1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

پاییز

شروع موضوع توسط minaaa ‏3/6/11 در انجمن داستان

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاییز بود.برگ های دفترش داشتند تمام می شدند.درست مثل خودش...در خیابان راه می رفت و قدم هایش را در دفترش هم بر می داشت.شاعر بود.شعر هایش خودش بودند و او از بس خودش را روی کاغذ آورده بود خسته شده بود.داشت تمام می شد.

    راه می رفت و کفش هایش آب چاله خستها را به همراه رنگین کمان درونشان به شعر هایش تف می کردند. و او خوشحال بود که لبخند کفش هایش را نخشکانده.

    به وسط خیابان رسیده بود.به وسط چهار راهی در شعرش.چراغ سبز بود.اما تا آمد سنگینی پاهایش را از روی شعر هایش بردارد و راه بیفتد،زرد شد.همیشه پاییز ها همینطور می شد.انگار با برگ ها همدردی میکرد.و حالا برگ های دفترش هم داشتند تمام می شدند.و او ریزتر می نوشت و پایان جملاتش نقطه نمی گذاشت.

    صبح پیش از آن که از خانه بیرون بیاید با مادرش دعوایش شد.مادرش هیچ وقت حرف های او را نمی فهمید. آخر او هیچ وقت پایان جملاتش نقطه نمی گذاشت.مادرش نمی دانست دارد تمام می شود.

    چراغ سبز شد.سنگینی پاهایش را به دوش کشید و با واژه ها قدم بر داشت.و از درد به خود پیچید.نمی توانست له کردن برگ ها را تحمل کند.آن هم با شعر هایی که جزئی از خودش بودند.

    چراغ بالاخره سبز شده بود و برگ ها هم خیالش را در سر می پروراندند.و او با این که سال ها خودش را نوشته بود از "من" هیچ نمی دانست. آخر هر وقت به خودش می رسید همه چیز تمام می شد و شعر هایش هم با آنکه پایانشان نقطه نگذاشته بود تمام شده بودند.

    سنگینی پاهایش را دوباره روی زمین گذاشت.و دوباره قدم در مرداب اشعارش گذاشت.باید کاری می کرد. خوب می دانست باید دوباره متولد شود اما جراتش را نداشت.

    از کنار درخت های نارنجی رنگ گذشت .با این که چشمش به جوی کنار خیابان بود در دفترش هم قدم می زد. که ناگهان رعد و برقی زد و بلافاصله باران گرفت.خود کارش کمی جوهر پس داد و ایستاد.درست مثل خودش ولی کاش این کار را نکرده بود.در چاله ی آبی ایستاده بود و کفش هایش آب را از دهانشان به شعر های او تف کردند.

    ترسید .با شدت دفتر را خط خطی کرد.کفش هایش درد کشیدند و دیگر لبخند نزدند.اما او بازهم خط خطی کرد.فایده ای نداشت.نوک خودکار سرد سرد بود.

    باران شدت گرفته بود.کفش هایش دیکر آب را یه شعرهایش تف نمی کردند.کم کم شعر هایش داشتند بی رنگ می شدند.چترش را از کیفش در آورد. آن را باز کرد و با سرش گرفت.وبا دو دست دیگرش دفتر و خودکار را محکم گرفت و بی جوهر نوشت و نوشت و نوشت.نوشته هایش را نمی دید و همین باعث شده بود از چیز هایی بنویسد که هرگز ننوشته بود.از سکوت ...و خواست از خودش هم بنویسد که به چراغ قرمز رسید.ایستاد.سنگینی پاهایش را روی واژه ها انداخت.می خواست از خودش بنویسد.نه از وجودش که هرگز آن را درک نکرده بود و نه از خود هایی که در ذهنش به خاطر شعر هایش نوشته بود .می خواست از خودش بنویسد.اما هر وقت به خودش می رسید همه چیز تمام می شد .به آینه که نگاه می کرد تکثیر ترک ها را در خودش احساس می کرد.دفعه ی پیش هم که دفترش تمام شد، تازه به خودش رسیده بود. او از پایان می ترسید.و از مرگ هم.و از آخرین دانه ی خاکی که پس از مرگ بر وجودش می رختند و پایانش را اعتراف می کرد.و از نقطه ها هم می ترسید.دفترش داشت تمام می شد .پایان جملاتش نقطه نمی گذاشت.می خواست این بار از خودش بنویسد.این بار با همیشه فرق داشت.باید متولد می شد.مثل برگ هایی که با آن ها فقط در زردی همدردی کرده بود.باید سبز می شد.چراغ قرمز خیلی طولانی شده بود.سنگینی پاهای سردش را برداشت و آماده شد که متولد شود.و خواست که آرام آرام از درون خودش حرکت کند.چراغ سبز شد اما تا آمد بجنبد زرد شد.زرد زرد...و دیگر سبز نشد.نقطه های باران پایانش را اعتراف کرده بودند.باران بند آمده بود...​