1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

به كجا چنين شتابان!

شروع موضوع توسط Zarirr ‏10/12/10 در انجمن کتاب الکترونیکی

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    گاهى سعادت يا شقاوت، درِ خانه ما را مى‏زند. گاهى نه؛ مى‏آيد و كنج خانه‏مان لانه مى‏كند.

    بعضى اوقات، آغوش مى‏گشاييم و اين يا آن را در بر مى‏گيريم، گاهى هم نه؛ دست رد به سينه‏شان مى‏زنيم.

    نمى‏دانم ما از كدامين قبيله‏ايم!

    نمى‏دانم با كه خويشيم و از كه مى‏گريزيم؟! اما مى‏دانم با مسافر اين قبيله احساس غريبى نمى‏كنيم.

    مسافر اين قبيله كيست؟ من كمى دير با او آشنا شدم. هر چه بيشتر مى‏گشتم، كمتر اثرى از او مى‏يافتم. تا يكى از شما به يارى‏ام شتافت و نامه‏هاى او را برايم فرستاد. دستش بى‏درد!
    مسافر اين قبيله، خود را با نامه‏اى شناساند و هنوز جواب نامه خويش را دريافت نكرده بود كه...

    ×××
    سى‏ام آذر سال 1365؛

    عقربه‏هاى ساعت، دو و سى و پنج دقيقه بعدازظهر را نشان مى‏دهند. نوجوانى هفده ساله، همسفر تندبادى دهشتناك در كوره‏راهى پر فراز و نشيب، گوشه خانه‏اى نشسته و براى مجله مورد علاقه خود نامه مى‏نويسد. مدت‏هاست مى‏خواهد با كسى حرف بزند؛ درددل كند و از مشكل بزرگى كه بر سر راهش قرار گرفته، ديگران را خبر كند.

    شايد گوش شنوايى نيافته يا خيال كرده خود به تنهايى مى‏تواند بر اين دشوارى فائق آيد؛ اما سرانجام چه؟ بالاخره چاره چيست؟ هواى بارانىِ آن روز، روح لطيف او را هم به بازى مى‏گيرد و آن بغض مانده در گلو را واژه واژه، بر صفحه سفيد كاغذ مى‏تركاند.

    او از خودش آغاز مى‏كند؛ از اينكه در خانواده‏اى مرفه و ثروتمند زندگى مى‏كند. از پدر و مادرى مى‏گويد كه هر دو پزشك هستند و از صبح على‏الطلوع تا پاسى از شب، بيرون خانه! پدر و مادرى بى‏قيد، لاابالى و بى‏اهميت به تربيت تنها فرزند خويش!

    او از تنهايى‏ها، غربت‏ها و بى‏كسى خود مى‏گويد... و چاره‏اى كه والدين براى حل اين معضل انديشيده‏اند كه در حقيقت، آغاز مشكل اوست.
    »مشكل اصلى من از حدود يك سال پيش شروع شد. پدر و مادرم به دليل اينكه من تنها فرزند خانواده هستم و ضمناً وضع مادى‏شان هم خوب است، دختر خاله‏ام را كه در خانواده‏اى متوسط زندگى مى‏كند و همسن خود من است، به سرپرستى قبول كردند. از آن تاريخ به بعد، خانه آرام و ساكت ما كه در طول روز، كسى جز من در آن زندگى نمى‏كرد، تبديل به محل زندگى پسرى شد با دخترى كه به مراتب از شيطان حرفه‏اى‏تر است!«

    بگذاريد فكر و خيال من به سمت و سوى ديگرى نرود. بگذاريد نگويم كه شايد در ميان جوانان و نوجوانان ما كسانى باشند كه همين جا ]حتى بى‏مطالعه ادامه اين ماجرا[ به من نهيب بزنند كه: صبر كن! تند نرو؛ مگه چه اتفاقى افتاده؟ آسمون كه به زمين نيومده!

