کس به گرد پایش نمی رسد تکمیل کرد . پدر رو به مادر کرد و گفت : وقتی کیان تصدیق می کند من و توباید ساکت باشیم. خاله گفت : برفرض هم قبول نشد ، خوب نشد که نشد . سال دیگر و باز هم سالهای دیگر . مهم این است که برای رسیدن به هدف تلاش کند . مادر با لحنی سرد و ناامید گفت : فرصت که زیاد دارد و کار دیگری هم ندارد که انجام دهد ، بیشیند و کتاب بخواند . پسرخاله که حوصله اش از حرفهای مایوس کننده مادر سر رفته بود بلند شد و گفت : خاله شما هم به جای امیدوار کردن آیه یاس می خوانید . باور کنید من هم اگر به جای الهام بودم و چنین روحیه های ناامید در کنارم بودند مهندسی که هیچ، حتی قادر به گرفتن دیپلم هم نبودم. پدر پرسید : حالا بگویید کی زمان دادن کنکور است . که عموگفت : دو ، سه ماه دیگر . پدر خندید و گفت: تا آن وقت خیلی مانده و نباید از حالا فکرمان را خراب کنیم . پسرخاله نگاهی عمیق به دیده ام انداخت و حس کردم که گفت حق داری دیوانه شوی . و بعد به اتاقش پناه برد . عمو برای استراحت پدرم را به اتاق برد و خاله و مادر هم برای شستن ظروف به آشپزخانه رفتند . وارد اتاقم می شدم که پسرخاله اسمم را صدا زد و چون نزدیک اتاقش ایستادم . گفت : - دختر خاله من خودم جزء افرادی هستم که با در منگنه گذاشتن فرزند برای قبولی دانشگاه مخالفم واین کار را غیراصولی و حتی غیرانسانی می دانم . اما ساعتی پیش با حرفهایی که زدم حس کردم که شما راد در تنگنا قرار دادم و از شما چیزی ورای توانتان خواسته ام . این است که حالا می گویم زیاد به حرفهایی که زدم توجه نکنید و به اعصابتان فشار نیاورید و به خود بقبولانید که این فقط یک تست است و دیگر هیچ . این درست نیست که ما از شما بخواهیم که بیشتر از توانتان تلاش کنید . منظورم این است که مهم نیست قبول بشوید یا نشوید . گفتم می فهمم و بخاطر دلسوزیتان ممنونم. وقتی برگشتم تا اول لیوانی آب بنوشم و بعد مطالعه را از سربگیرم از مقابل در اتاق که رد شدم شنیدم که عمو داشت می گفت : باورکن که دخترت هیچ اشکال روحی روانی ندارد و اگر کفش و لباس بخشیده فقط و فقط به خاطر رقت قلبش بوده و نه چیز دیگر . گمان کردم که عمو دارد ذهن پدرم را برای بعدها شستشو می دهد تا اگر موفق هم نشدم پدر و مادر به حساب دیوانگی ام نگذارند . آن شب وقتی به خواب رفتم ، به جای خواب کابوس دیدم . دیدم که در حال امتحان دادن هستم و نوک مدادم تا می آیم علامت بگذارم می شکند و هر لحظه از طول مدادم کم و کمتر می شود بطوریکه دیگر نمی توانم حتی لای دو انگشت نگهش دارم . دیدم که همه تند و تند مشغول نوشتن هستند و هنوزبرگه من خالی است . بی اختیار فریاد کشیدم یکی به من مداد بدهد که از صدای خودم از خواب پریدم و حتی بعد از بیداری هم هنوز ناباور بودم که بیدارم و به دنبال مداد می گشتم . خوشبختانه هیچ کس از صدایم بیدار نشده بود و بار دیگر وقتی دراز کشیدم از ترس اینکه نکند باز هم همان خواب به سراغم بیاید ساعتی بیدار ماندم و چه زمان خوابم برد را نمی دانم. در آموزشگاه فهمیدم که دیگران هم چون من دچار نگرانی و تشویش هستند و آنها هم به جای خواب کابوس می بینند . وقتی دانستم این مشکل تنها برای من نیست و دیگران هم به آن دچارند کمی خیالم آسوده شد و جوش دیوانگی را فراموش کردم . شبی که فردایش کنکور برگزار می شد ، پسرخاله من و خاله را به پارک برد و مجبورم کرد سوار بلند ترین تاب شوم و کشتی نوح را هم امتحان کنم . جیغ و فریادهایم دلش را نرم نکرد و تا وقت مقرر که دستگاه ایستاد من از ترس بر خود لرزیدم . وقتی بالاخره هیجانم فروکش کرد ، پسرخاله گفت: - دیدی ترس نداشت . تو چیزی را تجربه کردی که خیلی آدمها بیش از تو آن را تجربه کردند و شاید برای اولین بار هم همان کاری را کردند که تو کردی . اما برای بار دوم و سوم دیگر ترس اولیه را نداشتند . حالا به من بگو ترس از افتادن و نابود شدن سخت تر است یا کنکور فردا که خطر جانی هم ندارد؟ خندیدم و گفتم: آن بالا واقعا مرگ را به چشم دیدم و هر لحظه فکر می کردم به زمین پرت خواهم شد . کیان گفت : پس دیگر فکر فردا را نکن . بیا برویم بستنی بخوریم که به جای گلوی تو گلوی بی فریاد من خشک و خراشیده شده . پس از سالها پسرخاله کیان را آدم دیگری دیدم . مردی مهربان و خوشرفتار و بذله گو ، باورم نمی شد کسی که ته لیوان آبش را به صورتم پاشید کیان باشد . باور نمی کردم مردی که با من و خاله زیر درختهای کاج قدم می زد و همپای ما راه می آمد کیان باشد . او در سکوت و خموشی شب ما را از پارکی به پارک دیگر می برد و احساس خستگی نمی کرد . وقتی خاله پرسید: ساعت چند است ؟ او به من نگریست و پرسید : اگر خسته شدید برگردیم . عمو خواب بود که به خانه برگشتیم و کیان تازه به یاد آبپاشی حیاط و باغچه افتاد و رو به خاله گفت : شب خوبی است بیایید بنشینیم و لذت ببریم . خاله گفت:من خوابم می آید و می روم بخوابم . کیان پرسید : شما هم خوابتان می آید ؟ گفتم : چند دقیقه ای می نشینم . خوشحال شد و شیرآب را باز کرد . باغچه را که آبیاری کرد گفتم: پس درختها چی ؟ شیلنگ را به سوی درختها نشانه گرفت و تا جایی که خود خیس نشود آنها را خیس کرد. گفتم : عارل باشید . بقیه برگها هم همانقدر زیبا هستند که شما آنها را طراوت آب بخشیدید . گفت : خیس می شوم . گفتم: عیب ندارد . اما وجدانتان در عوض راحت می شود . کیان به حرفم گوش کرد و با باز کردن بیشتر شیر آب را به نوک درختان رساند و خودش سر تا پا خیس شد . وقتی شیر آب را بست قیافه اش خنده دار شده بود . اما به او نخندیدم و هنگامی که در کنارم روی پله نشست گفت:ببینید عدالت شما چه به روز لباسم آورد. گفتم: احساس آرامش نمی کنید ؟ خوب به برگها نگاه کنید . حس نمی کنید که مساوات را رعایت کرده اید و برگی به برگ دیگر فخر نمی تواند بفروشد و همه یکسانند؟! نگاهم کرد و گفت : این هم دیدگاهی است شاعرانه ! گفتم :خیلی وقت است که خواسته ام تشکر کنم از کسی که مرا باور دارد و بدون عینک نگاهم می کند . شاید همین ساده دیدن و صادقانه باور قلب را بر زبان آوردن بود که وادارم ساخت باورهای دیرینه ام را تغییر بدهم و نگاهی تازه پیدا کنم . نگاهی به این که چه هستم ؟ که هستم ؟ و از هست خود چه می خواهم . حالا دیگر می دانم که اگر روزی موفق شوم ، بعضی از کارهای خوب گذشته را دنبال خواهم کرد و به خشم مادر خواهم خندید . من حاصل تلاش پدر و مادر را به باد نخواهم داد . چه از این پس با حاصل دست رنج خود دلهایی را شاد و لبخند بر لبهایی می نشانم . دلم می خواهد آنقدر مداد و پاک کن و تراش برای بچه ها بخرم که مجبور نباشند زیر نیمکت ها و داخل جامیزی را بگردند تا مگر مداد و پاک کنی پیدا کنند و تکلیف شبشان را بنویسند . همشاگردی من وقتی مچش را هنگام گشتن زیر میزها گرفتم ، دستم را گرفت و گفت : من مداد ندارم تا مشق شبم را بنویسم . از همان موقع بود که دیوانه شدم و مداد و پاک کن و تراشم را به او بخشیدم و گفتم مال خودت باشد . اشک شادی بود یا خجالت نمی دانم . اما لبخندش روحم را از کلاس بیرون برد و هنگامی که برگشت من دیگر الهام گذشته نبودم . وقتی مادر مرا به باد کتک گرفت حس کردم پوستی شاید لایه ای دیگر بر پوستم نشست و من احساس درد نکردم . با همه بچگی می دانستم کسی هست که دوستم دارد و محافظتم می کند . پس شادی او را بر همه چیز ترجیح دادم و به کارم ادامه دادم . قسمت گنجشکها ، نان ریزشده و به گربه نحیف سهم گوشت کوبیده ام را بخشیدم و سیب و پرتقال به همان همشاگردی و ژاکت تنم نصیب دخترک کولی دوره گرد شد و کفش هایم روزی به پای کودکی و روزی به پای زنی که کودکی شیرخوار در بغل داشت . وقتی کتک و سرزنش سودی نبخشید ، دیوانه لقب گرفتم چرا که دایه ام به علت فوت کودک شیرخواره اش زنی شد دیوانه و هم او سینه بر دهان من گذاشته بود . با این واژه کم کم خو گرفتم و به آن عادت کردم . نه آن که فکر کنی از درجه تنبیهم کاسته شد نه ! اما به گمانم می رسید که دیگر من مقصر نیستم و ناله و استغاثه ها رو به آسمان بلند شد . وقتی امید در خانه مان را کوبید و وارد شد ، از لبخندی که به روی مادر و خواهرش زد فهمیدم که انتخاب شده ام . رفتند تا برگردند برای مراسم مهربران اما به گوش آنها رسانده بودند که در آن خانه دو دختر شبیه به هم زندگی می کنند که یکی عمه و دیگری برادرزاده، عمه عاقل و برادرزاده دیوانه . آنها به قول خود وفا کردند و برگشتند اما به جای بالا رفتن از پله در اتاق پایین نشستند و مهر بریدند . تازه فهمیدم که خوشحالی ام از یدک کشیدن این واژه کاذب بود و به یکباره حس کردم جوشنی سخت برتن دارم که قادر به درآوردن آن نیستم . لباسهای حریر و اطلسی ، لباسهای تور و پولک دوزی نصیب عمه شد و رخت و لباس کُدری و لباس چیت و کرباسی نصیب من که اگر بخشیدم آه و فغان کمتری از سینه مادر برخیزد . بعد خاله اومد و منو پشت چرخ خیاطی دید . خیاطخانه نرفته از روی مدل برای عروس پنج دست کت و دامن و پنج دست پیراهن شب و پنج تا بلوز حریر و ژرژت دوخته بودم و کلی هم ملافه و بقچه و رومتکایی . خاله دلش سوخت و پرسید : پس تو چی ؟ گفتم : برای دختری که تا عمرداره بیخ گیس مادرش مونده که تدارک نمی بینن. فکر می کنم خاله دلش سوخت وتصمیم گرفت هر طور شده این جوشن را از تنم خارج کنه . عمو هم اومد کمکش و یک وقت دیدم سه نفر شدند . پسرخاله بد اخم و عبوس هم دلش سوخته بود و می خواست کمکم کنه . حالا من اینجام و دارم پرچونگی می کنم تا پسرخاله بدونه من می فهمم و اگه این جوشن هم از تنم درنیاد به خاطر زحمتی که کشیدین ممنونم. فصل 4 وقت دادن امتحان هیچ دلشوره و اضطرابی نداشتم . همه حرفهای دلم را به پسرخاله گفته بودم و او به من گفته بود چه با جوشن و چه بدون جوشن تو برایمان عزیز و مهمی و قبولت داریم . همان دیشب آسوده شدم و باور کردم که آنها الهام را با همین محسنات خوب و بد قبول دارند شاید بابا هم با سکوت طولانی اش می خواست همین رو بگه اما بلد نبود از واژه استفاده کنه . وقتی اوراق جمع شد و بیرون اومدم به خاطر عرقی که روی پیشونی خاله جمع شده بود و توی نگاهش ترس و دلهره نشسته بود دلم سوخت و به خدا گفتم: به خاطر خاله ، به خاطر عمو و پسرخاله که کارش رو رها کرده و خودش رو رسونده به اونها رحم کن و دلشونو نشکون ! خاله بغلم کرد و پرسید : چطور بود؟ گفتم: سخت نبود ، آسون بود . با این حرفم اشک تو چشم خاله جمع شد و گفت : بقیه اش با خدا ! خسته نباشی! پسرخاله نوشابه خنک تعارفم کرد و گفت : بنوش ، تگری تگریه . خب چطور بود سخت بود ؟ گفتم : نه زیاد سخت نبود . گفت : دیگه فکرش را نکن . هرچی بود تموم شد . اما راستشو بگو دلم خیلی شور می زد و نتونستم طاقت بیارم و اومدم . خب حالا کجا بریم؟ بی اختیار گفتم : خونه ! اما نه ، خونه شما . می دونم که عمو نگران نشسته و منتظر ماست . خاله صورتم را بوسید و گفت : قربون تو که انقده مهربونی . وارد خونه که شدیم خاله گفت: مثل اینکه مهمون داریم ! کفش مادر و بابامو بیرون در هال دیدم و با شادی بچه گانه ای گفتم: مامان و بابام! نگاه بابام به چهره ام افتاد دیدم دستخوش احساس شد و برای این که اشکشو نبینم سرش را پایین انداخت . مادر را بغل کردم و صورتش را بوسیدم و بعد کمرویی را گذاشتم کنار و رفتم تو بغل بابام . بابام سرم را تو سینه اش گرفت و با صدای بمش گفت : خسته نباشی . از بغل بابا رفتم تو بغل عمو . اون هم پیشونیم رو بوسید و گفت: آخیش راحت شدم . مردم از بس شنیدم کَتَبَ ، کَتبا، کَتَبتُ. و تاریخ فیصله جنگ جهانی و قرارداد ترکمن چای و... به خانم گفتم خوب بود من هم شرکت می کردم . چه هرچه الهام خوانده من هم از بر شده ام . گفتم: متاسفم عمو. نمی دانستم صدایم آن قدر بلند است که شما را آزار می دهد . عمو خندید و گفت: شوخی کردم دختر جان . اما اقرار می کنم که این شنیدن های اجباری برای من هم بد نشد و دیروز در پارک کلی به دوستانم فضل فروشی کردم و از اقدامات ارزشمندی که میرزا تقی خان امیرکبیر به عنوان صدر اعظم ناصرالدین شاه به عمل آورد برایشان یک به یک اسم بردم و گفتم در سال 1266 ه . ق امیرکبیر بیمارستانی تاسیس کرد که چهل و هشت تخت داشت که در سال 4000 نفر بیمار را معالجه می کرد . و وقتی گفتم بودجه دارالفنون در سال اول تاسیس 7750 تومان و در سال 1307 سی هزار تومان بود چشم همه گشاد شده بود و ناباور به حرفهایم گوش می کردند . پس دیدی دختر جان ، بلند بلند خواندنت نه تنها بد نبود خیلی هم خوب بود و اطلاعاتم را افزایش داد. بعد بلند شد و پرسید : چه کسی شربت خنک می خواهد؟ عمو به انتظار جواب نایستاد و برای آوردن شربت رفت . پدر پرسید : اگر دیگر امتحان نداری برگرد خانه تا مراسم عقد الناز را برگزار کنیم . باید قدردان طایفه داماد باشیم که حاضر شدند مراسم را به خاطر تو عقب بیاندازند. خاله گفت : دخترمان را به شما قرض می دهیم تا پس از مراسم . اما بعد مجدد پس می گیریم . چون هنوز کار دارد . پدر متحیر نگاهش کرد و پرسید : باز هم امتحان دارد ؟ خاله خندید و گفت : حالا ، حالاها ، باید کنکور بدهد . در ثانی من هنوز خوب ، خوب نشده ام و به کمک الهام احتیاج دارم . رنگ خاله که در اثر خستگی و زیر آفتاب ماندن پریده به نظر می رسید ، پدر را قانع کرد و گفت : بیست و چهار ساعت کافی است . شما هم که تشریف دارید و الهام مواظبتان است . خاله گفت : می دانم و ممنونم که برایم دلسوزی می کنید ، اگر در دنیا یک شوهر خواهر با عاطفه و مهربان باشد آن را خدا نصیب من کرده و من از این بابت خدا را شاکرم . مادر معترض گفت : حرفت را پس بگیر خواهر. چرا از شوهرخواهر من نمی گویی که اگر از آصفی بالاتر نباشد کمتر هم نیست . عمو با تنگی از شربت و چند لیوان بیرون آمد و گفت : به این می گویند خواهر زن قدر شناس . بی خود نیست که قدیمی ها می گفتند نان زیر کباب بهتر از خود کباب است . کیان بلند شد و گفت : تا شما تعارفتان تمام شود من می روم و برمی گردم . در جواب سوال پدر که پرسید : کجا؟ خاله گفت : سرکار . کیان نگران کنکور بوده و نتوانسته طاقت بیاورد و آمد دنبال ما ! با رفتن کیان احساس کردم که جایش یکباره خالیست و دلم گرفت . ناهار را بدون آمدن او خوردیم و هنگام عصر وقتی من به اتفاق پدر و مادرم به خانه می رفتم او هنوز نیامده بود . به خاله گفتم : از پسرخاله هم تشکرکنید و هم خداحافظی . بگویید به خاطر همه چیز ممنونم . خاله صورتم را بوسید و گفت : وقتی برگشتی خودت حرفهایت را بگو ! هنگام برگشت به خانه هرسه ساکت بودیم و قدمهایمان را به آرامی برمی داشتیم. پدر اتومبیل نداشت و هنگامیکه سر خیابان رسیدیم به گمان اینکه باید سوار اتوبوس شویم به سوی ایستگاه می رفتم که پدر صدایم کرد ، بایست . دیدم که پدر قصد دارد با تاکسی ما را به خانه برساند و در دل خوشحال شدم . وقتی پدر به اولین اتومبیلی که توقف کرد گفت : دربست نارمک ! به مادر نگریستم و پرسیدم : چرا نارمک ؟ مادر گفت : می رویم لباس بخریم . دومین اتومبیل سوارمان کرد و پدر در جلو نشست و من و مادر در عقب . از مادر پرسیدم: چرا پدر سر کار نرفت؟ نگاهم کرد و گفت : دلشوره تو را داشت . دیشب هم من و هم پدرت برایت نماز خواندیم تا خدا به تو آرامش خیال بدهد و بتوانی بنویسی . حرفهای مادر آن قدر به دلم خوش نشست که بی اختیار دستش را گرفتم و در دستم فشردم . با رسیدن به مقصد و ایستادن پشت ویترین چند مغازه ، پدر گفت : انتخاب کن و تازه فهمیدم که برای من می خواهند خرید کنند . از مادر پرسیدم : پس شما چی ؟ گفت : من لباس دارم و قرار است یک دست هم از خاله ات به امانت بگیرم . یکشب که هزار شب نمی شود . آنها برایم خرید کردند و پدر هیچ خست از خود نشان نداد . کیف ، کفش، لباس ، مانتو و روسری . وقتی بار دیگر با دستهای پر سوار اتومبیل دربست شدیم ، احساس خوبی داشتم . آفتاب رنگ باخته و حضور شب و نسیم گهگاه چون قرص مسکنی جانم را آرامش بخشیده بود و به خودم گفتم هرگز امروز را فراموش نمی کنم و تا یادم نرفته باید در دفترم بنویسم . یاد دفتر ، به یادم آورد که هنوز پیش عمه است و از او تحویل نگرفته ام . با خود گفتم به محض ورود به خانه دفتر را می گیرم تا گمش نکرده . وقتی پدر کلید انداخت و داخل شدیم مادر به سرعت بالا رفت و به من هم اشاره کرد به دنبالش بروم . خانه ساکت بود و گویا کسی در خانه نبود . بی اختیار گفتم: مادر بزرگ ، الناز من آمدم. هیچ جواب و حرکتی نشنیدم و ندیدم . پدر گفت: نیستند اما برمی گردند . از پله ها که بالا رفتم گفتم: چقدر دلم برای خانه تنگ شده بود . پدر گفت : با رفتن تو و الناز شاید این خانه آرامش بگیرد . به طرف پدر چرخیدم تا با نگاه به صورتش بفهمم که جدی می گوید یا شوخی می کند . وقتی لبخند کمرنگی بر لبش دیدم جسور شدم و گفتم : خدا از دلتان بشنود! این بار لبخند پدر به خنده ای صدادار تبدیل شد و پرسید : مگر غیر از این است ؟ جواب ندادم چه هنوز وجودم از گرمای سینه اش که مرا به خود فشره بود آکنده بود . مادر گفت : لباسها را آویزان کن تا چروک نشده . هرکس هم که بالا آمد زود آنها را نشان نده تا از ریخت و قیافه بیفتد. پدر به طعنه گفت : منظور مادرت الناز است ! مادر با لحنی عصبی گفت: البته منظورم اوست . بهت که گفتم : آنقدر لباس با خود برد که به سختی در کمد جای گرفتند و دلش نیامد یک دست از آنها را برای الهام کنار بگذارد و بگوید این لباس یادگاری از من به الهام . اما دخترت تا چشمش به او می افتد هرچه دارد رو می کند و حاتم بخشی می کند . به خنده گفتم: لباس های من هیچوقت به تن الناز دیده نشده . مادر لطفا این روز و شب خوب را خراب نکن . مادر سکوت کرد و سفره انداخت و گفت : از یخچال شام را بگذار سر سفره . آنچه مادر به عنوان شام از آن اسم برده بود ، مواد اولیه سالاد بود که درون سفره گذاشتم و پدر به پوست کندن خیار مشغول شد . وقتی مادر هم نشست احساس کردم که چیزی در ظاهر او کم است و به هنگام جمع کردن سفره وقتی مادر خم شد تا خرده های نان را از مقابل پدر جمع کند بی اختیار پرسیدم: مادر زنجیرت کو ؟ مادر دست به طرف گلو برد و گفت : زنجیر پاره شده بود دادم جوشش بدهند . اما نگاه غمگینش حقیقت دیگری را بازگو می کردند . وقتی مادر چای ریخت و مقابلمان گذاشت ، گفتم : چه خانه سوت و کور شده . پس چرا نمی آیند ؟ مادر گفت : کار هر شبشان است و حسابی با آنها گرم گرفته اند . پدر خشمگین شد و رو به مادر گفت : به جای این حرفها از دخترت بپرس که چه بلایی سر خواهرت آمده؟ مادر گفت :خودم می دانم . همین امروز وقتی قسم اش دادم گفت که مبتلا به افت فشار خون شده و یکی دائم باید مراقبش باشد . پدر به من نگاه کرد و من در تایید حرف مادر سر فرود آوردم . مادر به صحبتش ادامه داد و گفت : امروز وقتی خواهرم قسم خورد که الهام نه تنها کم عقل و دیوانه نیست بلکه از خیلی از آدمها عاقلتر و با هوش تر است ، بر سرم کوبیدم و خود را لعنت کردم که چرا گذاشتم دیگران دخترمان را دیوانه بخوانند و بختش را سیاه کنند و خواستگار او را قر بزنند و دختر خودشان را غالب کنند . دیدم که پدر دارد از کوره درمی رود ، گفتم: مادر بس کن . من چند ماهی است که حالم خوب شده و مادربزرگ و دیگران بی تقصیرند . نمی خواهید دوباره دیوانه شوم؟ مادر متحیر نگاهم کرد و من ادامه دادم : دکتر خاله معالجه ام کرد و گفت اگر می خواهی خوب شوی باید درس بخوانی و سعی کنی گذشته را فراموش کنی ، اما شما با تکرار این حرفها دارید مرا برمی گردانید به جای اولم . مادر پریشان شد و گفت : مگه من چی گفتم؟ باشه ، باشه ؟ اصلا حرف گذشته را نمی زنم . پدر به صورتم خیره شد و لبخند به لب آورد و گویا گفت دستت درد نکند که به غائله پایان دادی . صدای در حیاط که بلند شد ، از جا جستم و از پنجره نگاه کردم که مادر بزرگ و عمه وارد شدند . سرم را بیرون بردم و گفتم : سلام عروس خانم ! از صدایم هر دو به بالا نگریستند و الناز با گفتن وای خدا الهام آمد ، چادر از سر برداشت و به طرف پله ها دوید . من هم به سوی او دویدم و هنگامیکه همدیگر را در آغوش کشیدیم ، گفتم : با وجود دفتر دیگر خیالت راحت شد و الهام ، بی الهام هان؟ به مویم چنگ زد و گفت : کدام دفتر؟ دفترکه پیش من نیست ! حرفش آب سردی بود که بر وجودم ریخت . می خواستم بپرسم پس کجاست ؟ اما او غافل از حال من با خوشحالی پرسید : کی آمدی ؟ حال خاله چطور است ؟ خیلی متاسفم شدم که شنیدم بیمار است و دکترها قطع امید کرده اند . حالا حالش چطور است ؟ گفتم: آنقدر پشت سر هم سوال می کنی که نمی دانم باید به کدامش جواب دهم. مادربزرگ پیش آمد و صورت یکدیگر را بوسیدیم و مادربزرگ گفت : دست خوش نیست گویا دارد تو آسمان پرواز می کند . هرسه خندیدیم و من به دنبال آنها وارد اتاق شدم و مادربزرگ ضمن تا کردن چادرها ، پرسید : خاله ات چطور است . بالاخره دکترها مرضش را تشخیص دادن؟ گفتم: شکرخدا حالش خیلی بهتر است . خاله فشارش پایین می آمد و ضعف می کرد . اما من با مراقبت و دارو ، بحمدالله حالا خیلی بهتر است . مادربزرگ الهی شکر گفت و افزود : وقتی پدرت گفت که باید عقد و عروسی را چند ماهی عقب بیندازیم تا تکلیف حال خاله مشخص شود ، بنده خداها قبول کردن و گفتن هروقت شما بفرمایید . حالا که میگی خطر رفع شده پس دیگر جای صبرکردن نیست . گفتم : به گمانم پدر هم برای همین خاطر مرا به خانه آورده تا زودتر مراسم انجام شود . مادربزرگ گفت : حالا از خودت بگو . توی این چند ماه که نبودی می بینم شکر خدا رنگ و رویت جا آمده و آب زیر پوستت رفته . گویا پرستاری به تو می سازه عمه خندید و گفت: مرغ و ماهی به نام مریض و به کام الهام! همه خندیدیم و مادر بزرگ که از اتاق خارج شد از الناز پرسیدم : منظورت از اینکه میگی دفتر دست من نیست چیه ؟ الناز گفت : وقتی داشتند جهیزیه می بردند ، ترسیدم که نکند دفترت گم شود این بود که آن را دادم دست زن داداش و گفتم امانت نگهش دارید و او هم گرفت و قایم کرد . پرسیدم : نگفتی که مال من است ؟ خندید و گفت : نه خاطرت جمع باشد . مادرت خیال می کند مال من است . گفتم: فردا صبح آن را از مادر پس بگیر . سرفرود آورد و گفت : باشه . خیالم کمی آسوده شد و بعد پرسیدم : خرید کرده اید ؟ سر فرود آورد و گفت : آره خیلی دلم می خواست تو هم موقع خرید با من بودی . اما داداش گفت امکانش نیست و من هم با عطیه رفتم . سه نفری رفتیم . من و عطیه و امید . اما زن داداش از آن روز با ما قهر کرده و تحویلمان نمی گیرد . گفتم : عیب نداره خودش آشتی می کند. گفت : نمی دونی چقدر تنهام و خدا ، خدا می کنم که این مراسم زودتر تمام شود و من از زخم زبان و گوشه و کنایه راحت شوم . گفتم: فکرش را نکن چند روز دیگر همه چی تمام می شود . پرسید : تو در آنجا چه کار می کردی ؟ با پسرخاله عنق ات چگونه کنار آمدی ؟ گفتم : به کار هم کاری نداشتیم و خوشبختانه مشکلی پیش نیامد . تازه من آنجا فرصت کردم درس بخوانم و کنکور بدهم . عمه اسم کنکور را که شنید متحیر پرسید : کنکور؟ تو کنکور دانشگاه دادی ؟ گفتم : آره اما خوش بین نیستم که قبول شوم . نمی دونی چندهزار نفر شرکت کرده بودند و شانس قبولی ام زیر صفراست . عمه که یقین داشت قبول نخواهم شد ، گفت : باز هم از بیکاری بهتر است . داداشم می داند؟ گفتم : آره . پرسید : مخالفت نکرد ؟ گفتم : نه ! چون او هم می داند که قبول نخواهم شد . عمه گفت : اما تو شانس داری . یکوقت هم دیدی الکی ، الکی قبول شدی . مثل مدرک دیپلم گرفتنت ! خندیدم و با ورود مادربزرگ ، عمه خوشحال این خبر را به مادربزرگ داد و نگاه او را هم متحیر کرد و او ناباور پرسید: پدرت می داند؟ که مجبور شدم حرفهایی که به عمه زدم برای او هم تکرار کنم . مادربزرگ با رنجیدگی گفت : حالا اگر من می خواستم الناز را بفرستم دانشگاه پدر و مادرت قشقرقی راه می انداختند که نگو و نپرس. گفتم: پدرم قبول کرد چون می دانست موفق نخواهم شد ! حالا خریدها را بدهید ببینم . الناز گفت : همه خانه امید است و قرار است روز پیش از عقد با طبق بیاورند . مادر امید می خواهد به رسم قدیم رفتار کند . از ته دل خندیدم و گفتم : چه بامزه ! بد نیست که گذشته تکرار شود . الناز گفت : چه فایده می آورند و بعد برمیگردانند تالار . چون عقد در آنجا برگزار می شود . پرسیدم : پس خونه ؟ الناز گفت : جا نداریم و بهتر دیدیم که در تالار عقد و جشن عقد یکجا برگزار شود . گفتم : فکر خوبی کردین . الناز بلند شد و گفت : اما حلقه ها پیش من است و می توانی ببینی . الناز رفت پشت پرده و مادربزرگ زیر گوشم گفت : مادرت با ما قهر کرده و حتی جواب سلام الناز را هم نمی دهد . دستش را گرفتم و گفتم : مادر تقصیر ندارد ، نگران حال خاله است . شما که می دانید مادرم فقط همین یک خواهر را دارد پس از رفتارش دلتان نگیرد . مادربزرگ گفت : به کی به کی قسم که سر نماز برایش دعا کردم تا حالش خوب شود و چراغ خانه اش روشن بماند . گفتم : شما زنی با خدا و متدین هستید و حتمی خدا صدایتان را شنید و دعایتان را مستجاب کرد که بحمدالله حال خاله خوب شد . وقتی الناز جعبه مخمل به دستم داد مادربزرگ رو به او گفت : سرویس طلایت را هم نشان بده . الناز یک بار دیگر پشت پرده رفت ومن در جعبه ها را باز کردم و با دیدن دو حلقه شبیه هم گفتم : چه خوب کردید ست هم گرفتید . جدیدا مد شده که حلقه عروس داماد شکل هم باشد . مادربزرگ حرفم را تصدیق کرد و عمه با جعبه مخملی بزرگتر از پشت پرده بیرون آمد و گفت : طلا را سنگین گرفتیم چون پشتوانه آینده است و اگر روزی خواستیم خانه بخریم، چیزی دستمان را بگیرد . رو به مادربزرگ گفتم : هنوز ازدواج نکرده دارد اقتصادی فکر می کند . مادربزرگ سر تکان داد و گفت : همه نازها و ریخت و پاش هاش مال مادر و پدر است . به شوهر که می رسند قانع و صرفه جو می شوند . نه این که فکر کنی تنها الناز اینطور است ؟ نه ! همه دختر ها همینطورند . تو هم مثل الناز بیشتر به جیب شوهرت فکر می کنی تا جیب پدرت . گفتم : شما دعا کنید من قبول شوم کاری خواهم کرد که یک قران پدر خرجم نکند. مادربزرگ حرفم را به حساب کم عقلی ام گذاشت و فقط خندید . * * * * *
پاسخ : مرا یاد آر | فهیمه رحیمی (تایپ) مرا یاد آر 4-2 کارت دعوتها سریع میان دو طایفه پخش شد و همانطور که خواسته مادر امید بود وسایل عقد در چندین طبق در میان دود اسپند به خانه آورده شد و همسایه ها برای دیدن درحیاط خانه اجتماع کردند . من درحیاط دیدم که مادرم از گوشه پرده به حیاط و خنچه ها نگاه می کند و از آمدن به پایین امتناع می کند . آرام بالا رفتم و پشت پرده غافلگیرش کردم و پرسیدم : چرا پایین نمی آیید ؟ مادر گفت : من کاری ندارم . وقتی به وجودم نیاز داشتند عروسشان بودم اما به وقت خرید یک تعارف خشک خالی هم نکردن . گفتم : مادر ترا به خدا بس کن امروزه دیگه کسی به دنبال عروس و داماد راه نمی افته . نمی خواهید همسایه ها فکر کنند که شما دارید حسودی می کنید . مادر پرخاشجو پرسید : حسودی ؟ به چی حسودی کنم ؟ گفتم : به این که من مانده ام اما عمه ام دارد عروس می شود . همسایه ها که نمی دانند شما از چه بابت رنجیده اید . لطفا برای حفظ آبروی من هم که شده پایین بیایید . بهتر است چند تا تنگ شربت درست کنید و به همسایه ها تعارف کنید که گمان کنند شما داشتید شربت درست می کردید . خواهش می کنم مامان ، به خاطر من، به خاطر الناز که می دانم مثل من دوستش دارید . گویا مادرم را توانسته بودم مجاب کنم چون به سمت یخچال رفت و ضمن برداشتن شربت به لیمو گفت : من اگر عروس بدی بودم وقتی عمه ات دفتر عشق و عاشقی اش را به دستم داد ، می توانستم نشان امید و خانواده او بدهم و بگویم دختری که انتخاب کرده اید اهل و صالح نیست . اما به جای اینکار یواشکی آن را سوزاندم تا مادربزرگت هم نفهمد چه دختری بزرگ کرده . هاج و واج چشم به دهان مادر دوختم و پرسیدم : با دفتر چه کردید ؟ که مادر جملات را تکرار کرد و در آخر گفت : خاکسترش را هم ریختم توی توالت تا کسی نفهمد . حس کردم اتاق پیش چشمم سیاه و تاریک شد و همان جا کنار یخچال از پا درآمدم . وقتی چشم باز کردم الناز سرم را در دامنش گرفته بود و مادربزرگ ازکاسه به صورتم شتک آب می زد . عمه پرسید : چت شد ؟ گفتم : سرم گیج رفت . مادربزرگ گفت : خسته ای . چند ماه بدون استراحت پرستاری کردی معلوم است که قوایت تحلیل می رود . مادر که گمان می کرد در حرف مادربزرگ کنایه ای نهفته درصدد دفاع برآمد و گفت : شکر خدا خواهرم هم شوهر دلسوز دارد و هم پسر دلسوز . اگر الهام فقط پرستاری کرده بود فرصت درس خواندن پیدا نمی کرد . بلند شدم و با بغضی که در گلویم نشسته بود با صدایی فریادگونه گفتم : بس کنید. چه غلطی کردم برگشتم . مادر کوتاه آمد و مادربزرگ با گفتن بروم در حیاط را ببندم پایین رفت . عمه از خلوتی اتاق استفاده کرد و گفت : تو که حالت خوب بود چه شد که از حال رفتی ؟ گفتم : دفترم ! عمه نگران پرسید : دفترت چی شده ؟ گفتم : مادرم به گمان اینکه دفتر مال توست و نوشته ها عاشقانه است آنها را سوزانده تا به دست امید و خانواده او نیفتد . عمه سیلی به صورت زد و گفت : خدا مرگم بده الهام ، من ... من ... عمه به گریه افتاد و من دستش راگرفتم و گفتم : گریه نکن کاری است که شده . عمه گفت : تقصیر من است . اگر دفتر را نداده بودم زن داداش آن را نمی سوزاند. وای الهام اگه بدونی چقدر امید از نوشته های تو خوشش آمده بود و به من می گفت الناز بعضی از این قطعات را باید بدم با خط خوش بنویسن و مثل تابلو تو اتاقمون بزنیم . حالا من هم نمی دونم به امید چی باید بگم . هر دو سکوت کرده بودیم و در غم از دست رفتن دفتر به سوک نشسته بودیم . وقتی مادربزرگ الناز را صدا زد ، او گویی منتظر چنین فرصتی بود با شتاب بلند شد و از پله ها پایین رفت . با خودم فکر کردم ناراحتی عمه بیشتر به حال خودش بود تا از دست رفتن دفتر من . وقتی با مادر غذا می خوردم پرسیدم : مامان راستی راستی دفتر را سوزاندی ؟ مادر پرسید : مگه دفتر مال تو بود ؟ خبطی که مرتکب شده بودم را نمی دانستم چگونه اصلاح کنم و به ناچار گفتم : شما بارها و بارها این دفتر را دست من دیده بودید که داشتم می نوشتم . چطور متوجه نشدید که دفتر مال من است و مال عمه نیست ؟ مادر پرسید : اگر مال تو بود دست عمه ات چه می کرد ؟ گفتم : داده بودم تا وقتی خانه و پیش او نیستم بخواند و حوصله اش سر نرود . آیا شما تابحال از زبان من جمله ای عاشقانه شنیده اید که می گویید آن دفتر عاشقانه بود و سوزاندید ؟ مادر گفت : جملاتش عاشقانه بود و من گمان کردم که عمه ات ... گفتم : قبول کنید که امانتدار خوبی نیستید و نتوانستید چیزی که به شما سپرده شده بود را حفظ کنید . اون دفتر حاصل چند سال زحمت من بود و در واقع تنها دلگرمی ام که به آتش کشیدید. مادر گفت : چون تو را می شناسم و می دانم که اهل و سربراهی دفتر را بهت پس می دهم فقط به یک شرط و آن این که دیگر به دست عمه ات ندهی . چون او حتما برای امید خواهد خواند و به حساب خودش خواهد گذاشت . به دهان بازمانده و نگاه متعجبم خندید و گفت : دفترت صحیح و سالم است و آن را نسوزانده ام . آن چنان از جا پریدم و از سفره گذشتم تا در آغوشش بگیرم که پایم به کاسه آبدوغ اصابت کرد و آن را وسط سفره ریخت . اما مهم نبود و بوسه های پیاپی ام بر سر و چشم مادر اجازه نداد که خشم مادر برانگیخته شود و هردو با قاشق آبدوغ را از سر سفره به کاسه برگرداندیم و با لذت هم خوردیم . وقتی مادر دفترم را به دستم داد آن را بوسیدم و بر سینه فشردم و نگاهی اجمالی به صفحات کردم تا مطمئن شوم صحیح و برگی پاره نشده است . مادر کنارم نشست و با لحنی دلسوز پرسید : - از کیان برایم بگو . در این مدت حرفی ، حرکتی نکرد که برساند به تو علاقه مند شده؟ با صدا خندیدم و پرسیدم : کیان ؟ نه بابا! اون دلش جای دیگری بند است و انگاری من در آن خانه وجود ندارم . مادر گفت : می دانم . اما شنیدم که دختره رفته خارج و دیگر برنمی گردد . وقتی آن روز آنطور از تو دفاع می کرد پیش خودم فکر کردم که شاید نظری به تو پیدا کرده باشد. سرتکان دادم و به شوخی گفتم : پسرخاله آنقدر بداخم و عبوس است که هیچ دختری تاب نمی آورد و فرار می کند . مادر آه کشید و گفت : اما ای کاش تا خواهرم زنده است او برای خود کاری بکند که حسرت به دل مادرش نگذارد . با تعجب پرسیدم : مگر خاله مردنی است ؟ مادر با بغض گفت : عمر دست خداست اما اینطور که معلوم است حالش هیچ خوب نیست . گفتم : اتفاقا برعکس . حال خاله روزبروز دارد بهتر می شود و وقتی دکترش گفته که جای نگرانی نیست ، یعنی نیست . مادر گفت : خیلی از دکترها بیماری را از مریض پنهان می کنند تا روحیه اش خراب نشود . نمی بینی شوهرش چگونه مثل پروانه دورش می چرخد و هوای او را دارد ؟ گفتم : عمو همیشه رفتارش همینطور بود و تازگی ندارد . هرسال که من مهمانشان می شوم دیده ام که عمو پا به پای خاله زحمت می کشد . چه در آن موقع که سر کار بود و چه در این دو ، سه ساله که عمو بازنشسته و خانه نشین شده است . باور کنید مادر بیماری خاله اصلا مهم نیست ، جای نگرانی وجود ندارد . مادر ناباور با گفتن خدا کنه همینطور که تو می گی باشه ، پرسید اگه نتیجه اعلان شد و تو قبول شده بودی می خواهی چیکار کنی ؟ گفتم : می روم درس بخوانم تا به همه آنهایی که مرا دیوانه خواندند دهن کجی کرده باشم . می خوام فکر ازدواج و از این حرفها را از سرم بیرون کنم و تنها به گرفتن مدرک فکر کنم . می دونی مامان نه در فامیل شما و نه در فامیل بابام هنوز هیچ دختری پاش به دانشگاه نرسیده و اگه پای من برسه ، می دونی چقدر برای شما و بابام کسب آبرو می شه . همه به هم می گن ببین این دختر آقا و خانم آصفی خلیلیه که لیسانس حقوق گرفته و وکیل شده . اونوقت کار می کنم و یک خونه شیک و بزرگ مثل مال خاله براتون می خرم و یه اتومبیل هم برای بابا که انقده تو صف اتوبوس این پا اون پا نکنه و شما بشینی بغل دستش و بیای دادگستری دنبالم . مادر نگران پرسید : برای چی دادگستری ؟ گفتم : خوب وقتی وکیل بشم باید اون جا کار کنم تا بعد کم کم برای خودم یک دفتر شیک و پیک دائر کنم و روی تابلوش می دم بنویسند « الهام آصفی خلیلی وکیل پایه یک دادگستری » . مادر که پا به پای من با رویاهام جلو آمده بود آن قدر این رویا را باور کرد که گفت: طبقه اول بگیر . چون پاهام نمی تونه پله های زیاد رو تحمل کنه . خودتم مواظب باش پله های دادگستری خیلی زیاده . خندیدم و گفتم : باشه مامان مواظبم فقط شما برام دعا کن قبول بشم . مادر که گویی از خواب بیدار شده باشه تکان خورد و پرسید : بابات ؟ با بابات چیکار کنیم ؟ گفتم : عمو قول داده که موافقت بابا رو بگیره . خاله و عمو و کیان خیلی امیدوارند ! مادر گفت : آره هم من دیدم و هم پدرت . اما از مادربزرگت می ترسم . می ترسم بیخ کوش بابات بخونه و ... گفتم : نه مامان . مادربزرگ این کارو نمی کنه . چون می خوام از مادربزرگ خواهش کنم که با بابا صحبت کنه و راضیش کنه . مادر از سر ناباوری چند بار سر تکان داد و گفت : من که چشمم آب نمی خوره . اگر در بیشتر اوقات حق را به مادربزرگ داده و جانب او را گرفته بودم در این مورد می دانستم که حق با مادر است و نخواهد گذاشت قدم به دانشگاه بگذارم . پس می بایست او را به هر طریق ممکن رام و به جبهه خود بیاورم . فردای آن روز وقتی به دنبال عمه آمدند تا او را برای اصلاح به آرایشگاه ببرند ، مادر اجازه نداد با الناز همراه شوم و مادربزرگ را رنجاند . کنار مادربزرگ نشستم و گفتم : مادر هیچوقت مرا دوست نداشت و همیشه فقط توی سرم زده و مرا کوچک و خوار کرده . چه می شد اگر من همراه الناز می رفتم ؟ به من می گه تو می ری آرایشگاه و آبروی عمه ات رو می بری . آخه این شد حرف ؟ من چکار می کنم که مادر خیال می کنه که آبروی الناز را پیش طایفه شوهرش می برم ؟ کلام من اخم مادربزرگ را از هم باز کرد و با گمان اینکه مادر آبروداری کرده لبخند زد و گفت : عیب نداره انشاءالله عروسی خودت . گفتم : ای بابا مادر بزرگ شما هم که فقط بلدید دلم را خوش کنید . چه کسی حاضر است به خواستگاریم بیاید ؟ من نه زیبایی عمه را دارم و نه عقل و معاش او را . می ترسم وارد دانشگاه هم شوم و بعد از چند مدت بگویند خانم شما اخراجید اینجا جای شما نیست . برگردم بیخ گیس مادرم . خاله می گه اگه قبول شدی امتحان کن . اما بابا و مادرم می گن آبروریزی می شه و نباید امتحان کنی . مادربزرگ پرسید : یعنی چی اخراج می کنن ؟ گفتم : خوب اگه ببینن یک دانشجو خل وضعه و رفتارش طبیعی نیست اخراجش می کنن و دیگه نمی تونه درس بخونه . مادربزرگ گفت : آدم که سرخود نمی تونه بگه تو خل وضعی و نباید درس بخونی . این رو اون ها باید بگن . گفتم : من هم همینو می گم . اما کو گوش شنوا . مادربزرگ گفت : غصه نخور خودم با بابات حرف می زنم و راضیش می کنم . بگو به مادرت بگو ناهار بیاد پایین پیش من . وقتی صورت مادربزرگ رو بوسیدم آه کشید و گفت : چی می شد اگه تو هم مثل الناز بودی ؟! به مادر جریان را گفتم و او از خنده ریسه رفت و گفت : حق با خواهرم بود که گفت تو هم زیرکی و هم باهوش . گفتم : یکی دو ماهی اگر باز هم دیوان باشم ضرر نمی بینم تا وقتی که وارد دانشگاه شوم ، آن وقت خودبخود همه می فهمند که اشتباه کرده اند . مادرگفت : باشه هرچی تو بگی . مادر از خوب شدنم آنقدر خوشحال و ذوق زده بود که گویی خداوند تازه اولادی سالم و عاقل به او عطا کرده و می ترسید خوشحالی اش به سوک و ماتم تبدیل شود و دلش می خواست حتی موقتا احساس خود را حفظ و از آن لذت ببرد . وقتی پایین می رفت پرسید : تو خوبی ؟ گفتم : خوب ، خوب . و مادر با گفتن الهی شکر پایین رفت . * * * * * به هنگام عقد عمه ، مادر اجازه داد به آرایشگاه بروم و خانم آرایشگر وقتی من و الناز را دید ، پرسید : شما با هم دوقلو هستید ؟ گفتم : نه . و عمه بلا فاصله گفت : من عمه الهام هستم . خانم آرایشگر به رویم خندید و عطیه پرسید : شنیده ام که کنکور دادی درست است ؟ گفتم : بله ، اما به قبولی ام زیاد امیدوار نیستم . خانم آرایشگر رو به همکار خود کرد و گفت : رضای من هم کنکور داد و از سخت بودن سوالات شکایت می کرد . شما چی شما هم قبول دارید که سوالات سخت بود ؟ گفتم : بستگی به رشته دارد . او گفت : پسرم رشته اش ریاضی فیزیک است . خندیدم و گفتم : پس حق با پسر شماست . سیخ بیگودی به پوست سر عمه اصابت کرد و صدای آخ او را درآورد . وقتی زیر سشوار نشست ، صدای باد گرم گوشهایش را پر کرد و با آوایی بلند به گمان اینکه دارد آرام صحبت می کند رو به من پرسید : از قطعه هایت چیزی به یادت نمانده . تو رو خدا فکر کن ! دست بر بینی گذاشتم که هیس . اما او کمی صدایش را پایین آورد و گفت : الهام جان تا خانه خاله ات نرفتی فکری برایم بکن . نگاه عطیه آنچنان بهت آور بود که خنده ام گرفت . بلند شدم و این بار خانم آرایشگر را مبهوت کردم . رفتم به طرف سشوار و گوشی را از گوشش برداشتم و گفتم : خفه شو ، حرف نزن . صدایت تا خیابان رفت . عمه بیچاره تازه فهمید و با نگاهی به چهره عطیه فهمید که کار را خراب کرده است و از آینه به او نگریستم و دیدم که چیزی نمانده گریه کند . وقتی من وعطیه هم زیر سشوار نشستیم به این فکر کردم که چگونه می توانم شک عطیه را برطرف کنم . عمه زودتر از ما از زیر سشوار خارج شد و خانم آرایشگر او را به اتاق دیگری برد تا صورتش را آرایش کند و ما تا اتمام کار او حق دیدن عروس را نداشتیم . وقتی من وعطیه موهایمان خشک شد ، دو دستیار خانم آرایشگر به آرایش موهایمان مشغول شدند . صندلیهایمان نزدیک به هم بود و عطیه مایل بود موهایش در بالا و به شکل گل آرایش شود و من ترجیح دادم فقط شانه شود . وقتی از روی صندلی بلند شدم کنار عطیه ایستادم تا زیبا شدنش را نگاه کنم . او پرسید : موضوع قطعه چیست . آیا دفتری که الناز قطعه هایش را برایم خواند مال تو بود ؟ خود را متعجب نشان دادم و پرسیدم : مال من ؟ من اگه می توانستم به خوبی الناز بنویسم دیگر غصه ای نداشتم . پرسید : پس چرا التماس کرد تا خانه خاله تان نرفتی ، برایش فکری بکنی . گفتم : هان ، حالا متوجه شدم . من برای خودم... اما نه ! اینجا نه وقتی داشتیم برمی گشتیم برایت توضیح می دهم . اما این را بدان من از الناز قرض گرفتم فقط همین ! عطیه که از منظورم چیزی نفهمیده بود به گمانم پراکنده گویی ام مجابش کرد که من دارم چیزی را از خانواده ام پنهان می کنم . با تمام شدن کار عروس وآمدن داماد ما فرصت نکردیم با هم گفتگو کنیم و در سالن عقد در فرصتی به الناز گفتم: به امید می گویی که دفترت را به امانت به من داده بودی و مادرم اشتباها آنها را سوزانده و خود را راحت کن . به عطیه هم بگو که من عاشق از برکردن قطعات تو بوده ام از من خواسته ای چند تا را که از بردارم بگویم تا دست کم دو، سه تا، از یادگارهایش را داشته باشد . الناز به رویم خندید و من با سنگینی بار دروغ کناری ایستادم و شاهد عقد آنها شدم . آخر شب وقتی به اتفاق خانواده خاله به سوی خانه شان حرکت می کردم آن قدر خسته بودم که چشم برهم گذاشتم تا بعضی از وقایع از جمله نگاه خریدارانه عمه امید را فراموش کنم اما گوشهایم می شنید وقتی که خاله از کیان پرسید : خواهر امید را دیدی ؟ به نظر دختر بدی نمی آمد ودیدی چه چشمهای قشنگی داشت ؟ زیرلب گفتم : رنگ چشمش سبز نیست لنز گذاشته بود . کیان با صدای بلند خندید و گفت : گلدسته ای که روی سرش گذاشته بود چی آنهم مصنوعی بود ؟ گفتم : نه طبیعی بود . خاله ناراضی گفت : خدا کند اخلاق آدم ها خوب باشد و اهل زندگی کردن باشند . زیبایی ملاک نیست . عمو گفت : پس چرا اول به حسن جمالش اشاره کردی ؟ خاله گفت : چون به خوبی او را می شناسم این بود که به زیبایی اش اشاره کردم. گفتم : دختر خوبی است و نظر الناز در مورد او این است وگرنه من هم شناختی ندارم . کیان با لحنی خونسرد و بی تفاوت گفت : خدا به پدر و مادرش ببخشد . و سکوت کرد . هنوز لباسهایمان را تغییر نداده بودیم که تلفن زنگ زد و خاله گوشی را برداشت . چند دقیقه ای به تعارف مشغول بود که فهمیدم تماس از جانب مادر است اما با تعجب که چرا چنین زود تماس گرفته و چه اتفاقی ممکن است روی داده باشد وادارم کرد بنشینم و به اتاقم نروم . وقتی خاله با خوشحالی پرسید : راست می گی آبجی ؟ یقین کردم که اتفاقی رخ داده آن هم از نوع شادش و کمی آرامش پیدا کردم . منتظر شدم تا مکالمه تمام شد و پرسیدم : چی شده خاله ؟ خاله نگاه شوخش را به رویم انداخت و گفت : هنوز پا به دانشگاه نگذاشته خواستگاران ردیف شده اند . الهام گویا دارد برگ تو هم برنده می شود و اگر می خواهی کامل ، کامل رای همه تغییر کند باید در جواب خواستگاران بگویی که درس و دانشگاه را ترجیح می دهی و آمادگی ازدواج را نداری . می دانی این حرف باعث می شود که همه این فکر را که تو از ذوق بال درآورده ای را فراموش کنند و کمی اندیشه کنند نه به این که تو بی عقلی بلکه برعکس به دانایی ات فکر کنند و بدانند که در مورد تو چه اندیشه ای نادرستی داشته اند . خندیم و گفتم : خاله خوشحالم که نظر من و شما یکی است . چون به راستی هم آمادگی ندارم ! خاله چینی بر پیشانی انداخت و گفت : بیخود ! ما می خواهیم اینطور وانمود کنیم تا یک وقت گمان نکنند از هول حلیم افتاده ایم توی دیگ حلیم ! آنها باید چند بار بیایند و بروند . تا آن وقت هم نتیجه کنکور مشخص شده و اگر موافق نبودی ، خواهرم باید عنوان کند که توانسته است تو را قانع کند و بعد بساط خواستگاری را راه بیندازد . در آن صورت وجهه تو چند برابر می شود . به نگاه متحیرم خندید و گفت : بسپار به من و خودت را آسوده کن . من می دانم که چه باید بکنم . داماد خوب را نباید از دست داد . مادرت می گفت که داماد وارد کننده قطعات کامپیوتر است و کلی درآمد دارد . پرسیدم : مادر از کجا می داند ؟ خاله گفت : از مادر داماد شنیده ! پرسیدم : چرا به خواستگاری عطیه نرفته اند ؟ شانه بالا انداخت به نشانه ندانستن و بعد فکر و نظر خود را با گفتن شاید از ازدواج فامیلی می ترسند، بیان کرد . وقتی به اتاقم رفتم به خود گفتم : خاله هیچ وقت مرا برای کیان خواستگاری نخواهد کرد چه اگر عاقل بودنم را پذیرفته باشد از ژن فامیلی می ترسد و با این حرفش مقابل هر احتمالم را سد کرد . از خود پرسیدم : غمگینی ؟ به خود پاسخ دادم : نه ! اما نمی دانم چرا تا نزدیک سحر خواب به چشمانم نیامد . بی هیچ بهانه ای دلم گرفته بود و بی حوصله دوست داشتم گریه کنم . گاهی از یاد می بردم که دفترم به دست شعله های آتش نسوخته و دلم برای از دست رفتن خاطراتم چنان می سوخت که می خواستم های های گریه کنم و با یادآوری گذشت مادر قلبم چنان مالامال از امید می شد که چون کودکان با اسباب بازی خود ، دفتر را بر سینه می فشردم و باز هم آه می کشیدم . خاله پرسید : الهام بی حوصله ای ؟ سر فرود آوردم و تایید کردم . خندید و گفت : می دونم به چی فکر می کنی . حضور خواستگار فکر هر دختری را به هم می ریزد و پریشان می کند . تو اونو دیدیدی؟ پرسیدم : کی و ؟ لبخندش معنی دار شد و پرسید : آقای دامادو ؟ گفتم : نه ! پرسید : یعنی هیچ وقت ؟ نگاهش کردم و گفتم: هیچ وقت! از سر افسوس سر تکان داد و با گفتن حیف شد ، اگر دیده بودی می تونستیم لااقل در مورد ظاهرش با هم حرف بزنیم . بی حوصله تر گفتم : خاله لطفا ! گفت : باشه ، باشه هیچی نمی گم . دیشب نصف شب بود اومدم بیرون برم آّ ب بخورم دیدم چراغ اتاقت روشنه . داری باز هم درس می خونی ؟ گفتم : نه اما خوابم نمی برد و مجبور شدم چراغ روشن کنم . خاله خندید و گفت : برایم جالب شد چون دیدم چراغ اتاق کیان هم روشن شد . اما هیچ حرکت و جنبشی شنیده نشد . با خودم گفتم دو جوان در بن بست . به گمانم کیان داشت با خود کلنجار می رفت که قبول کند یا اینکه باز هم صبرکند شاید گیتی برگردد . اگر از من بپرسد می گم صبر نکن و هر چه زودتر ازدواج کن . صبر کردن و چشم به راه کسی ماندن که احتمال بازآمدنش صفر است ، عاقلانه نیست و روزهای جوانی از دست دادن است . در این مدت نه نامه ای ، نه تلفنی ! به انتظار مجهول نباید نشست . بی اختیار گفتم : اگر عاشق کیان باشد برمی گردد . خاله معترض گفت : اگر عاشق بود می ماند و مقاومت می کرد . خاله بناگه دو مشت خود را جلویم گرفت و گفت : گل یا پوچ . به یکی از مشتها اشاره کردم و خاله وقتی انگشتانش را باز کرد خندید و گفت : تو قبولی . میان دو انگشت خاله هسته گیلاسی بود . توی دفترم نوشتم : « نباید بگذارم که روزهایم را صفحات تقویم معین کند و بنویسد امروز هم به انتظار گذشت . من روزهایم را پربار خواهم کرد تا هر صفحه جای برای نوشتن کم بیاورم . می جوشم ، می خروشم و جریان می یابم تا کسالت مرداب را به خود نگیرم و راه را بر آههای اندوهبار خواهم بست . » * * * * *
