1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

داستان های کوتاه ، زیبا و پر معنی

شروع موضوع توسط Hidden ‏4/6/11 در انجمن داستان

  1. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏8/4/11
    ارسال ها:
    8,384
    تشکر شده:
    4,846
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    سینما
    مردي تخم عقابي پيدا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت . عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آن ها بزرگ شد . در تمام زندگيش ، او همان كارهايي را انجام داد كه مرغ ها مي كردند ؛ براي پيدا كردن كرم ها و حشرات زمين را مي كند و قدقد مي كرد و گاهي با دست و پا زدن بسيار ، كمي در هوا پرواز مي كرد .
    سال ها گذشت و عقاب خيلي پير شد .
    روزي پرنده باعظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد . او با شكوه تمام ، با يك حركت جزئي بالهاي طلاييش برخلاف جريان شديد باد پرواز مي كرد .
    عقاب پير بهت زده نگاهش كرد و پرسيد : « اين كيست ؟»
    همسايه اش پاسخ داد : « اين يك عقاب است . سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم. »
    عقاب مثل يك مرغ زندگي كرد و مثل يك مرغ مرد . زيرا فكر مي كرد يك مرغ است .