چقدر این تعبیر نزار قبانی از غم دلتنگی رو دوست دارم. میگه چطوری میخوای اندازه این غصه رو برات بگم؟ “وحزني كالطفل، يزداد في كل يوم جمالاً ويكبر”، در حالی که این غم، هر روز، مانند یک کودک، بزرگتر و زیباتر میشه.....مادر...
مادرِمان از همهمان ضعیفتر بود؛ احتمالا به خاطرِ آنکه نه فقط غصههای مشترکمان، بلکه غصه خصوصی هرکدامِمان را خورده بود . #فرانتس_کافکا قصر : (
ادیسون سراسیمه به خانه بازگشت و یادداشتی را به مادرش داد و گفت: این را آموزگارم داده و گفته فقط مادرت بخواند. مادر در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود یاد داشت را برای کودکش خواند: کودک شما نابغه است، این مدرسه برای او کوچک است، آموزش او را خودتان به عهده بگیرید. سالها گذشت روزی ادیسون در گنجه خاطراتش کاغذی توجهش را جلب کرد که در آن نوشته شده بود، کودک شما کودن است، از فردا او را به مدرسه راه نمیدهیم. ادیسون گریست و در خاطراتش نوشت: توماس ادیسون یک کودک کودن بود که توسط یک مادر قهرمان نابغه شد.
گویند مرا چو زاد مادر پستان به دهن گرفتن آموخت شبها بر گاهواره من بیدار نشست و خفتن آموخت دستم بگرفت و پا بپا برد تا شیوه راه رفتن آموخت یک حرف و دو حرف بر زبانم الفاظ نهاد و گفتن آموخت لبخند نهاد بر لب من بر غنچه گل شکفتن آموخت پس هستی من ز هستی اوست تا هستم و هست دارمش دوست