1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

حكايت جالب

شروع موضوع توسط ساحره ‏3/6/11 در انجمن داستان

  1. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت . خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود

    مسافر فریاد زد : هی،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم
    مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت . خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود

    مسافر فریاد زد : هی،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم

    مسافر گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟

    مرد گفت:آخر بیرون باران می آید . مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو میکنی

    زائوچی در مورد این داستان می گوید :

    خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کند

    مسافر گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟

    مرد گفت:آخر بیرون باران می آید . مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو میکنی

    زائوچی در مورد این داستان می گوید :

    خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کند