    براى بعضى ممكن است آسمان به زمين نيامده باشد؛ اما براى او كه خسته از دردى جانكاه، در جاده‏اى چنين پرپيچ و خم، نفس نفس زنان مى‏رود، تصور اين كه مبادا بلغزد، كابوسى وحشتناك است:

    »حدود 10 ساعت از روز را با دختر خاله‏ام در خانه تنها هستيم. او يك لحظه مرا تنها نمى‏گذارد و دائماً در سرم فكر گناه مى‏اندازد. بارها در طول روز از من درخواست گناه مى‏كند. البته من پسرى نيستم كه اسير خواهش و حرف‏هاى او شوم و هميشه سعى مى‏كنم خودم را از او دور كنم؛ ولى او مانند شيطانى است كه سر راه هر انسانى ظاهر مى‏شود و او را به قعر جهنم پرتاب مى‏كند و براى همين است كه من از او احتراز مى‏كنم؛ ولى او دست از سر من برنمى‏دارد.«

    تا نوجوان و جوان نباشيد، تا صداى گروپ گروپ قلب خود را در مقابل غمزه‏اى و كرشمه‏اى نشنيده باشيد، تا پس از شنيدن صداى نازكى، ميزان الحراره‏اى بر تن داغ خود ننهاده، گرماى ناخودآگاه آن را حس نكرده باشيد، مگر مى‏توانيد بفهميد كه ده ساعت تنهايى با دخترى كه كَتِ شيطان را از پشت بسته، يعنى چه؛ آن هم با شرايطى كه او دارد:

    »البته فكر مى‏كنم همه اين بدبختى‏ها به خاطر اين است كه من مقدارى زيبا هستم. فكر مى‏كنم اگر اين موهاى طلايى و پوست روشن را نداشتم، حتماً اين مشكل سرم نمى‏آمد.«

    او در اين نامه، چهار بار به صراحت تقاضاى كمك مى‏كند و از مخاطبان خويش در آن مجله، عاجزانه مى‏خواهد كه نگذارند برادرشان پاكى خود را از دست بدهد. بعد هم نامه را امضا مى‏كند و به نشانى مجله مى‏فرستد. دست‏اندركاران آن مجله، پس از دو هفته، پاسخ بسيار كوتاهى را به آدرس دبيرستان محل تحصيل اين نوجوان مى‏فرستند:

    برادر گرامى...
    با سلام. حتماً موضوع را با خانواده خود در ميان بگذاريد؛ زيرا آگاهى خانواده‏تان مى‏تواند براى شما مؤثر باشد.
    موفق باشيد

    و چند روز بعد، پاسخى دريافت مى‏كنند به انضمام نامه‏اى ديگر:

    مجله محترم...
    با سلام، برادر امير... در تاريخ 65/10/5 در عمليات كربلاى چهار به شهادت رسيده‏اند. نامه شهيد ضميمه مى‏شود.
    رئيس دبيرستان
    65/10/16


    من امروز احساس دست‏اندركاران آن مجله را پس از رسيدن خبر شهادت امير و نامه دومش درك مى‏كنم. نامه‏اى كه قرار بود اساساً وقتى به دست آنان برسد كه او پر كشيده باشد! در لابلاى سطر به سطر نامه دوم، دنبال چيزى مى‏گرديم. هم من و هم مخاطبان آن روز امير در آن مجله:

    آيا سرانجام او توانست لجام آن اسب سركش را بگيرد و نلغزد؟ آيا توانست با نفس خويش بجنگد و آن را زمين بزند؟ بخشى از نامه او، پاسخ اين پرسش است:

    من مى‏روم؛ اما بگذار اين دختر فاسد بماند. من فقط خوشحالم كه حالا كه عازم جبهه هستم، هيچ گناه كبيره‏اى ندارم و براى گناهان ريز و درشت ديگرم از خداوند طلب مغفرت مى‏كنم.

    نه هر كه چهره برافروخت، دلبرى داند
    نه هر كه آينه سازد، سكندرى داند
    نه هر كه طرف كله، كج نهاد و تند نشست
    كلاهدارى و آيين سرورى داند
    مدار نقطه بينش، ز خال توست مرا
    كه قدر گوهر يكدانه، گوهرى داند
    تو بندگى چو گدايان به شرط مزد مكن
    كه خواجه خود روش بنده‏پرورى داند
    ​