[FONT=arial,helvetica,sans-serif]از خويش عجب دارم شيدايي و زنداني از يار عجب نبود اين گونه غزل خواني او مي رود و دل را اندر پي خود هردم من مي دوم او گويد:افسوس كه نتواني من خسته شوم؟هرگز!از ره بروم،هرگز اندر طلبت اي مه،كفر است پشيماني آن نادره گو را گو،يك بار دگر خواند شعر و غزل نغزي در وصف پريشاني از مستي تو مستم،من با دم تو هستم خود نيز خبر داري،زين عشوه ي پنهاني يك جام مي ام امشب ده تا سحري ديگر برخيزم و بر خوانم زين دفتر ديواني هر شام دو چشمانم گيسوي تو را جويد شيرين شده نيش تو،آيين شده ويراني[/FONT]