پاسخ : مرا یاد آر | فهیمه رحیمی (تایپ) را یار آر 4-3 به پسرخاله گفتم : تاثیر آفتاب سوزان است یا به انتظار نشستن که بیقرارم کرده و راستی ، راستی تا دیوانگی گامی فاصله ندارم . می خواهم کاری کنم اما نمی دانم چه کاری . به تمسخر گفت : خیاطی . پرسیدم : خیاطی ؟ گفت : پنج دست کت و دامن ، پنج تا لباس شب و پنج تا بلوز حریر و ژرژت . بعد هم بقچه و ملافه و رو متکایی . می دانی همه اینها چقدر وقت گیر است ؟ به نگاه متحیرم خندید و گفت : شاید باور نداری که داری عروس می شوی ؟ داماد مرد زیبایی ست ! زیر لب گفتم : ندیدمش ! محکم و قاطع گفت : اما من دیدمش و اگر تو هم ببینی بی درنگ جواب مثبت می دهی . جالب است که اسمهایتان هم به هم می آید . ابراهیم و الهام . از حق هم نگذریم بهتر از امید است و شنیده ام پولدارتر . گفتم : آمادگی ندارم . به صدا خندید و گفت : حرفهای مادر را قبول کرده ای و می خواهی دل داماد را بلرزانی ؟ گفتم : حرف خودم هم همین است . با چهره ای ناباور چند بار سر بالا و پایین کرد و گفت : هان بله ، بله . تو گفتی و من هم باور کردم . گفتم : مهم نیست . خودم باور دارم . این بار نگاهش را به دیده ام زل زد و پرسید : چرا ؟ گفتم : دانشگاه . پرسید : فقط دانشگاه ؟ سر به زیر انداختم و گفتم : فقط دانشگاه ! پرسید : اگر قبول کرد ؟ گفتم : نخواهد کرد . گفت : حالا اگر قبول کرد ؟ گفتم : نمی دونم . از روی مبل بلند شد و همان طور که می رفت گفت : پس تا فرصت داری یک لباس را شروع کن ! شب وقتی به خانه برگشت با شادی رو به خاله گفت : پارچه خریده ام برای عروس خانم . نه با سلیقه خودم با سلیقه بزاز . خاله شگفت زده پرسید : برای الهام ؟ پسرخاله گفت : نباید از الناز کم بیاورد . باز هم خواهم خرید البته حالا تابستانی و بعد پارچه زمستانی . خاله که هنوز در بهت بود ، یک نگاه به من داشت و یک نگاه به کیان . کیان پرسید : چیه اشتباه کردم و نمی بایست خرید می کردم ؟ خاله هیجان خود را مهار کرد و با گفتن چرا ، چرا خوب کاری کردی ، بسته ها را یک به یک باز کرد . پنج پارچه ، حریر و ژرژت . خاله گفت : خیلی زیباست . کیان گفت : برای لباس شب نقش اژدها مثل بوردا می خواستم اما نداشت . خاله پرسید : چرا اژدها ؟ کیان گفت : بدون منظور ! فقط به خاطر زیبایی . خاله همه را با دست متر کرد و گفت : چطور من به فکرم نرسید حالا که فرصت داریم جهیزیه تهیه کنیم . کیان گفت : با شروع دانشگاه دیگر هیچ فرصتی نیست . پس وقت را تلف نکنید . خواستم بگویم متشکرم که به جایش گفتم من نمی دوزم . خاله باز هم حیرت کرد و پرسید : چرا ؟ و کیان به جای من گفت : شاید قشنگ نیست . گفتم : خیلی هم زیباست اما ... خاله گفت : من نمی دونم چرا مخالفت می کنی . نگران نباش من با مادرت حرف می زنم . به کیان نگاه کردم اما اون زود نگاهش را دزدید و گفت : پس از فردا شروع کنید. این را گفت و به اتاقش رفت . خاله آرام در کنار گوشم گفت : من نمی دانستم کیان به این مسائل هم توجه دارد . اگر برای عمه از سر شوق لباس دوختم ، برای خودم از شروع کار تا پایان بغض در گلو داشتم و اگر به خاطر حضور خاله در کنارم نبود اشک می ریختم . از کار کیان سر درنیاورده و دائم از خود می پرسیدم : معنی این کار یعنی چه ؟ من که گفتم : آمادگی ازدواج ندارم . پس چرا وادارم می کند ؟ آیا او ابراهیم را پسندیده و او را تایید کرده ؟ یا اینکه پیش خود فکر کرده حالا که یک نفر در تور افتاده نباید شانس را از دست داد و آزادش کرد . خاله آخرین لباس را به تنم پرو کرد و گفت : اندازه است و بی نقص . فقط اتو لازم دارد. بعد به خنده گفت : تو هم خوش اندام هستی ها ! به نگاه غم زده ام نگاه کرد و پرسید : چیه الهام یک هفته ای است که دائم در فکری و با خودت کلنجار می روی . بگو چه شده تا کمکت کنم. به لباسی که خاله کاور رویش می کشید نگاه کردم و پرسیدم : نمی دونم پسرخاله چرا این کار را کرده . خاله آن را در کمد آویزان کرد و گفت : خودش که گفت منظورش چه بود . نمی خواهد تو از عمه ات کمتر باشی . گفتم :فقط این نیست . فکر می کنم که پسرخاله از ابراهیم خوشش آمده و با این کار خواست بگوید که خواستگار را تایید کرده . خاله پرسید : اسمش ابراهیم است ؟ گفتم : کیان اسمش را می دانست . خاله خوشحال به صورتم چشم دوخت و از من پرسید : به کیان اعتماد داری ؟ گفتم : بله ! خاله گفت : پس قبول کن که او بدون در نظر گرفتن جوانب کسی را تایید نمی کند. حتمی در عروسی از او چیزی دیده که موجب شده تاییدش کند . اما از کیان گذشته نظر پدرت و همینطور خواهرم مهم است که او را تایید کنند . باید بیاید و خودت او را ببینی بعد !
پاسخ : مرا یاد آر | فهیمه رحیمی (تایپ) مرا یاد آر 5-1 فصل 5 خرید پارچه ادامه پیدا کرد و این بار پارچه های ضخیم زمستانی جایگزین حریر و ژرژت شد . پاییز از راه می رسید که یک روز صبح نزدیک ظهر در خانه باز شد و کیان به درون آمد . با شتاب راه می رفت و هنگامی که وارد شد سعی می کرد بر هیجان خود غالب شود و رفتارش را کنترل کند . خاله با دیدن او پرسید : زود آمدی ؟ و باید صبرکنی برنج دم بکشد . کیان رو به مادر گفت : یک لیوان آب خنک لطفا. خاله برای آوردن آب به آشپزخانه رفت و کیان از من پرسید : نتیجه کنکور کی معلوم می شود ؟ گفتم : باید همین روزها اعلام شود ، دقیق نمی دانم . گفت: اگر شوهرداریت هم به این بی تفاوتی باشد جای تاسف است . نگاهش کردم و او در کیفش را باز کرد و صفحه روزنامه ای بیرون کشید و روی میز گذاشت و گفت : چند روز است که اعلام شده خانم خوش حواس . این خبر چنان وجودم را لرزاند که بی اختیار روی مبل افتادم . برگه روزنامه پیش رویم بود اما قادر به برداشتن و نگاه کردن نبودم . به کیان نگریستم تا مگر از حالت صورتش جوابم را پیدا کنم . اما او سر درون کیف داشت و هنگامی که خاله با لیوان آب برگشت و به دست کیان داد ، او پرسید : عروس خانم حواسش پرت است شما چرا فراموش کرده اید ؟ خاله پرسید : چی رو ؟ کیان به روزنامه اشاره کرد و خاله با دیدن روزنامه هیجان زده پرسید : اعلام شد ؟ کیان گفت : چند روز است . امروز بر حسب تصادف یکی از دوستانم در کیفش بود که من گرفتم . شما رادیو گوش نمی کنید و تلویزیون نمی بینید؟ خاله گفت : اگر پدرت سفر نبود حتمی می فهمیددیم . ما در این مدت فقط خیاطی کردیم . خب آیا اسم الهام هست ؟ کیان شانه بالا انداخت و گفت : نمی دونم ، چون فقط روزنامه را گرفتم و توی کیفم گذاشتم و آمدم . خودتان نگاه کنید . خاله روزنامه را روی میز پهن کرد و به من گفت : نگاه کن من عینک به چشمم نیست و ممکن است خطا کنم . دستم آشکارا می لرزید و چشمهایم فقط خطوط ریز سیاه را می دید . آصفی . آصفی . تکرار نام فامیل که خاله تکرار می کرد برضربان قلبم می افزود و راه نفسم را می گرفت . دور نام و فامیلی خط قرمز کشیده شده بود و خاله از آن گذشت و من هم به دنبال انگشتانش که نام دیگری را می گشت پایین آمدم . وقتی اسمها تمام شد ، قطرات اشک از دیده ام فروریخت و گفتم : تمام شد . پسرخاله که در تمام مدت ساکت نشسته بود و به ما نگاه می کرد با دیدن اشکم روزنامه را به سوی خود کشید و با لحنی عصبی گفت : خوب نگاه کردید ؟ خاله گفت : آره . کیان گفت : من پیشنهاد می کنم هر دو بروید پیش چشم پزشک شما نمره عینکتان را بیشتر کنید و الهام هم عینک بگیرد . پس این اسم چه کسی است ؟ من و خاله بی اختیار خم شدیم و به خط قرمز نگاه کردیم و خواندیم: الهام آصفی خلیلی . نام پدر و شماره کارتم را دیگر ندیدم و فریاد زدم : من قبول شدم . از هیجان نفهمیدم چه می کنم دست کیان را گرفتم و بر گونه ام گذاشتم و با بستن چشمهایم خدا را مد نظر قرار دادم و گفتم : ممنونم . ممنونم ! اشکهایی که فرو ریختند اشک شادی و پایان دادن به همه انتظارات جانکاهم بود. وقتی چشم باز کردم پسرخاله با دست دیگرش دستم را گرفت و دست خود را آزاد کرد و گفت : تبریک می گم . خاله صورتم را بوسید و او هم به اشک اجازه باریدن داد و بعد بلند شد تا این خبر را به مادرم بدهد . مشغول گرفتن شماره بود که کیان گفت : مادر صبر کن خود الهام این خبر را بدهد . گفتم: نه خاله شما بگویید . بعد به کیان نگاه کردم و گفتم :می شود یکبار دیگر نگاه کنی . شاید اشتباه خوانده ای . کیان گفت : لذت را از تو نمی گیرم . خودت نگاه کن و بعد این قسمت را قیچی کن و در اول آلبوم عکست بچسبان ! بارها و بارها خواندم تا یقین کنم اشتباه نخوانده ام . وقتی خاله گوشی را به طرفم گرفت تا با مادر صحبت کنم ، با پاهایی هنوز لرزان به سمت تلفن رفتم و گوشی را گرفتم . گفتم : سلام مامان. سکوت بود و صدای هق، هقی آمد و پس از آن آوایی که گفت : سلام دخترم ، تبریک می گم . تو باید ... تو باید من و ... می دانستم مادر چه می خواهد بگوید . گفتم : مامان من دختر خوشبختی هستم که مادر و پدری چون شما و فامیل مهربانی چون خاله و عمو و ستونی سخت و محکم چون پسرخاله دارم که حمایتم کردند . آه مامان آنقدر خوشحالم که فکر می کنم انوار خورشید فقط به سوی من می تابد و از منفذ پوستم عبور کرده وجودم را می سوزاند. من شادم و شکرگزار و یقین دارم دعای شکسته دلان را خدا شنید و آرزویم را برآورده کرد . بهت قول می دم مامان اگه یکروز وکیل شدم از اون هایی که بضاعت مالی ندارن حق الوکاله نگیرم . مادر گفت : می دونم که همینطور رفتار می کنی . وقتی بابات اومد دوتایی میایم اون جا . الهام ! من خیلی خوشحالم و خودت می دونی چرا ! وقتی مکالمه تمام شد ، خاله و پسرخاله توی هال نبودن . نشستم و فکر کردم حالا چه باید بکنم ؟ فکر کردم تازه مشکلات شروع می شود . خرج دانشگاه ، کتاب و لوازم و از همه مشکلتر وجود خواستگار . از خود پرسیدم : ممکنه بابا به حرفم گوش کنه و اون و جواب کنه ؟ اگر قبول نکرد چه ؟ اگه گفت دانشگاه را حذف کن و بچسب به زندگی زناشویی چی ؟ اگه وسا طت عمو کارساز نبود چی ؟ اگه ، اگه ، اگه . وای خدا کمکم کن . خاله صدا زد الهام بیا غذا بخوریم . وقتی وارد آشپزخانه شدم ، خاله غذا را کشیده بود . پسرخاله کفگیر برنج را پر کرد و در بشقابم ریخت و با افزودن کفگیری دیگر گفت : امروز بیشتر از هر روز . ضمن خوردن به ما بگو که چه باید بکنیم . خاله فهمید که منظور کیان را درک نکرده ام ، گفت : منظورش این است که می خواهی چه کنی ؟ دانشگاه یا ازدواج ؟ خندیدم و گفتم : مطرح کردن کنکور گویا اشتباه بود . کیان متعجب نگاهم کرد اماسوالی نپرسید و من ادامه دادم : اگر می گذاشتیم نسبت دیوانگی پابرجا بماند حالا دچار این مخمصه نبودم . خاله گفت : حالا هم مخمصه ای نیست . انتخاب با توست . گفتم : یه انتخاب با من نیست . با مادربزرگ و پدر است و من از همین حالا یقین دارم که هردو به این فکر می کنند که مرا روانه خانه شوهر کنند . آنها با رفتن دختر به دانشگاه موافق نیستند . کیان گفت : شاید داماد بپذیرد و مشکل حل شود . بازهم خندیدم و گفتم : آن وقت من بیشتر گرفتار می شوم . خاله گفت : شاید داماد صبر کند تا تو تحصیلت تمام شود . سر تکان دادم و کیان پرسید: از کجا می دانی قبول نمی کند تو که هنوز او را ندیده و نظرش را نمی دانی ؟ گفتم :قلبم و احساسم به من می گوید که موافقت نخواهد کرد . کیان ادامه داد : با این حال نباید پیش داوری کرد . خاله گفت : وقت غروب وقتی پدر آمد من با او صحبت می کنم و می گویم که تو تصمیم به ازدواج نداری و می خواهی درس بخوانی . مطمئنم که پدرت مخالفت نخواهد کرد . با پایان گرفتن گفتگو و تمام شدن غذا وقتی کیان برای خود چای ریخت تا از آشپزخانه خارج شود ، به شوخی گفت : راه دیگری هم وجود دارد . دامادی صوری بتراشیم و خیال همه را راحت کنیم . خاله گفت: اصلا فکر خوبی نیست ! نباید جوان مردم را فریب بدهیم . من که گفتم وقتی آمدند قانعشان می کنم . داشتم در اتاقم کتاب می خواندم که خاله در را گشود و گفت : من می روم خرید و زود برمی گردم حواست به اجاق گاز باشد . وقتی او رفت دقایقی بعد ضربه ای به در اتاقم خورد و چون باز کردم پسرخاله گفت : تا مادر برنگشته بیا بنشین با تو حرف دارم . هر دو به هال رفتیم و روبروی هم نشستیم و پسرخاله گفت : من حاضرم داماد صوری شوم . من... آن چنان آه بلندی کشیدم و دست به دهان فشردم که پسرخاله متعجب نگاهم کرد و پرسید : نمی خواهی به قول خودت از این مخمصه نجات پیدا کنی ؟ گفتم : چرا اما نه به قیمت آینده شما . گفت : فکر مرا نکن . من تصمیم دارم تا بازگشت گیتی صبر کنم و می دانم انتظارم دو سه سالی طول می کشد و تا آنوقت هم تو تحصیلت تمام شده و هر کدام به راه خود می رویم . پرسیدم : اگر زودتر آمد ؟ گفت : گیتی وقتی می آید که بتواند مرا با خود ببرد و قدر مسلم این است که یکی دو سالی طول خواهد کشید . گفتم : جواب اطرافیان ؟ خندید و گفت : موقعش که رسید خواهم گفت که چه باید بکنیم فقط امیدوارم رازدار باشی و قضیه من وگیتی را حتی به مادرم نگویی . قبول ؟ گفتم : نمی دانم راستش می ترسم . پسرخاله گفت : ترس ندارد . من آزادی تو را به مدت دو یا سه سال تضمین می کنم و تو هم آسوده فقط درس می خوانی ، وقتی هم که گیتی آمد چنین وانمود کن که نمی تونی مرا تحمل کنی و من همسر خوبی برایت نخواهم شد و من هم همین بهانه را می گیرم و کار تمام می شود . گفتم : من به درک ! اما نمی ترسی گیتی بفهمد دختری با نامزد کرده ای قهر کند و برود . پسرخاله گفت : قانع کردن او با من . اما تو چی ؟ گفتم : من می دانم که ... پسرخاله نگذاشت حرفم را تمام کنم و خودش گفت : اگر از مردی خوشت آمد و او را برای زندگی مناسب دیدی خبرم کن تا زودتر نقشه را اجرا کنیم . من کنار می روم و او وارد گود می شود . خندیدم و گفتم : آنقدر ساده با این موضوع برخورد می کنی که سادگی اش هول انگیز می شود . من هنوز هم می ترسم . ناراضی بلند شد و گفت : پس برو با همه دست و پنجه نرم کن . ترسیدم و گفتم : صبر کن ! من قبول می کنم اما به خاله و عمو ... حرفم را قطع کرد و گفت : من با آنها صحبت می کنم . خواهم گفت یا الهام یا هیچکس . راضی کردن آنها با من . فقط ترس من از این است که تو نتوانی رازداری کنی و به الناز یا مادرت بگویی و همه چی خراب شود . گفتم : به خاطر حفظ شخصیت شما و فداکاری که می دانم تا چه حد از خودگذشتگی لازم دارد ، رازدار باقی خواهم ماند و تا شما نگویید و از من نخواهید نقش نامزد را بازی خواهم کرد . کیان به چشمانم نگاه کرد و پرسید : پس حل ؟ سر فرود آوردم و گفتم حل . به طرف اتاقش که می رفت ، گفت : به غذا سر بزنید نسوزد ! هنگام غروب مادر آمد اما تنها بود و پدر او را همراهی نکرده بود . وقتی پرسیدم : پدر کو ؟ مادر به سوی آشپزخانه نگاه کرد تا مطمئن شود خاله صدایش را نمی شنود و آرام گفت : مخصوصا نیامد ، چون نمی خواست تحت تاثیر حرفهای آیزنه و خواهرم قرار بگیرد . او با این که خوشحال شد ولی نظرش این است که تو ازدواج کنی بهتر است . پدرت می گوید با استعدادی که داری در خانه شوهر هم می توانی موفق شوی و چون همسرت موافق است دیگر حرف و نقل و گوشه و کنایه هم وجود نخواهد داشت . نبودی تا ببین مادربزرگت وقتی فهمید چه قشقرقی به راه انداخت و به پدرت چه ها که نگفت . کاری کرد که پدرت برای اولین بار در مقابل او ایستاد و گفت : عمری شنیدم و توی گوشم خواندید که دخترم دیوانه است و عقلش پاره سنگ برمی دارد . شنیدم و لب فروبستم عمری دیدم که برای خواهرم چه می کنید و دخترم را به حساب نمی آورید . باز هم دیدم و چشم فرو بستم . حالا که او به همه ما ثابت کرد در موردش اشتباه فکر کرده ایم نمی گذارم فکرم را خراب کنید . خواهرم می توانست ادامه تحصیل بدهد ، اما خودش نخواست و شما هم قبول کردید . اما الهام پیش رفت ومدرک گرفت . شما امید را جواب نکردید و فکر دختر مرا نکردید که چه ضربه ای به او وارد می کنید . ما دیدیم و چشم خود را بستیم . اما مادر دیگر تمام شد و از این به بعد دیگر خودم در مورد دخترم تصمیم می گیرم و اجازه دخالت به هیچکس نمی دهم . برای همین هم بود که نیامد و مرا تنها فرستاد . الهام من هم با پدرت هم عقیده ام که بهتر است ازدواج کنی و در خانه او به دانشگاه بروی . خودت که می دانی درآمدمان کفاف خورد و خوراکمان را نمی دهد و نمی توانیم بار دیگری را تحمل کنیم . خواستم بگویم حق با شماست و ازدواج می کنم که به یاد قرارم با کیان افتادم و سکوت کردم ، مادرم گفت : با من برگرد خانه ، چند روزی بمان شاید خودت توانستی نظر پدرت را تغییر دهی . باز هم سکوت کردم و خاله وقتی فهمید مادر آمده تا مرا به خانه برگرداند نگران شد و پرسید : آبجی راستش را بگو نظر شوهرت چیست ؟ و مادر بدون کم وکاست آن چه را که به من گفته بود برای خاله نقل کرد . خاله پرسید : شاید داماد قبول کند و ... مادر حرف او را قطع کرد و گفت : بعید است . چون او پسرعمه امید است و الناز رای او را خواهد زد . خاله گفت : از کجا می دانی ؟ پیکی بفرست تا قبل از این که برای خواستگاری بیایند با نظر الهام روبرو شوند و بعد تصمیم بگیرند . اگر آمدند که چه بهتر و در غیر اینصورت یکی دیگه . مادر خندید و گفت : آصفی خودش موافق نیست با او چه کنم ؟ کیان به هال آمد و گفت : مادر درست می گوید . وقتی داماد موافق بود دیگر مخالفت آقای آصفی الزومی ندازد . مادر گفت : آن وقت مجبوریم که زود بساط عروسی راه بیندازیم تا مخارج دانشگاه به عهده داماد شود . برای اینکار هم آمادگی نداریم . من گمان می کردم که مثل الناز یکسال مهلت می گرفتم و در این مدت خرده جهیزی همراه الهام می کردم ولی اگر قرار باشد عروسی بگیرند ... پسرخاله لب به دندان گزید و مرا در ابهام که منظورش از این کار چیست باقی گذاشت . کیان گفت : امشب پدرم وارد می شود و من با او گفتگو می کنم و شاید راه حل مناسبی پیدا کنیم . فکرتان را مشغول نکنید . و در همان حال به رویم لبخند زد . خودم داشتم فکر می کردم که اگر بتوانم دو ترم مرخصی بگیرم شاید بتوانم در این مدت پدر را قانع کنم که می توانم کار کنم و هزینه دانشگاه را پرداخت کنم که فکرم از دهان خاله خارج شد و مادر پس از شنیدن گفت : مشکل ما این است که او با اصل این موضوع مخالف است . گفتم : خود پدر گفته بود که اگر موفق شوم حاضر است فرش خانه را بفروشد و مرا حمایت کند. مادر بی حوصله گفت : او این حرف را زد چون یقین داشت تو موفق نمی شوی . حالا لباس بپوش برویم تا بعد ببینیم خدا چه می خواهد . از خانه خاله که بیرون می آمدیم کیان گفت : فردا غروب ما آنجا خواهیم بود . می دانستم مخاطبش من هستم و منظورش را فهمیده بوم اما به پیروزیمان امید نداشتم . در مسیر راه هر دو ساکت بودیم و هنگامیکه سر کوچه رسیدیم مادر دستم را گرفت و مرا از رفتن باز ایستاند و گفت : با پدرت بحث و مشاجره نکن تا خودم راه حلی پیدا کنم . شاید به قول کیان داماد موافقت کرد و مسئله حل شد . باید خودم با آنها موضوع را مطرح کنم و نظرشان را بپرسم. وقتی داخل خانه شدم دلم به یکباره گرفت . برگهای زرد درخت همسایه در حیاط ریخته بود و حیاط خشک و باغچه های تشنه فضایی غم افزا بوجود آورده بودند. شیر آب را باز کردم و به باغچه وشاخه های درخت آب پاشیدم و بون تمیز کردن حیاط برگی را با سیل آب به سوی پاشنه در حیاط که برگها آسان از آن عبور می کردند راندم و با بستن شیر آب به سوی پله ها رفتم و در همان حال به خود گفتم : الناز چه می کند ؟ آیا از امید راضی است ؟ گویا فکرم را با آوا گفته بودم که مادر گفت : خوب است و به گمانم تصمیم گرفته اند بروند بندر، چون عمه ات نمی خواهد دور از شوهرش باشد ! گفتم : فکر عاقلانه ایست . مادر گفت : اما نظر مادربزرگ و پدرت این نیست و هر دو مخالفند . به تغیر گفتم : باشند مهم نیست ! اختیار الناز دیگربه دست آنها نیست و تصمیم با خود آنهاست ! مادر گفت : خوب است هنوز دانشگاه نرفته ای و نظر پدر و دیگران را قبول نداری . وقتی وارد شدی چه می کنی ؟ گفتم : قدرمسلم این است که نمی گذارم در امور زندگی ام دخالت کنند و نظرشان را به من بقبولانند. مادر برای درست کردن شام رفت و من هم غمگین و غصه دار به آینده ای فکر کردم که هیچ روزنه امیدی نمی دیدم . پدر وقتی وارد شد به دستش هیچ نبود و بیهوده اندیشیده بودم که برایم شیرینی قبولی ام را خواهد خرید . وقتی سلام کردم ، زیرلبی پاسخ گفت : و حتی حالم را نپرسید . فهمیدم اوضاع خرابتر از آن است که مادر تعریف کرده . بلند شدم و به بهانه آماده کردن سفره از اتاق خارح شدم . مادر به دنبالم آمد و نجوا کرد : دیدی حق با من بود ! شام در سکوت خورده شد و بعد از شام وقتی نوبت به چای رسید ، پدر زبان باز کرد و گفت : باید مردم را از بلا تکلیفی درآورد . فردا زنگ می زنی و برای آخر هفته قرار می گذاری . بگو شلوغش هم نکنند . خود پسره با یک بزرگتر بیاید کافی ست ! بعد رو به من پرسید : قاسمی آمده ؟ گفتم : امشب می رسند ! پدر رو به مادر کرد و ادامه داد : به خواهرت و شوهرش هم بگو بیایند . والسلام! دیدم که مادر اشاره به فردا شب نکرد و من هم جرات نکردم ابراز کنم مبادا که پدر خشمگین شود و کار خراب شود . موقع خواب پدر رو به من کرد و گفت : گمان نکن که از قبولی ات خوشحال نشدم . این پتکی بود به دهان یاوه گویان. اما خرج زندگی کمرشکن است و من دیگر قدرت ندارم . کلی قرض روی شانه ام مانده که باید پرداخت کنم و خود را از زیر دین مردم نجات بدهم . مادر ناخشنود گفت : وقتی به تو می گفتم مادرت دارد افراط می کند و تو را تا خرخره زیر بار قرض می برد قبول نکردی . حالا رسیدی به حرفم که می بینی نمی توانیم آفتابه لگنی همراه دختر خودمان کنیم . پدر با گفتن لااله الاالله خشم خود را فرو خورد و من گفتم : جهیزیه نمی خواهم ! فقط اجازه بدین درس بخوانم . من می توانم کار کنم ، شاگرد خصوصی بگیرم و تدریس کنم و خرج دانشگاه را بپردازم . حتی می توانم وام بگیرم و ... پدر خشمش را با گفتن دانشگاه بی دانشگاه بر سرم خالی کرد و دهانم را بست . بلند شدم و از اتاق بیرون آمدم و رفتم به حیاط و چشم دوختم به آسمان . آسمانی که مثل دلم گرفته و ابری بود . به خود گفتم : ای کاش فردا شب ، همین امشب بود و مسیر زندگی ام روشن شده بود ، حس می کردم بحرانی ترین لحظات زندگی را پیش رو دارم و خود را لبه پرتگاهی ژرف و عمیق می دیدم . مثل همان دره ای که در خواب دیده بودم . با این تفاوت که مفتون سرسبزی و زیبایی دره نشده و بوی هیچ گیاه و ریحانی مرا به خلسه نبرده بود . باد نسبتا تندی وزید و در اتاق مادربزرگ با صدای خشکی باز شد . بلند شدم تا آن را ببندم که چشمم به تلفن افتاد . در یک لحظه بدون فکر و اندیشه پای تلفن نشستم و شماره خانه خاله را گرفتم . وقتی صدای کیان را شنیدم ، گفتم : پسرخاله منم الهام . از صدایم پی برد که ناراحتم . پرسید : اوضاع خراب است ؟ گفتم : چه جور هم . گفت : اینجا هم جو قاراش میش است . پرسیدم : چرا ؟ گفت : سر شام بود که پیشنهادم را مطرح کردم و هر دو را شوکه کردم . اول فکر کردند که دارم شوخی می کنم اما وقتی دیدند عصبی هستم ، فهمیدند که موضوع جدی است و باید کاری بکنند . مادر پرسید کیان تو از ما می خواهی به خواستگاری الهام برویم ؟ گفتم : بله ! حالا که در مورد او همه شک و شبهه ها برطرف شده نمی خواهم او را از دست بدهم . پدرم گفت : اما او خیال ازدواج کردن ندارد . مادرت می گه که دانشگاه ... من گفتم : همه را قبول دارم . نامزدش می کنم تا خیال هر دوی ما راحت شود و بعد او درس می خواند و من هم صبر می کنم . به گمانم آنها از انتخاب تو به عنوان عروس ناراضی نیستند . بلکه از تصمیم عجولانه من شوکه شده و ناباورند . من هم برای اینکه مقابل هر سوال دیگری را بگیرم به آنها گفتم یا با الهام و یا تا آخر عمر مجرد . هنوز هم آن دو توی اتاقند و دارند با هم بحث می کنند . گفتم: اینجا پدر حتی اجازه نداد من حرف بزنم و از مادر خواست فردا صبح تماس بگیرد و قرار برای آخر هفته بگذارد . کیان تو راستی ، راستی فکر می کنی موفق می شویم ؟ کیان خندید و گفت : آن قدر که فردا غروب نتیجه اش را می بینی . اصلا نگران نباش . وقتی گوشی را گذاشتم رو به آسمان کردم و گفتم : خدایا کمکم کن ! صبح آن شب از شدت دلشوره نتوانستم لب به صبحانه بزنم و نگاه خشمگین پدر را بر خود خریدم . وقتی او از در خارج شد ، مادر گفت : من امیدم ناامید نشده و هنوز ته قلبم روشن است که خاله و قاسمی کاری خواهند کرد . تا تو خانه را مرتب کنی من می روم دیدن مادر ابراهیم و زود برمی گردم . آشفته مقابل مادر ایستادم و گفتم: اینکار را نکنید . مادر چشمان زل زده اش را به صورتم دوخت و پرسید : چرا ؟ گفتم : امروز را صبرکنید و فردا بروید . شاید خاله توانست پدر را متقاعد کند . خواهش می کنم امروز را هم صبر کنید . مادر گفت : باشه صبر می کنم اما از همین حالا بدان که تو خودت فرصت ها را به باد دادی . سر فرود آوردم و خوشبختانه مادربزرگ هم از راه رسید و من برای دیدن او پایین رفتم . مادربزرگ وقتی گفت : مبارکه ، لحنش تمسخرآمیز بود و اصلا به دلم ننشست بلکه موجب شد تا بگویم : چشم حسودان کور شد مادربزرگ . مادربزرگ به سویم چرخید و گفت : منظورت چشم من و الناز است ؟ بغلش کردم و پرسیدم : مگر شماها نمی خواستید قبول شوم ؟ منظور من آنهایی هستند که فکر می کردند من عرضه ندارم . بحمدالله شما همیشه خیر و خوبی مرا خواسته اید . مادربزرگ گفت : آخه پدرت دیروز هرچه از دهانش درآمد نثار من کرد و مرا دشمن تو قلمداد کرد . گفتم : پدر زیر بار قرض پس دادن خم شده و چون نمی تواند مرا به دانشگاه بفرستد خشمگین است . مادربزرگ گفت : اگر منظورتان مقدار قرضی است که از بابت الناز متقبل شده ، به او بگو خودم می پردازم تا خیالش آسوده شود . اما این را هم بگویم که خوب نیست آدم برای یکی خیر بخواهد و برای دیگری شر . گفتم : فعلا که شرش دامن گیر من شده و من دارم غرامتش را می پردازم . اما می شد که اینطور نشود . شما به من قول داده بودید که با پدرم صحبت کنید و رضایتش را بگیرید ، پس چه شد . مادربزرگ گفت : او آنقدر لجباز است که به حرف کسی گوش نمی کند . پرسیدم : شما اصلا تلاش کردید ؟ نگاهم کرد و گفت : می خواستی بیشتر از این لنترانی بارم کند ؟ من که می دانم قبول نمی کند ! گفتم : پس هیچ کاری برای من نکردید ! باشه مادربزرگ ، فقط یادتون باشه که فقط من بودم که هرچه شما و الناز می خواستید توسط من به پدرم دیکته می کردید و فحش و ناسزا را شما برای من خریدید . سکوت مادربزرگ موجب شد اتاقش را ترک کنم و بالا بروم . وقتی مادر پرسید : چی شد ؟ با گفتن هیچی کنج اتاق نشستم و لب فروبستم . ساعتها به کندی می گذشت و خواندن قناری و وزش نسیم روح مشوشم را شاد نکرد و غمزده و دژمناک به آینده تیره و تارم چشم دوختم و فکر کردم که چه می شد اگرپدرم تا این حد به عقاید کهنه خود پای بند نبود و دیدگاهش را با پیشرفت زمانه تغییر می داد . مادر ناهار را به تنهایی خورد و من با گفتم سیرم از خوردن امساک کردم . مادر دلسوزانه گفت : صبح هم ناشتایی نخوردی . می خواهی مریض شوی و به حال اولت برگردی ؟ گفتم : باور کن مادر آن وقت راحت تر بودم تا این که شما فهمیدید که خوب شده ام . اگر بدانم گرسنگی کشیدن مرا برمی گرداند به حال اولم این کار را خواهم کرد. مادر عصبانی سفره را جمع کرد و گفت : تو و پدرت تا جان مرا نگیرید راحت نمی شوید ! دلم می خواست موجود نامرئی بودم و به خانه خاله می رفتم و می فهمیدم در آن جا چه خبر است و چه حرفهایی بینشان رد و بدل می شود . به یقین میان خود موضوع رفتار و کردار سابقم به میان آمده بود و در مورد آن صحبت کرده اند . دوست داشتم بشنوم که آیا عمو و خاله باز هم در مورد این که آدمی سالم و از تندرستی عقل برخوردارم با قاطعیت ابراز عقیده خواهند کرد یا یکی از دلایل مخالفت را بر همین پایه خواهند گذاشت . آیا تهدید کیان مؤثر خواهد افتاد یا اینکه عمو و خاله خواهند گفت : ما دخالت نمی کنیم و خودت هر کاری که می دانی درست است انجام بده . اگر کیان نیاید و اگر به تنهایی بیاید ، پدر درخواستش را نخواهد پذیرفت . چه بیشتر به عمو و خاله اهمیت می دهد تا خود کیان .